بانوی هزار فصل

پربیننده ترین مطالب

تو صبح از خواب بلند میشی و میگی،وای خدای من،چه روز قشنگی! باید خودمو برای سال جدید آماده کنم.سریع بلند میشی در حالیکه شادی,صبحانتو میخوری و مشغول خونه تکونیت میشی.شاید یک موزیک شاد هم بذاری و در حالیکه اون آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنی،مشغول دستمال کشیدن در و پنجره ها و سابوندن فرشها میشی.

من از خواب بیدار میشم،امروز چهارشنبه سوریه; هوا ابریه و نم نم بارون میاد.صدای ترقه و فشفشه از کوچه ها و خیابانهاى اطراف بگوش میرسه;شهر مثل منطقه جنگی شده.کافیه چشماتو ببندی و فکر کنی تو زمان جنگ و زیر حملات خمپاره و موشک هستی.

اما من اینجا روی مبل نشستم و دارم فکر می کنم به روزهایی که هنوز نیومده، به بهار،بهاری که امسال برعکس سالهای دیگه اصلا آمادگی اومدنشو ندارم.قلبم سخت میزنه.تنگی نفس گرفتم،وقتی که بیشتر فکر می کنم قلبم بیشتر و تندتر میزنه.نفسم به شماره افتاده،هوای اتاق کفاف اکسیژن منو نمیده.تندتر نفس می کشم با دهان باز; نفس هام سریع و سریعتر و با صدای خرناس همراه میشه.چشمام همه جارو سفید می بینه.اشک چشمام بی محابا و بی اختیار شروع به ریختن می کنه.

ایام عید که شروع بشه،همه شادن و میرن مهمونی و عید دیدنی،فیلمها و سریالهای تلویزیون به مناسبت عید رو می بینن; اما من،باید بشینم و دوباره کتاب زبانی رو که امتحان دادم و قبول هم شدم،دوباره امتحان speaking بدم.باید بشینم و خوب بخونم،چون اسپیکینگم ضعیفه و اگه دوباره رد بشم; باید یه ترم عقب بیفتم.باید یه ترم نرم کلاس و بجای KAC 8 مجبور بشم با اختلاف یک ترم KAC 7 رو بخونم.

اصلا حس و حال خوندن دوباره رو ندارم ولی مجبورم.

منو بگو چه فکرهایى میکردم کتاب کی سی 8 رو خریده بودم و میخواستم جلو بیفتم.میخواستم کتابهای کمک آموزشیی که برای کلاس خصوصی زبانم گرفته بودم بخونم.نقشه هام همه نقش بر آب شد.

حالم بده;بدتر از اونیکه فکرشو بکنی.کاش میتونستم شاد باشم و از بهاری که داره میاد لذت ببرم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۴۹
آرامیس

دارم سعی می کنم نرمال باشم.اما چشمای تو،نگاه تو نمی ذاره.سعی می کنم بزرگ بشم،سعی می کنم بچه بازی رو بذارم کنار،اما دنیای بچگی عالمی داره.بزرگ شدن بده،دنیای بزرگها دنیای قشنگی نیست;توش پر از حسادت و زیرآب زنیه،توش پر از غیبت و تهمته.وقتی بزرگ میشی باید غصه خیلی چیزارو بخوری;غصه نداشتناتو،غصه کارهای انجام ندادتو،غصه پول درآوردن،غصه پول جمع کردن.

دنیای قشنگی نیست.

بذار بگن رفتارش بچگونه اس.

بذار هر جوری دوست دارند قضاوتت کنند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۲
آرامیس

سپهر  (سه ساله) :میزنمتا

من: چرا،من که بچه خوبی ام.

سپهر: نخیرم.تو بچه بدی هستی .میخوام سگه رو بگم بیاد تورو بخوره.

من:آخ جون! بگو بیاد.اصلا من خودم سگه رو می خورم.

سپهر: سگه رو میگم بخورتت بعدش من با چوب میزنمت.

من: منم می شینم گریه میکنم.

سپهر: خوب بکن!

من:غصه هم می خورم.

