بانوی هزار فصل

۱۵ مطلب با موضوع «حس و حالم خوش نیست» ثبت شده است

تو صبح از خواب بلند میشی و میگی،وای خدای من،چه روز قشنگی! باید خودمو برای سال جدید آماده کنم.سریع بلند میشی در حالیکه شادی,صبحانتو میخوری و مشغول خونه تکونیت میشی.شاید یک موزیک شاد هم بذاری و در حالیکه اون آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنی،مشغول دستمال کشیدن در و پنجره ها و سابوندن فرشها میشی.

من از خواب بیدار میشم،امروز چهارشنبه سوریه; هوا ابریه و نم نم بارون میاد.صدای ترقه و فشفشه از کوچه ها و خیابانهاى اطراف بگوش میرسه;شهر مثل منطقه جنگی شده.کافیه چشماتو ببندی و فکر کنی تو زمان جنگ و زیر حملات خمپاره و موشک هستی.

اما من اینجا روی مبل نشستم و دارم فکر می کنم به روزهایی که هنوز نیومده، به بهار،بهاری که امسال برعکس سالهای دیگه اصلا آمادگی اومدنشو ندارم.قلبم سخت میزنه.تنگی نفس گرفتم،وقتی که بیشتر فکر می کنم قلبم بیشتر و تندتر میزنه.نفسم به شماره افتاده،هوای اتاق کفاف اکسیژن منو نمیده.تندتر نفس می کشم با دهان باز; نفس هام سریع و سریعتر و با صدای خرناس همراه میشه.چشمام همه جارو سفید می بینه.اشک چشمام بی محابا و بی اختیار شروع به ریختن می کنه.

ایام عید که شروع بشه،همه شادن و میرن مهمونی و عید دیدنی،فیلمها و سریالهای تلویزیون به مناسبت عید رو می بینن; اما من،باید بشینم و دوباره کتاب زبانی رو که امتحان دادم و قبول هم شدم،دوباره امتحان speaking بدم.باید بشینم و خوب بخونم،چون اسپیکینگم ضعیفه و اگه دوباره رد بشم; باید یه ترم عقب بیفتم.باید یه ترم نرم کلاس و بجای KAC 8 مجبور بشم با اختلاف یک ترم KAC 7 رو بخونم.

اصلا حس و حال خوندن دوباره رو ندارم ولی مجبورم.

منو بگو چه فکرهایى میکردم کتاب کی سی 8 رو خریده بودم و میخواستم جلو بیفتم.میخواستم کتابهای کمک آموزشیی که برای کلاس خصوصی زبانم گرفته بودم بخونم.نقشه هام همه نقش بر آب شد.

حالم بده;بدتر از اونیکه فکرشو بکنی.کاش میتونستم شاد باشم و از بهاری که داره میاد لذت ببرم.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۴۹
آرامیس

دارم سعی می کنم نرمال باشم.اما چشمای تو،نگاه تو نمی ذاره.سعی می کنم بزرگ بشم،سعی می کنم بچه بازی رو بذارم کنار،اما دنیای بچگی عالمی داره.بزرگ شدن بده،دنیای بزرگها دنیای قشنگی نیست;توش پر از حسادت و زیرآب زنیه،توش پر از غیبت و تهمته.وقتی بزرگ میشی باید غصه خیلی چیزارو بخوری;غصه نداشتناتو،غصه کارهای انجام ندادتو،غصه پول درآوردن،غصه پول جمع کردن.

دنیای قشنگی نیست.

بذار بگن رفتارش بچگونه اس.

بذار هر جوری دوست دارند قضاوتت کنند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۲
آرامیس

فکر میکنم دیگه وقتشه.وقت چی؟ خوب معلومه،وقت رفتن،وقت همیشه رفتن.به قول سیاوش قمیشی،وقتشه،وقتشه رفتن وقتشه،وقتشه از تو گذشتن وقتشه.

