بانوی هزار فصل

۱۶ مطلب با موضوع «خرده ریزه های شادی بخش» ثبت شده است

من از سر کار میام،دستامو میشورم و میشینم کنار میز که نهار بخورم.هنوز چند لقمه نخورده بابا میگه سرتو بیار بالا و نگاهی به جوشهام میندازه و بعدش به من میگه این جوشهای  تو خوب شدنی نیست.فردا دوباره سرمیز نهار بهم میگه این جوشها دیروز اینجا نبود،امروز سر و کلشون پیدا شده و بعد با مامان شروع به بحث و مشورت درباره جوشهای من میکنه و اینکه چطوری درمانش کنم.

فردا دوباره سر نهار بابا بهم میگه سرتو بیار بالا.این جوشهای تو کی میخواد خوب بشه،و بعد دوتایی با مامان به من اشاره می کنند.خوب این جوش رو پیشونیت نبود امروز دراومده.اون جوش رو چونه ات تبدیل به لک شده.اون جوشی که قبلا رو گونه ات بود حالا خوب شده.دکتری که رفتی اصلا بدرد نمی خورده.جوشهات فرقی نکرده،بدتر شده که بهتر نشده.برو یه دکتر دیگه.

فردا دوباره موقع نهار همین صحبتها بین ما پیش میاد.

یکی از مهمترین و کلیدی ترین مشکل در خانواده ما و یکی از مهمترین و پربحث ترین سوژه ها در خانواده ما صحبت در مورد جوشهای صورت منه و آمار گرفتن از آنها که کدومیک از اونا خوب شده و کدومیک جدید اضافه شده.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۵۱
آرامیس

میری کلاس زبان،خودتو خفه میکنی انگلیسی صحبت کنی.اون وسطا کم میاری بجای انگلیسی ،فارسی صحبت میکنی.از کلاس که میای بیرون،وقتی میخوای تاکسی سوار شی،وقتی میخوای با بابا و مامانت صحبت کنی؛بجای فارسی می افتی به انگلیسی صحبت کردن.وقتی سرکار هستی،شروع میکنی به تپق زدن،اونم تپق های بسیار ضایع و ناجور،نمیدونی انگلیسی حرف بزنی یا فارسی،کلا حرف زدنو یادت میره.

یه همچین آدم بی جنبه ای هستیم ما   😁

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۲:۰۴
آرامیس

آقای ل استاد ترم جدید زبان ماست.خیلی باحال،پرانرژی،شاد و پرهیجانه.آقای ل یک سال از من بزرگتره.زبان انگلیسی رو مثل یک شهروند آمریکایی تبار زیبا،تند و از ته حلق تلفظ میکنه و اصلا اجازه نمیده تو کلاسش کلمه ای فارسی صحبت کنیم مگه اینکه واقعا نتونی معادل انگلیسیشو پیدا کنی.جذاب،خوش پوش و در یک کلمه به زبان انگلیسی هند سامه (hand some) . اون همیشه با کت و شلوار و اتو کشیده و موهای ژل زده و کفشای واکس زده میاد سر کلاس.

آقای ل همیشه میخنده و حرفاشو با عشوه و اشاره چشم و ابرو بیان میکنه؛هم با پسرا و هم دخترای کلاس راحته و شوخی میکنه،گاهی وقتا لباشو غنچه میکنه وبا خنده ادای آدمو درمیاره مخصوصا وقتی که تو صحبت کردن خرابکاری میکنیم و یا حاضرجواب میشیم،اما شوخیهاش زشت و زننده نیست و کسی رو تحقیر یا مسخره نمیکنه.

آقای ل تو اولین جلسه اش که اومد تو کلاس حسابی به هممون استرس و هیجان وارد کرد و اینقدر همه خندیدیم و تک تک پسرا و دخترای کلاس رو برد پای تخته وایت برد و بینشون تو صحبت کردن و آموزش درس مسابقه گذاشت که قلبم داشت میومد تو دهنم.ضربان قلبمو به راحتی می شنیدم و از شدت استرس دستام یخ کرده بود،جوری که به خودم گفتم جلسه ی بعد باید قرص زیر زبونی با خودم بیارم وگرنه سکته رو کردم.