سپهر: نخیرم.همه ی غصه هارو خودم تنهایی می خورم !!!



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۵۷
آرامیس

فکر میکنم دیگه وقتشه.وقت چی؟ خوب معلومه،وقت رفتن،وقت همیشه رفتن.به قول سیاوش قمیشی،وقتشه،وقتشه رفتن وقتشه،وقتشه از تو گذشتن وقتشه.

هیچ موقع تو وبلاگم از غم و غصه نگفتم.میدونم اینقدر مردم تو زندگیشون غم و غصه دارن که دیگه حال شنیدن غم و غصه بقیه رو ندارن.ببین چقدر داغونم که دیگه کاسه صبرم لبریز شده،که دیگه توان نگه داشتن این ناراحتی رو تو سینه ام نداشتم.احساس میکنم باید برم.باید برای همیشه برم.نه اینکه فکر کنی میخوام اینجارو ول کنم و برم،نه.دوست دارم برای همیشه برم.به جایی رسیدم که دیگه نمیتونم بخندم.به جایی رسیدم که تعداد گریه ها و غصه هام بیشتر از خنده هام شده.حتی وقتی خیلی میخندم و لوده بازی درمیارم بعدش عذاب وجدان دارم که چرا مسخره بازی درآوردم.اصلا آیا اون موضوع خنده دار بود که من خندیدم.زندگی داره پیش میره.اما گاهی اوقات شک میکنم که الان دور تنده یا کند.یه حس پوچی به سراغم اومده.خنده هام ظاهریه و هیچی از ته دل منو خوشحال نمیکنه.چیزی برام نمونده که بخوام بخاطرش تلاش کنم.هدفی واسه آینده ام ندارم که بخام بخاطرش زمین و زمانو بهم بدوزم.همیشه سعی کردم دیگران رو خوشحال کنم و بخندونمشون.حالا خیاط هم در کوزه افتاد.نمیدونم چه مرگمه.چرا دیگه خوشحال نمیشم.چرا دیگه نمیتونم از ته دل بخندم.

میدونم همه این اتفاقات زیر سر توئه،تو مقصری؛من که داشتم زندگیمو میکردم،چه خوب و چه بد،داشتم زندگی میکردم.تا اینکه سر و کله تو پیدا شد،تو منو داغون کردی.تو قلبمو ،شادیهامو ازم گرفتی؛اما بجاش چی بهم دادی؟

یه قلب شکسته،یه قلب خسته،یه قلب تنها و افسرده،از دار دنیا تنها همین نصیبم شد.تو راست میگفتی،آره،همه زنها و دخترا حسودن؛منم مثل بقیه،آخه منم یه دخترم،پس باید بهم حق بدی حسودی کنم.باید بهم حق بدی به نداشتنت حسودی کنم.باید بهم حق بدی به توجه کردنت به دیگران حسودی کنم.

دیشب خوابم نمی برد،تا ساعت چهار و نیم صبح بیدار بودم و آهنگ گوش دادم و مثل احمق ها گریه کردم.

آره من احمقم،یه احمق واقعی،چرا؟ آخه عاشق تو شدم.میدونم عاشق تو شدن کار اشتباهیه.میدونم دوست داشتن تو کار اشتباهیه.این اولین باره که دارم همچین چیزی رو تجربه میکنم.باید فراموشت کنم.باید برای همیشه فراموشت کنم.احمق،بی شعور،stupid تورو چه به این غلطها،تورو چه به این حرفها،تو که آدمش نیستی،تو که بی جنبه ای،تو که ظرفیتشو نداری بشین تو خونه ات.بشین و مثل آدم زندگیتو بکن.تفریحتو بکن.لعنتی،لعنتی،آخه چه مرگته.

خداجون کمکم کن حالم خیلی بده.خداجون دارم از دست میرم.با رفتارام دارم همه رو ناراحت میکنم.با رفتارام دارم همه رو می رنجونم.خداجون اگه به فکر من نیستی حداقل دلت به حال خانواده ام بسوزه،آخه اونا چه گناهی کردن که باید من دیوونه رو تحمل کنند.