هیچ موقع تو وبلاگم از غم و غصه نگفتم.میدونم اینقدر مردم تو زندگیشون غم و غصه دارن که دیگه حال شنیدن غم و غصه بقیه رو ندارن.ببین چقدر داغونم که دیگه کاسه صبرم لبریز شده،که دیگه توان نگه داشتن این ناراحتی رو تو سینه ام نداشتم.احساس میکنم باید برم.باید برای همیشه برم.نه اینکه فکر کنی میخوام اینجارو ول کنم و برم،نه.دوست دارم برای همیشه برم.به جایی رسیدم که دیگه نمیتونم بخندم.به جایی رسیدم که تعداد گریه ها و غصه هام بیشتر از خنده هام شده.حتی وقتی خیلی میخندم و لوده بازی درمیارم بعدش عذاب وجدان دارم که چرا مسخره بازی درآوردم.اصلا آیا اون موضوع خنده دار بود که من خندیدم.زندگی داره پیش میره.اما گاهی اوقات شک میکنم که الان دور تنده یا کند.یه حس پوچی به سراغم اومده.خنده هام ظاهریه و هیچی از ته دل منو خوشحال نمیکنه.چیزی برام نمونده که بخوام بخاطرش تلاش کنم.هدفی واسه آینده ام ندارم که بخام بخاطرش زمین و زمانو بهم بدوزم.همیشه سعی کردم دیگران رو خوشحال کنم و بخندونمشون.حالا خیاط هم در کوزه افتاد.نمیدونم چه مرگمه.چرا دیگه خوشحال نمیشم.چرا دیگه نمیتونم از ته دل بخندم.

میدونم همه این اتفاقات زیر سر توئه،تو مقصری؛من که داشتم زندگیمو میکردم،چه خوب و چه بد،داشتم زندگی میکردم.تا اینکه سر و کله تو پیدا شد،تو منو داغون کردی.تو قلبمو ،شادیهامو ازم گرفتی؛اما بجاش چی بهم دادی؟

یه قلب شکسته،یه قلب خسته،یه قلب تنها و افسرده،از دار دنیا تنها همین نصیبم شد.تو راست میگفتی،آره،همه زنها و دخترا حسودن؛منم مثل بقیه،آخه منم یه دخترم،پس باید بهم حق بدی حسودی کنم.باید بهم حق بدی به نداشتنت حسودی کنم.باید بهم حق بدی به توجه کردنت به دیگران حسودی کنم.

دیشب خوابم نمی برد،تا ساعت چهار و نیم صبح بیدار بودم و آهنگ گوش دادم و مثل احمق ها گریه کردم.

آره من احمقم،یه احمق واقعی،چرا؟ آخه عاشق تو شدم.میدونم عاشق تو شدن کار اشتباهیه.میدونم دوست داشتن تو کار اشتباهیه.این اولین باره که دارم همچین چیزی رو تجربه میکنم.باید فراموشت کنم.باید برای همیشه فراموشت کنم.احمق،بی شعور،stupid تورو چه به این غلطها،تورو چه به این حرفها،تو که آدمش نیستی،تو که بی جنبه ای،تو که ظرفیتشو نداری بشین تو خونه ات.بشین و مثل آدم زندگیتو بکن.تفریحتو بکن.لعنتی،لعنتی،آخه چه مرگته.

خداجون کمکم کن حالم خیلی بده.خداجون دارم از دست میرم.با رفتارام دارم همه رو ناراحت میکنم.با رفتارام دارم همه رو می رنجونم.خداجون اگه به فکر من نیستی حداقل دلت به حال خانواده ام بسوزه،آخه اونا چه گناهی کردن که باید من دیوونه رو تحمل کنند.

خداجون ! میشنوی چی میگم؟؟؟


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۴۳
آرامیس

گاهی رفتارهات باعث شکسته شدن قلب یکی میشه که خیلی دوستش داری.گاهی یک نفر که خیلی دوستش داری بخاطر تو فداکاری میکنه و از خواسته اش،از عشقش،از علاقه اش میگذره.تو دوستش داری،اما نمیخوای زندگیش بخاطر تو فنا بشه.حالا اون بخاطر تو سکوت میکنه.تو می رنجی،ازش میخوای کوتاه بیاد.ازش میخوای مثل قبل شاد و خندون باشه.اما حالا اون نمیخواد و تو بیشتر میفهمی که اشتباه کردی.آیا باید بی خیال شادی خودت بشی یا اینکه اونو بی خیال بشی.اما تو اینو نمیخوای.تو نمیخوای رو خرابه های عشق دیگران خونه بسازی.تو دوست داری هم اون شاد باشه هم تو.دوست داری با هم بخندین،نه اینکه تو بخندی و ته دل اون پر غم باشه.اون عزیزترین کس توئه.دوست نداری غم و رنجششو ببینی.خدا جون کمکم کن بتونم دوباره لبخند رو به لباش برگردونم.کمکم کن بتونم دوباره شادیشو،هیجان رو به زندگیش برگردونم.خداجون دوست ندارم اینجوری بشه.دوست ندارم اوضاع اینطور پیش بره.خداجون دوست ندارم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۱
آرامیس

دلت خیلی گرفته،حال خوبی نداری اما مجبوری بری کلاس زبان که عقب نیفتی.اینقدر حالت گرفته که حتی نمیتونی به شوخیهای آقای ل (که دوستش داری) با بچه های کلاس بخندی.سعی میکنی جلوی بغضتو بگیری سرتو میندازی پایین،استاد متوجه میشه میاد بالای سرت و آروم ازت میپرسه چی شده و تو میگی هیچی.

