بانوی هزار فصل

وقت رفتنه

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۴۳ ب.ظ

فکر میکنم دیگه وقتشه.وقت چی؟ خوب معلومه،وقت رفتن،وقت همیشه رفتن.به قول سیاوش قمیشی،وقتشه،وقتشه رفتن وقتشه،وقتشه از تو گذشتن وقتشه.

هیچ موقع تو وبلاگم از غم و غصه نگفتم.میدونم اینقدر مردم تو زندگیشون غم و غصه دارن که دیگه حال شنیدن غم و غصه بقیه رو ندارن.ببین چقدر داغونم که دیگه کاسه صبرم لبریز شده،که دیگه توان نگه داشتن این ناراحتی رو تو سینه ام نداشتم.احساس میکنم باید برم.باید برای همیشه برم.نه اینکه فکر کنی میخوام اینجارو ول کنم و برم،نه.دوست دارم برای همیشه برم.به جایی رسیدم که دیگه نمیتونم بخندم.به جایی رسیدم که تعداد گریه ها و غصه هام بیشتر از خنده هام شده.حتی وقتی خیلی میخندم و لوده بازی درمیارم بعدش عذاب وجدان دارم که چرا مسخره بازی درآوردم.اصلا آیا اون موضوع خنده دار بود که من خندیدم.زندگی داره پیش میره.اما گاهی اوقات شک میکنم که الان دور تنده یا کند.یه حس پوچی به سراغم اومده.خنده هام ظاهریه و هیچی از ته دل منو خوشحال نمیکنه.چیزی برام نمونده که بخوام بخاطرش تلاش کنم.هدفی واسه آینده ام ندارم که بخام بخاطرش زمین و زمانو بهم بدوزم.همیشه سعی کردم دیگران رو خوشحال کنم و بخندونمشون.حالا خیاط هم در کوزه افتاد.نمیدونم چه مرگمه.چرا دیگه خوشحال نمیشم.چرا دیگه نمیتونم از ته دل بخندم.

میدونم همه این اتفاقات زیر سر توئه،تو مقصری؛من که داشتم زندگیمو میکردم،چه خوب و چه بد،داشتم زندگی میکردم.تا اینکه سر و کله تو پیدا شد،تو منو داغون کردی.تو قلبمو ،شادیهامو ازم گرفتی؛اما بجاش چی بهم دادی؟

یه قلب شکسته،یه قلب خسته،یه قلب تنها و افسرده،از دار دنیا تنها همین نصیبم شد.تو راست میگفتی،آره،همه زنها و دخترا حسودن؛منم مثل بقیه،آخه منم یه دخترم،پس باید بهم حق بدی حسودی کنم.باید بهم حق بدی به نداشتنت حسودی کنم.باید بهم حق بدی به توجه کردنت به دیگران حسودی کنم.

دیشب خوابم نمی برد،تا ساعت چهار و نیم صبح بیدار بودم و آهنگ گوش دادم و مثل احمق ها گریه کردم.

آره من احمقم،یه احمق واقعی،چرا؟ آخه عاشق تو شدم.میدونم عاشق تو شدن کار اشتباهیه.میدونم دوست داشتن تو کار اشتباهیه.این اولین باره که دارم همچین چیزی رو تجربه میکنم.باید فراموشت کنم.باید برای همیشه فراموشت کنم.احمق،بی شعور،stupid تورو چه به این غلطها،تورو چه به این حرفها،تو که آدمش نیستی،تو که بی جنبه ای،تو که ظرفیتشو نداری بشین تو خونه ات.بشین و مثل آدم زندگیتو بکن.تفریحتو بکن.لعنتی،لعنتی،آخه چه مرگته.

خداجون کمکم کن حالم خیلی بده.خداجون دارم از دست میرم.با رفتارام دارم همه رو ناراحت میکنم.با رفتارام دارم همه رو می رنجونم.خداجون اگه به فکر من نیستی حداقل دلت به حال خانواده ام بسوزه،آخه اونا چه گناهی کردن که باید من دیوونه رو تحمل کنند.

خداجون ! میشنوی چی میگم؟؟؟


نظرات  (۳)

۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۵۲ عبداله سعادت
با سلام:
دیکته زندگیمان پر از غلط است ولی نگران نباش
خودش گفته قبل از نمره دادن اگر پشیمان شوی غلط هایت را پاک میکنم!

صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست وقتی به خدا " پناهنده" می شویم...

خدایا ... نرسان "زمانی " را که برای زندگی، همه چیز داشته باشیم غیر از " زمان"....
میشنوه 
یه جا هایی میذاره به حال خودمون بمونیم 
ببینه چه میکنیم 
پاسخ:
مگه نمی دونه ما طاقتمون کمه و صبرمون زود تموم میشه.
آرامیس ...
پاسخ:
جونممم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی