بانوی هزار فصل

۳۶ مطلب با موضوع «دنیای این روزهای من» ثبت شده است

تو صبح از خواب بلند میشی و میگی،وای خدای من،چه روز قشنگی! باید خودمو برای سال جدید آماده کنم.سریع بلند میشی در حالیکه شادی,صبحانتو میخوری و مشغول خونه تکونیت میشی.شاید یک موزیک شاد هم بذاری و در حالیکه اون آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنی،مشغول دستمال کشیدن در و پنجره ها و سابوندن فرشها میشی.

من از خواب بیدار میشم،امروز چهارشنبه سوریه; هوا ابریه و نم نم بارون میاد.صدای ترقه و فشفشه از کوچه ها و خیابانهاى اطراف بگوش میرسه;شهر مثل منطقه جنگی شده.کافیه چشماتو ببندی و فکر کنی تو زمان جنگ و زیر حملات خمپاره و موشک هستی.

اما من اینجا روی مبل نشستم و دارم فکر می کنم به روزهایی که هنوز نیومده، به بهار،بهاری که امسال برعکس سالهای دیگه اصلا آمادگی اومدنشو ندارم.قلبم سخت میزنه.تنگی نفس گرفتم،وقتی که بیشتر فکر می کنم قلبم بیشتر و تندتر میزنه.نفسم به شماره افتاده،هوای اتاق کفاف اکسیژن منو نمیده.تندتر نفس می کشم با دهان باز; نفس هام سریع و سریعتر و با صدای خرناس همراه میشه.چشمام همه جارو سفید می بینه.اشک چشمام بی محابا و بی اختیار شروع به ریختن می کنه.

ایام عید که شروع بشه،همه شادن و میرن مهمونی و عید دیدنی،فیلمها و سریالهای تلویزیون به مناسبت عید رو می بینن; اما من،باید بشینم و دوباره کتاب زبانی رو که امتحان دادم و قبول هم شدم،دوباره امتحان speaking بدم.باید بشینم و خوب بخونم،چون اسپیکینگم ضعیفه و اگه دوباره رد بشم; باید یه ترم عقب بیفتم.باید یه ترم نرم کلاس و بجای KAC 8 مجبور بشم با اختلاف یک ترم KAC 7 رو بخونم.

اصلا حس و حال خوندن دوباره رو ندارم ولی مجبورم.

منو بگو چه فکرهایى میکردم کتاب کی سی 8 رو خریده بودم و میخواستم جلو بیفتم.میخواستم کتابهای کمک آموزشیی که برای کلاس خصوصی زبانم گرفته بودم بخونم.نقشه هام همه نقش بر آب شد.

حالم بده;بدتر از اونیکه فکرشو بکنی.کاش میتونستم شاد باشم و از بهاری که داره میاد لذت ببرم.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۴۹
آرامیس

دارم سعی می کنم نرمال باشم.اما چشمای تو،نگاه تو نمی ذاره.سعی می کنم بزرگ بشم،سعی می کنم بچه بازی رو بذارم کنار،اما دنیای بچگی عالمی داره.بزرگ شدن بده،دنیای بزرگها دنیای قشنگی نیست;توش پر از حسادت و زیرآب زنیه،توش پر از غیبت و تهمته.وقتی بزرگ میشی باید غصه خیلی چیزارو بخوری;غصه نداشتناتو،غصه کارهای انجام ندادتو،غصه پول درآوردن،غصه پول جمع کردن.

دنیای قشنگی نیست.

بذار بگن رفتارش بچگونه اس.

بذار هر جوری دوست دارند قضاوتت کنند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۲
آرامیس

زمان با سرعت هر چه تمام تر داره پیش میره.کلاسهای انگلیسی فشرده ام داره خیلی فشرده میشه،تا تکون میخوریم میرسیم به آخر کتاب و باید امتحان پایان ترم بدم مخصوصا این آموزشگاه که واسه کلاسهای فشرده اش  دوتا کتاب رو با هم امتحان میگیره.باز باید هفته ی دیگه دوتا کتاب رو با هم تو یک ساعت و زمان امتحان بدم.وای هیچی نخوندم.خیلی سخته،هم زمان دوتا کتاب،دوتا لیسنینگ،دوتا رایتینگ و اسپیکینگ،کلی به آدم استرس وارد میشه.خوب لعنتی ها،امتحانارو تکی تکی بگیرین که ما وقت بکنیم بخونیم که messed up نکنیم حداقل با یک روز فاصله.وای باز دارم استرسی میشم چشمم به کتابهای زبان میفته.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۸
آرامیس

دیشب امتحان ترم زبانم بود.کلی استرس داشتم.اصلا من همیشه موقع امتحانها استرس دارم حتی اگه درسمو خونده باشم.خیر سرم مثلا من رشته روانشناسی خوندم ولی موقع آزمونها یکی باید بیاد به من امیدواری و آرامش بده.