کلاس تموم میشه.استادو می بینی جلو در اتاقش ایستاده و به تو اشاره میکنه که بری تو اتاق و ازت میپرسه از من ناراحتی؟ میگی نه.پسرا چیزی بهت گفتن؟ نه.دخترا چیزی بهت گفتن؟ نه

و تو نمی تونی حرف دلتو به استادت بگی.همونطوری که خیلی حرفهارو نمیتونی به دیگران یا حتی پدر و مادرت بگی.

حالت خرابه،نمیتونی جلو اشکتو بگیری پس ترجیح میدی سریع از اتاق بیای بیرون حتی بدون خداحافظی .دیگه تو تاکسی مثل ابر بهار گریه میکنی.میای خونه چشات قرمز شدن و حوصله ی هیچ چیزی رو نداری.مامان ازت میپرسه چی شده حالت خوبه و تو میگی آره خوبم.میگه پس چرا بی حالی و تو میگی چون خستم.مامانها طبق معمول کوتاه نمیان.

مامان: پس چرا دماغت قرمز شده

من: صورتمو با صابون شستم و هر وقت این داروهای جوشمو میزنم پوستم قرمز میشه.

مامان: با کدوم صابونشستی؟ با محلول شوینده ات؟

من: نه،با صابون معمولی شستم.

مامان بعد از نیمساعت:

چرا قوز میکنی؟ سردته.سرما خوردی؟ 

من: نه سرما نخوردم.حالم خوبه.فقط خستم.خوابم میاد.حوصله ندارم.

مامان میره واسم ژاکت میاره و میگه بپوش.هر چی بهش میگم سرما نخوردم.به زور میندازه روی پاهام.انگشت دست و پاهام یخ زده.شام نمیخورم چون میل ندارم و کلی سر شام نخوردن با مامان جروبحث میکنم.اشتها به میوه هم ندارم،و مامان باز جمله ی معروف و همیشگیشو استفاده میکنه «چی خوردی که سیری».ساعت یازده میشه و من میرم که بخوابم.مامان از آشپزخونه صدام میزنه.میرم و میبینم که داره برام آب پرتقال و لیمو میگیره،باز میگم که سیرم ولی مجبورم میکنه که بخورم.

مامان: فردا با آرمیتا برو یه سرم بزن آب بدنت کم شده و بدنت ضعیف شده

من: ای بابا چند بار بگم حالم خوبه و فقط حوصله ندارم.

مامان قشنگ و مهربونم طفلک نمیدونه که این قلبمه که ضعیف شده نه بدنم.این قلبمه که زودرنج شده و زود میشکنه.این قلبمه که یه ماهی هست امونمو بریده.این قلب بی صاحابمه که بهونه گیر شده،که لجباز شده،که با هر حرفی چشمامو میسوزونه.

آبمیومو می خورم و میرم که بخوابم.سرمو میبرم زیر پتو و یک ساعت یک دل سیر گریه میکنم.اینقدر گریه میکنم که صبح چشام میشه مثل چشمای کره ایها.اینقدر گریه می کنم که نه تنها قلبم که بینیمم می گیره و تنها راه نفس کشیدنم میشه دهنم.دهانی که تا صبح باز می مونه و دستمال کاغذیی که مچاله شده کنار بالشم.اما من هنوز دلتنگم.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۱۵:۴۷
آرامیس

دیشب بیدار بودم.با خودم حرف زدم،همان حرفهایی که همیشه با خودم تکرار می کردم.حرفهایی که بر اثر تکرار زیاد حفظ شده بودم و باز مسلسل وار تکرار می کردم.گفتم و گفتم.دهانم بسته بود اما کلمات در ذهنم رژه می رفتند.حرفهایی که مدتهاست می خواهم به تو بگویم اما نمی توانستم.حرفهایی که شبها،روزها و ساعتها با خودم بارها و بارها زمزمه می کردم.حرفها و کلماتی که مدتهاست مثل شمشیری روحم را می خراشد.