آقای ل دائما و تو هر جلسه بین پسرا و دخترا مسابقه میذاره و به قول خودش همیشه برامون سورپرایز داره؛تو چند دقیقه با مسابقاتی که میذاره و هیجانی که به آدم وارد میکنه میتونی پونزده کلمه انگلیسی رو حفظ بشی.

آقای ل تو اولین جلسه برخلاف استاد قبلی مجرد و متاهل بودن بچه هارو پرسید و برای اینکه دخترا براش نقشه نکشن و فکر تور کردنشو نداشته باشن؛آب پاکی رو روی دست همه دخترا ریخت و خیال همه رو راحت کرد و بهشون گفت که متاهله.

 سال نو میلادی و البته ولنتاین نزدیکه،وقتی آقای ل خواهرم رو با یک نایلون بزرگ و سفید مخصوص خرید دید،با شوخی و خنده گفت که اینو واسه و لنتاین و him خریدی و کلی سر به سرش گذاشت و هرچی خواهرم میگفت نه مال خودمه میگفت for him .آقای ل دائما با عشوه انگشتر حلقشو نشون میده و اگه کسی جواب سوالارو درست بده و ازدواج کرده هم باشه میخنده و میگه چون مثل خودم ازدواج کرده است و این از خواص تاهله.

خلاصه کلام اینکه آقای ل،تو تا حالا کجا بودی؟ و اینکه خداجون چرا سر راه ما از این آدما قرار نمیدی تا بلکه ما هم از وجود چنین آدمایی شاد و پرانرژی بشیم و امید به زندگی در وجودمون زنده بشه و احساس جوانی و شادابی بکنیم؟ خخخخخ




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۶
آرامیس

ساعت ده و نیم صبح رفتیم باشگاه.قرار بود فرزان عاشور زاده (پدیده ی تکواندو جهان) و کاپیتان تیم ملی تکواندو که (مربی فرزان هم هست) علیرضا نصر آزادانی بیان باشگاه تا با پسرای کمربند قرمز به بالا تمرین کنن (حالا هر کی ندونه فکر می کنه فرزان پسر خالمه به اسم کوچیک صداش می کنم :) ). یه جورایی میشه گفت کارگاه آموزشی بود.ما هم که نمی تونستیم با پسرا بریم تمرین کنیم با مربیمون نشستیم و تکنیکهای مبارزه رو که با بچه ها تمرین می کرد نگاه کردیم.واقعا فرزان چه سرعتی داشت.بدن نرم و آماده،عکس العمل بالا،قوی،فکر کن با این سن کمش قهرمان جهان شده بود و مدال طلا گرفته بود.واقعا آفرین داشت.آدم وقتی این آدمای موفقو می بینه بهشون غبطه میخوره.امیدوارم همیشه موفق باشه.

برنامه تا ساعت یک ظهر طول کشید و من خسته و کوفته اومدم خونه.استادم گفت که این برنامه عصرم ادامه داره اما تو یه باشگاه دیگه،و به خاطر اینکه بچه ها بتونن برن،کلاس عصرشو کنسل کرد.دوباره از ساعت چهار و نیم کلاس شروع شد تا ساعت هفت عصر،که من زودتر یعنی ساعت شش و نیم اومدم بیرون،بسکه دوستم غر زد پاشو بریم.پس کی میریم.خوب بود که این باشگاه مسیرش نزدیکتر بود.آخه واسه باشگاه صبح تاکسی نمی برد و مجبور شدم آژانس بگیرم.

وقتی اومدم خونه حسابی خسته بودم انگاری کوه کنده بودم،با اینکه فقط نقش یک بیننده رو داشتم.





۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۵۲
آرامیس

دو روز پیش اینقدر تو باشگاه ضربه پا زدم یا به قول مامانم جفتک و لگدپرونی کردم که هنوزم پاهام حسابی خسته اس.آخه پیری گفتن،جوونی گفتن.از سن و سال ما گذشته خب.مارو چه به ورزشهای رزمی :)) ولی خودمونیم لگد زدن و جیغ کشیدن عجب حالی میده.دلت باز میشه و روحتو حسابی جلا میده،و همینطور تخلیه ی انرژی میشی.انگار دوباره متولد میشی و با روحیه ی شاد و پرانرژی برمی گردی خونه.حالا بماند که ماهیچه های ران پات کش میان و درد میگیرن.ولی همین دردشم کلی لذت داره.

وسایل مبارزمو گذاشتم گوشه ی اتاقم،مامان اومده داخل اتاق بو میکشه و میگه یه بویایی میاد و میره و میرسه به بند و بساطم کوشه ی اتاق،و میگه بوی لاشه میده.میگم بوی چی؟ میگه بوی لاشه ی مرده،بوی جنازه ی فاسد شده.خواهرم میگه بوی پا و عرقه نه لاشه!

من ؟ آیکن دختری که تا گردن فرو رفته تو نایلون هوگو و روپایی و ساق دست،و داره بو میکشه تا بفهمه دقیقا بوی چی میده!   :)))





۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۳۸
آرامیس

دیدین وقتی ماه محرم یا ماه رمضون تموم میشه یه تحرک و جنب و جوشی بین مردم می افته.انگار که زمان زیادی باقی نمونده باشه یه هول و ولایی بین مردم بوجود میاد که نگو.پشت سر هم کارت عروسیه که واستون میاد.انگاری که همه باید همون دو هفته ی بعد از رمضون یا محرم عروسیشونو بگیرن وگرنه دیگه وقتی ندارن.از تو کوچه و خیابون صدای هلهله و شادی و دست و پایکوبی میاد،صدای جیغ و گوپس گوپس آهنگ،صدای بوق بوق ماشین عروس و بعد از دو سه هفته اوضاع عادی میشه و مردم مثل مورچه هایی که خودشون رو واسه فصل زمستون آماده می کنند پخش و پلا میشن و هرکدوم میرن سر خونه زندگی خودشون،میرن تو لونه هاشون.


چرا اینارو گفتم؟ ما دوشنبه شب عروسی دعوت بودیم،حالا فردا شبم عروسی دعوتیم.عروسی پشت عروسی،از هفته ی بعد اوضاع عادی میشه،دیگه هیچ خبری نیست.پرنده پر نمیزنه.حالا لباس چی بپوشمممم؟





۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۳
آرامیس

سی روز مهمون سفره ی خدا بودیم و ازمون پذیرایی شد.امروز روز عیده،عید فطر،هوا خیلی گرم بود.خورشید تو وسط آسمون به شدت خودنمایی می کرد و اگه یک ساعت تو آفتاب می موندی حتما ذوب می شدی.خدا دلش خواست بهمون عیدی بده،یه عیدی خوب!

هوا ابری شد.آسمون رعد و برق زد و بارون شروع شد،چه بارونی! بارون به شدت می بارید،انگار صدها فرشته تشت های پر از آبو از آسمون رو زمین خالی می کردند.بارون اومد و اومد شرُ شُر و با فشار،از در و دیوار آب می ریخت رو زمین،اگه از خونه پاتو میذاشتی بیرون تو همون دو ثانیه ی اول مثل موش آب کشیده میشدی.آب اینقدر زیاد بود که از زیر در و پنجره ها وارد خونه شده بود و اگه به همین منوال ادامه پیدا می کرد شهرمونو سیل می برد.الان هوا خیلی خوبه،درست مثل هوای شمال و کنار دریا،خنک،ابری و بوی نم و بارون همه جارو برداشته،عجب هوایی شده،یه هوایی که یار رو می طلبه؛یه هوای دو نفره.آی قدم زدن تو این هوا می چسبه.

زمین پاک وشسته شده،تراس و حیاط خونمون با کمک خدا،آب و جارو شده.خدا بهمون عیدی داد.دستش درد نکنه و دمش گرم،حسابی شرمندمون کرد.گلها و درختا که داشتن از گرما له له میزدن دستاشونو به اطراف دراز کردن و بعد از یه شنای درست و حسابی،دارن خودشونو کش و قوس میدن و موهاشونو با کمک نسیم سشوار می کشن.خداجون خیلی ازت ممنونم و شکرت.