تازه امروز کمی سرم خلوت شده و راحت نشستم بدون اینکه کار عقب مونده ای داشته باشم.حالا دارم میفهمم علت اینهمه جوش روی پوستم،به خاطر استرس و فشار کاریه.از یه طرف مهدکودک از طرف دیگه کارهایی که باید واسه اونجا انجام بدم،از طرف دیگه کلاسهای زبانم که همیشه هول هولکی میخونمشون.این وسط کلاسهای باشگاهم که میلی وقته نرفتم.واسه خودم تاسف میخورم.مثلا ماه دی آزمون کمربند داشتم.حالا بچه های همدوره ی من میرن آزمون کمربند مشکیشونو میگیرن،من با خیال راحت نشستم اینجا.اصلا آمادگیشو ندارم و تمرین نکردم.هم دوست دارم برم باشگاه حداقل تا دو ماه دیگه آزمون بدم هم حالشو ندارم.یه جورایی نسبت به بیشتر چیزا بی تفاوت شدم.

چرا من اینجوری شدم؟ 

آیا این از علایم افسردگیه؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۷
آرامیس

آقای ل استاد ترم جدید زبان ماست.خیلی باحال،پرانرژی،شاد و پرهیجانه.آقای ل یک سال از من بزرگتره.زبان انگلیسی رو مثل یک شهروند آمریکایی تبار زیبا،تند و از ته حلق تلفظ میکنه و اصلا اجازه نمیده تو کلاسش کلمه ای فارسی صحبت کنیم مگه اینکه واقعا نتونی معادل انگلیسیشو پیدا کنی.جذاب،خوش پوش و در یک کلمه به زبان انگلیسی هند سامه (hand some) . اون همیشه با کت و شلوار و اتو کشیده و موهای ژل زده و کفشای واکس زده میاد سر کلاس.

آقای ل همیشه میخنده و حرفاشو با عشوه و اشاره چشم و ابرو بیان میکنه؛هم با پسرا و هم دخترای کلاس راحته و شوخی میکنه،گاهی وقتا لباشو غنچه میکنه وبا خنده ادای آدمو درمیاره مخصوصا وقتی که تو صحبت کردن خرابکاری میکنیم و یا حاضرجواب میشیم،اما شوخیهاش زشت و زننده نیست و کسی رو تحقیر یا مسخره نمیکنه.

آقای ل تو اولین جلسه اش که اومد تو کلاس حسابی به هممون استرس و هیجان وارد کرد و اینقدر همه خندیدیم و تک تک پسرا و دخترای کلاس رو برد پای تخته وایت برد و بینشون تو صحبت کردن و آموزش درس مسابقه گذاشت که قلبم داشت میومد تو دهنم.ضربان قلبمو به راحتی می شنیدم و از شدت استرس دستام یخ کرده بود،جوری که به خودم گفتم جلسه ی بعد باید قرص زیر زبونی با خودم بیارم وگرنه سکته رو کردم.

آقای ل دائما و تو هر جلسه بین پسرا و دخترا مسابقه میذاره و به قول خودش همیشه برامون سورپرایز داره؛تو چند دقیقه با مسابقاتی که میذاره و هیجانی که به آدم وارد میکنه میتونی پونزده کلمه انگلیسی رو حفظ بشی.

آقای ل تو اولین جلسه برخلاف استاد قبلی مجرد و متاهل بودن بچه هارو پرسید و برای اینکه دخترا براش نقشه نکشن و فکر تور کردنشو نداشته باشن؛آب پاکی رو روی دست همه دخترا ریخت و خیال همه رو راحت کرد و بهشون گفت که متاهله.

 سال نو میلادی و البته ولنتاین نزدیکه،وقتی آقای ل خواهرم رو با یک نایلون بزرگ و سفید مخصوص خرید دید،با شوخی و خنده گفت که اینو واسه و لنتاین و him خریدی و کلی سر به سرش گذاشت و هرچی خواهرم میگفت نه مال خودمه میگفت for him .آقای ل دائما با عشوه انگشتر حلقشو نشون میده و اگه کسی جواب سوالارو درست بده و ازدواج کرده هم باشه میخنده و میگه چون مثل خودم ازدواج کرده است و این از خواص تاهله.

خلاصه کلام اینکه آقای ل،تو تا حالا کجا بودی؟ و اینکه خداجون چرا سر راه ما از این آدما قرار نمیدی تا بلکه ما هم از وجود چنین آدمایی شاد و پرانرژی بشیم و امید به زندگی در وجودمون زنده بشه و احساس جوانی و شادابی بکنیم؟ خخخخخ




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۶
آرامیس
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است



" سهراب سپهری "





۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۲
آرامیس

سرماخورده ام.با صدایی شبیه صدای دوبلورها برای خروسهایی که در کارتونها صحبت می کنند؛و تب و سرفه و سوزش گلو،همراه با کمی ناله در هنگام خواب. و با صدایی که از ته چاه شنیده میشود و تا ظهر محو و نابود میشود،برای صبحها.

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۷
آرامیس

این مدت سرم خیلی شلوغ بود.درگیر کار و مهد،اینقدر سرم شلوغ بود که گاهی شبها ساعت دو یا سه می خوابیدم.همه ی وقتم اختصاص داده شده بود به کار،طوریکه وقت خالیی برای خودم نداشتم.همون هفته ی اول کم آوردم.میخواستم انصراف بدم و بیام بیرون و خیال خودمو راحت کنم.مدیر جدیدمون خیلی به کار و بچه ها بها میده و دوست داره کلاسهای فرهنگی و هنری مختلف واسه بچه ها بذاره.پس سختی کار واسه ما مربیها دو برابر میشه.حتی با اینکه من خودم مربی فعالی هستم و سعی می کنم واسه بچه ها کم نذارم،ولی این مدت خیلی فشار کاری روم بود که نه وقت کتاب خوندن داشتم چه از نوع داستانی و چه درسی و نه حتی وقت نت اومدن و پست گذاشتن.شبها هم تا با گوشی میخواستم وبلاگهای بچه هارو بخونم تو همون پست وبلاگ اولی خوابم می برد و گوشیم تا صبح تو همون صفحه روشن باقی می موند.الان اوضاع روبراه تره و وقتم کمی آزادتر شده.اینطوری نمیشه باید یه نظم و نظامی به کارها و برنامه هام بدم.اینطوری از پا درمیام.دو روزه که شونه و کتف و قفسه ی سینه ام درد می کرد.فکر می کنم سرماخورده بودم.رگ گردنم گرفته و وقتی میخواستم با کسی صحبت کنم باید با تموم بدنم به سمت طرف میچرخیدم.شش هام می سوخت و موقع برداشتن وسایل و خم شدن خیلی اذیت میشدم و جیغم درمی اومد.قرص سرماخوردگی و گرفتگی عضلات خوردم و امروز صبح هم کمی ورزش کردم.الان خیلی بهترم.با خودم فکر می کردم که دیگه آخرای عمرمه و تنگی نفسی یا سرطانی چیزی گرفتم.آخه خانواده ی ما زمینه ی ارثی سرطان دارند.اما خدارو شکر درد سینه ام خوب شد و الان راحت نفس می کشم.کلاس زبان هم اسم نوشتم.نه اینکه وقت آزاد خیلی دارم،هم میخوام سر کار برم هم باشگاه هم کلاس زبان و هم واسه ارشد بخونم.امیدوارم بتونم.آخه این مهد،کل انرژی منو می گیره و وقتی که میام خونه،مثل جنازه می افتم و اگه ظهر نخوابم عصر سر درد می گیرم.چه برنامه هایی که واسه سال جدید نداشتم.امیدوارم بتونم عملیش کنم.وقت زیادی ندارم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
آرامیس

دو سه ماهی هست که صورتم به شدت جوشی شده.دفعه قبل هم اینطوری شده بود که دکتر پوست رفتم و برای جوشهام کپسول و برای جای جوشها و لکه هاشون که می مونه لایه بردار داد.اولش خوب بود ولی وقتی قرص ها و داروهام تموم شد بعد از دو سه ماه،باز دوباره شروع به جوش زدن کرده.پوستم حسابی داغون شده.جوشهای چرکی قرمز دردناک از گونه ها و پیشونی گرفته تا دور لب و حتی توی ابروهامم دراومده و منو حسابی کلافه کرده.پوستم مختلط و متمایل به چربه.حتی وقتی پوستم خشک و پوسته پوسته میشه و شبها کرم میزنم فردا همونجا جوش میزنه.بعضیا گفتن از ادویه های غذاهاییه که می خوری.در صورتیکه من همیشه و قبلنا هم در حد معمول و تو غذاهامون از ادویه ها استفاده می کردم و هیچ مشکلی نبوده.بعضیا میگن از کرم هاییه که مصرف می کنی.من همیشه سعی می کنم کرمهای مخصوص پوستهای چرب و آکنه لاین بخرم.تو این مدت هم اینقدر پول به کرمهای ضد آفتاب مختلف دادم و امتحانشون کردم که خسته شدم.همه شون چرب بودن.از کرم اوریاژ و بیودرما و الارو بگیر تا کرمهای ضدآفتاب مدیلن و سی گل و سان سیف؛تو بین این همه کرم که به پوستم نساخته الارو نسبت به بقیه بهتر بودن.بعضی ها هم میگن هورمونهای بدنت بهم ریخته.بالاخره ما نفهمیدیم این پوستمون چه مرگش شده.دوست ندارم باز دوباره برم دکتر و بهم لایه بردار بده و یه مشت قرص مختلف بده.گفتم از تجربه شماها استفاده کنم.شاید پوست شما هم مثل من باشه،و مشکل منو داشتین که حل شده.