خداجون ! میشنوی چی میگم؟؟؟


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۴۳
آرامیس

من از سر کار میام،دستامو میشورم و میشینم کنار میز که نهار بخورم.هنوز چند لقمه نخورده بابا میگه سرتو بیار بالا و نگاهی به جوشهام میندازه و بعدش به من میگه این جوشهای  تو خوب شدنی نیست.فردا دوباره سرمیز نهار بهم میگه این جوشها دیروز اینجا نبود،امروز سر و کلشون پیدا شده و بعد با مامان شروع به بحث و مشورت درباره جوشهای من میکنه و اینکه چطوری درمانش کنم.

فردا دوباره سر نهار بابا بهم میگه سرتو بیار بالا.این جوشهای تو کی میخواد خوب بشه،و بعد دوتایی با مامان به من اشاره می کنند.خوب این جوش رو پیشونیت نبود امروز دراومده.اون جوش رو چونه ات تبدیل به لک شده.اون جوشی که قبلا رو گونه ات بود حالا خوب شده.دکتری که رفتی اصلا بدرد نمی خورده.جوشهات فرقی نکرده،بدتر شده که بهتر نشده.برو یه دکتر دیگه.

فردا دوباره موقع نهار همین صحبتها بین ما پیش میاد.

یکی از مهمترین و کلیدی ترین مشکل در خانواده ما و یکی از مهمترین و پربحث ترین سوژه ها در خانواده ما صحبت در مورد جوشهای صورت منه و آمار گرفتن از آنها که کدومیک از اونا خوب شده و کدومیک جدید اضافه شده.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۵۱
آرامیس

گاهی رفتارهات باعث شکسته شدن قلب یکی میشه که خیلی دوستش داری.گاهی یک نفر که خیلی دوستش داری بخاطر تو فداکاری میکنه و از خواسته اش،از عشقش،از علاقه اش میگذره.تو دوستش داری،اما نمیخوای زندگیش بخاطر تو فنا بشه.حالا اون بخاطر تو سکوت میکنه.تو می رنجی،ازش میخوای کوتاه بیاد.ازش میخوای مثل قبل شاد و خندون باشه.اما حالا اون نمیخواد و تو بیشتر میفهمی که اشتباه کردی.آیا باید بی خیال شادی خودت بشی یا اینکه اونو بی خیال بشی.اما تو اینو نمیخوای.تو نمیخوای رو خرابه های عشق دیگران خونه بسازی.تو دوست داری هم اون شاد باشه هم تو.دوست داری با هم بخندین،نه اینکه تو بخندی و ته دل اون پر غم باشه.اون عزیزترین کس توئه.دوست نداری غم و رنجششو ببینی.خدا جون کمکم کن بتونم دوباره لبخند رو به لباش برگردونم.کمکم کن بتونم دوباره شادیشو،هیجان رو به زندگیش برگردونم.خداجون دوست ندارم اینجوری بشه.دوست ندارم اوضاع اینطور پیش بره.خداجون دوست ندارم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۱
آرامیس

من: بچه ها واسم دعا کنین امروز امتحان دارم.

علیرضا: چرا دعا کنیم؟

من: واسه اینکه امتحانم خوب بشه.

علیرضا: شما که همش واسه ما میگین.خودتون دعای زیاد شدن علم رو بخونین تا قبول بشین!!!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۳
آرامیس

زمان با سرعت هر چه تمام تر داره پیش میره.کلاسهای انگلیسی فشرده ام داره خیلی فشرده میشه،تا تکون میخوریم میرسیم به آخر کتاب و باید امتحان پایان ترم بدم مخصوصا این آموزشگاه که واسه کلاسهای فشرده اش  دوتا کتاب رو با هم امتحان میگیره.باز باید هفته ی دیگه دوتا کتاب رو با هم تو یک ساعت و زمان امتحان بدم.وای هیچی نخوندم.خیلی سخته،هم زمان دوتا کتاب،دوتا لیسنینگ،دوتا رایتینگ و اسپیکینگ،کلی به آدم استرس وارد میشه.خوب لعنتی ها،امتحانارو تکی تکی بگیرین که ما وقت بکنیم بخونیم که messed up نکنیم حداقل با یک روز فاصله.وای باز دارم استرسی میشم چشمم به کتابهای زبان میفته.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۸
آرامیس