کاش همونطور که بارون تموم گرد و غبار و خاکها رو شست و برد و هوارو تمیز کرد؛میشد غم و سیاهی ها،حسد و کینه و نفرتها رو با خودش بشوره و ببره. 


+ داشت یادم می رفت.طاعات و عباداتتون قبول حق و عیدتون مبارک.با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همتون.امیدوارم لبتون همیشه خندون باشه و دلتون دریایی :)


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۴ ، ۱۷:۴۵
آرامیس

وقتی که دیدمشون،نتونستم ازشون بگذرم.پس تصمیم گرفتم عکسشونو بذارم.به شدت از من دلبری می کنن :)

من ازینا میخواااااااااااام.چقدر دوست داشتنی ان




banooalexa.blog.ir



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۹:۲۳
آرامیس

سلام بچه ها،یکی از دوستام که کارشناسی هنر خونده به همراه تعدادی از دوستای دیگه اش،یه فروشگاه راه انداختند که در ازای هزینۀ ناچیزی،هدیۀ های جالبی بهتون میدن. هدیه هایی که بیشترش کار دست خودشونه و خودتون میدونین که چیزهای دست ساز رو اگه بخواین از مغازه و فروشگاه های سطح شهر تهیه کنین با توجه به قیمتهای بالای این اجناس براتون خیلی گرون درمیاد.

اما دوست من تصمیم گرفته که کار دست خودشونو که خیلی هم ارزشمند و زیباست (من خودم کارهاشو دیدم محشره) به اضافه ی هدیه های کوچیک و جذاب دیگه که میتونه برای شما هیجان انگیز و پرخاطره باشه داخل این جعبه های جادویی بذارن و با قیمت خیلی کم براتون ارسال کنن.به نظر من یه بار امتحان کنین،اصلا پشیمون نمیشین.


+ قابل توجه اونهایی که پرسیده بودن این خانم سطح کارهاشون چطوره : ایشون غیر از این فروشگاه فعالیتهای زیاد دیگه ای هم انجام دادن؛ از تصویر سازی کتاب کودک و طراحی فضای داخلی بگیر تا ساخت تندیس برای سازمانهای دولتی و معلم هنر در مدارس ابتدایی و متوسطه.



برای دیدن  " فروشگاه جعبه های هیجان انگیز " کلیک کنید.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۱۴:۵۶
آرامیس

وقتی می بینی موندنت فرقی تو اوضاع نمی کنه.وقتی می بینی قرار نیست اتفاق شاد و هیجان انگیزی برات بیفته،وقتی می بینی دنیا و روزگار همونطوری هست که قبل بوده.وقتی می بینی تغییری تو اوضاع و روحیه ات ایجاد نمیشه و تو هنوز هم دچار روزمرگی هستی و هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه تورو ازین قفس تکرار بیرون بیاره؛پس بهتره خودت دست به کار بشی و پیلۀ دور خودتو پاره کنی و مثل یه پروانه تو آسمون آبی پرواز کنی.منم دیدم زندگیم خسته کننده و تکراری شده،وقتی دیدم امروزم مثل فردا و فردام مثل دیروزه،تصمیم گرفتم خودمو یک تکونی بدم و ازین قفس نجات بدم پس دوباره رفتم باشگاه تا یک تغییر تو روحیه ام ایجاد بشه و الحق که واقعاً جواب داد.و من با کلی انرژی،شادی و احساس جوانی که تو وجودم ذخیره شد به خونه برگشتم.


+ همیشه منتظر نباش که دیگران اوضاعتو عوض کنن یا برای تغییر زندگی و روحیه ات دست بکار شن؛آستیناتو بزن بالا،دستتو بذار رو زانوت و خودت اولین قدمو بردار.چون هیچکس غیر از خودت به فکر تو نیست!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۱:۱۳
آرامیس