کسی از شماها یک کرم ضدآفتاب خوب برای پوستهای چرب و جوشی که جذب پوست بشه و حالت کرم پودری هم داشته باشه سراغ نداره ؟ 


ممنون میشم بابت راهنماییهاتون



+ خواستم از همه تون تشکر کنم که لطف کردین و تجربه ها و راهنمایی هاتون رو در اختیار من گذاشتین.



۱۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۱۱
آرامیس

خواهرم با شوهر و بچه هاش دارن میرن مسافرت همدان،برادرم با خانمش میخواد بره شمال و طرفای تبریز،اصلا همه دارن میرن مسافرت.تو این هوای خنک پاییزی،که رنگ برگا عوض شده و از درختا می ریزه پایین،تو این هوای ابری،منم دلم مسافرت میخواد.

تو این هوای لعنتی،یه آدم لعنتی تر پیدا نمیشه که منو ببره سفر؟ تو این هوای لعنتی یکی باید باشه که با هم چمدونمون رو ببندیم سوار ماشینمون بشیم.تو این هوای ابری تو جاده پنجره هارو بکشیم پایین و ترانه ی مورد علاقمون رو از ضبط ماشین گوش کنیم،با هم هله هوله و میوه بخوریم.بگیم و بخندیم و هوای سرد و خنک پاییزی رو با تموم وجود بکشیم تو ریه هامون.آخ هوا بدجوری دو نفره ست.

اما حالا که کسی نیست که با هم بریم سفر و روحیه مون عوض شه؛حالا که نمی تونم تو این هوای ابری بشینم کنار دریا و انگشتای پاهامو فرو کنم تو شنهای خیس ساحل و موجهای دریا بیان شنهای زیر پامو خالی کنن و با خودشون ببرن؛حالا که نمی تونم تو جنگلهای شمال قدم بزنم و از سایه ی درختا لذت ببرم و صدای خش خش برگارو رو زیر پاهام بشنوم و با همدیگه من تو چای زغالی درست کنیم و کبابی بزنیم تو رگ و حسابی از هوا لذت ببریم و با هم حرف بزنیم،دستای همو بگیریم و بین درختا بدویم؛حالا که کسی نیست من چیکار می کنم؟

میرم تو خیابونا تو این هوای ابری قدم میزنم.به آدمهایی که از کنارم عبور می کنن نگاه می کنم.بدون اینکه قصد خرید خاصی داشته باشم از پشت ویترین مغازه هارو تماشا می کنم.دختر و پسری جوونی رو می بینم که معلومه تازه با هم نامزد شدن و اومدن برای خرید حلقه طلا،جلو مغازه وایستادن و شادی از چشماشون میباره و میخندن.زن و مرد میانسالی رو می بینم.مرد رو می کنه به زنش و میگه خسته شدی خانوم بیا با هم بریم یه بستنی بخوریم.من تنها تو این هوای ابری و گرد و خاکی که بلند شده و برگای پاییزی رو می کوبه تو صورتم،از کنار سینما رد میشم.تنهایی سینما رفتن لذتی نداره.میرم داخل فروشگاه محصولات فرهنگی شش،هفت تا فیلم دی وی دی قشنگ می خرم و میام خونه.برای خودم قهوه و کیک درست می کنم.یکی از فیلمهارو میذارم داخل سی دی رم کامپیوتر،قهوه و کیک میخورم و فیلم تماشا می کنم.یک سیب سبز ترش از یخچال برمیدارم و گاز میزنم و خودمو سرگرم می کنم.مثلا خوشحالم و دارم از زندگی لذت می برم.وای چه هوای عالیی،چه کیک خوشمزه ای و چه بوی قهوه ی ترکی که پیچیده تو فضای خونه.خودمو گول میزنم.چقدر تنهایی خوبه.چقدر تماشای فیلم با این قهوه ی غلیظ  و این کیک خوشمزه می چسبه.

آهههههه چه هوای لعنتیه دلچسبی.تو این هوای لعنتی یکی باید باشه.مطمئنا یکی باید باشه.





۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۲۶
آرامیس