دلت خیلی گرفته،حال خوبی نداری اما مجبوری بری کلاس زبان که عقب نیفتی.اینقدر حالت گرفته که حتی نمیتونی به شوخیهای آقای ل (که دوستش داری) با بچه های کلاس بخندی.سعی میکنی جلوی بغضتو بگیری سرتو میندازی پایین،استاد متوجه میشه میاد بالای سرت و آروم ازت میپرسه چی شده و تو میگی هیچی.

کلاس تموم میشه.استادو می بینی جلو در اتاقش ایستاده و به تو اشاره میکنه که بری تو اتاق و ازت میپرسه از من ناراحتی؟ میگی نه.پسرا چیزی بهت گفتن؟ نه.دخترا چیزی بهت گفتن؟ نه

و تو نمی تونی حرف دلتو به استادت بگی.همونطوری که خیلی حرفهارو نمیتونی به دیگران یا حتی پدر و مادرت بگی.

حالت خرابه،نمیتونی جلو اشکتو بگیری پس ترجیح میدی سریع از اتاق بیای بیرون حتی بدون خداحافظی .دیگه تو تاکسی مثل ابر بهار گریه میکنی.میای خونه چشات قرمز شدن و حوصله ی هیچ چیزی رو نداری.مامان ازت میپرسه چی شده حالت خوبه و تو میگی آره خوبم.میگه پس چرا بی حالی و تو میگی چون خستم.مامانها طبق معمول کوتاه نمیان.

مامان: پس چرا دماغت قرمز شده

من: صورتمو با صابون شستم و هر وقت این داروهای جوشمو میزنم پوستم قرمز میشه.

مامان: با کدوم صابونشستی؟ با محلول شوینده ات؟

من: نه،با صابون معمولی شستم.

مامان بعد از نیمساعت:

چرا قوز میکنی؟ سردته.سرما خوردی؟ 

من: نه سرما نخوردم.حالم خوبه.فقط خستم.خوابم میاد.حوصله ندارم.

مامان میره واسم ژاکت میاره و میگه بپوش.هر چی بهش میگم سرما نخوردم.به زور میندازه روی پاهام.انگشت دست و پاهام یخ زده.شام نمیخورم چون میل ندارم و کلی سر شام نخوردن با مامان جروبحث میکنم.اشتها به میوه هم ندارم،و مامان باز جمله ی معروف و همیشگیشو استفاده میکنه «چی خوردی که سیری».ساعت یازده میشه و من میرم که بخوابم.مامان از آشپزخونه صدام میزنه.میرم و میبینم که داره برام آب پرتقال و لیمو میگیره،باز میگم که سیرم ولی مجبورم میکنه که بخورم.

مامان: فردا با آرمیتا برو یه سرم بزن آب بدنت کم شده و بدنت ضعیف شده

من: ای بابا چند بار بگم حالم خوبه و فقط حوصله ندارم.

مامان قشنگ و مهربونم طفلک نمیدونه که این قلبمه که ضعیف شده نه بدنم.این قلبمه که زودرنج شده و زود میشکنه.این قلبمه که یه ماهی هست امونمو بریده.این قلب بی صاحابمه که بهونه گیر شده،که لجباز شده،که با هر حرفی چشمامو میسوزونه.

آبمیومو می خورم و میرم که بخوابم.سرمو میبرم زیر پتو و یک ساعت یک دل سیر گریه میکنم.اینقدر گریه میکنم که صبح چشام میشه مثل چشمای کره ایها.اینقدر گریه می کنم که نه تنها قلبم که بینیمم می گیره و تنها راه نفس کشیدنم میشه دهنم.دهانی که تا صبح باز می مونه و دستمال کاغذیی که مچاله شده کنار بالشم.اما من هنوز دلتنگم.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۱۵:۴۷
آرامیس