جمله هایی که به ذهنم هجوم می آورند و ساعتها وقتم را به خود مشغول می کنند و در پایان کلمات سنگ می شوند،سفت و سخت  و در قلبم جا خوش می کنند و یا بغضی می شوند در گلویم و از چشمهایم فرو می ریزند.

حرفهایی که هیچ وقت فرصت نشد به تو بگویم.هر شب با خودم تکرارشان کردم و به خودم قول دادم تا فردا به تو بگویم اما نگفتم.شاید نمی خواستم ناراحتت کنم .نمی خواستم دلت بشکند همانطور که دل من شکست.حرفها و بغضهایی که خوردم تا حرمتها و رفاقتها از بین نرود.اما تو چه کردی؟

مرا افسرده خواندی.گفتی که انتقاد پذیر نیستم .گفتی که حسودم.گفتی که حال و حوصله ندارم،بداخلاقم،زود رنجم.من همه ی اینها را دیدم.من همه ی تبعیض ها و حقارتها را دیدم اما به خاطر اینکه روبرویت نایستم.به خاطر اینکه نخ نازک اعتماد بینمان پاره نشود سکوت کردم.

امشب دوباره حرفهایی که عمریست روی دلم سنگینی می کند را مرور کردم.فردا دیگر به تو خواهم گفت.چیزهایی هست که نمیدانی!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۹
آرامیس

دوشنبه تولدم بود.دیگه چند ساله که روز تولدم خوشحال نیستم.هر سال تو اوج تابستون 12 مرداد که میرسه من یک سال به پیری و به مرگ نزدیکتر میشم.پدر و مادرم هیچوقت سالروز تولدم یادشون نمیمونه مگه اینکه خواهرم بهشون یادآوری کنه.سالهاست دیگه دوست ندارم کسی روز تولدمو بدونه و بهم تبریک بگه.احساس پوچی می کنم.خسته ام خیلی خسته.

موهای سفیدم بیشتر شده و فاصله ی بین رنگ کردنام کمتر.روحم خسته اس اما جسممو سرپا نگه داشتم.تو ظاهر با دیگران میگم و می خندم اما درونم غوغاست.

وقتی که کوچیکی دوست داری سریع بزرگ بشی.سالگرد تولدت که میرسه دوست داری عالم و آدم خبردار بشن که تو یک سال بزرگتر شدی.سرتو می گیری بالا،سینَتو میدی جلو و بادی به غبغب میندازی انگار چه خبره؛انگار میخوای فیل هوا کنی.انگار قراره چه کار مهمی توی دنیا توسط تو صورت بگیره.

از یه سنی به بعد می افتی تو سراشیبی زندگی.دست خودت نیست،کم کم،کم میاری.دیگه از بالا رفتن سنت احساس شادی نمی کنی.دیگه تو سالروز تولدت ذوق نمیکنی.دیگه از تبریک و هدایای دیگران ذوقمرگ نمیشی.احساس می کنی به پایان خط رسیدی.احساس میکنی دیگه وقت رفتنه.

از یه سنی به بعد دیگه نمی تونی مثل دخترهای نوجوون رفتار کنی.نمی تونی مثل تین ایجرها لباس بپوشی.از سن سی سالگی به بعددیگه نمیتونی تیپ اسپرت بزنی،نمیتونی کوله ات رو بندازی پشتت و بری جلو مغازه جینگیل جات و رنگی رنگی وایستی و از دیدنشون قند تو دلت آب شه؛یا با دیدن لاکهای خوشگل دست و پاهات شُل شه و یا با دوستات دیوونه بازی دربیارین و با صدای بلند به کارهاتون بخندین.دیگران ازت انتظار دارن مثل خانومها رفتار کنی،مثل خانمها لباس بپوشی.دیگه نمیشه با انواع و اقسام کرمهای ضدچروک،ضدلک و روشن کننده سنتو به عقب برگردونی و دوباره جوون بشی.دیگه حتی با کرم پودر هم نمیتونی خودتو گول بزنی.

هههوف ! دلم میخواست سنم تو 25 سالگی متوقف میشد.کاش سن آدم هر سه سال یکبار اضافه میشد.کاش هر سال روز 12 مرداد خدا پیریمو به رُخم نمی کشید! 



۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۹
آرامیس

دیروز که خواهرم به من گفت که من چقدر ترسو و ملاحظه کارم و چقدر رؤیاهام کوچیکه،به حرفاش فکر کردم.

بله من آدم رؤیاهای بزرگ و دست نیافتنی نیستم و نبودم.همیشه آرزوهام کوچیک و قابل دسترس بودن.هیچ وقت قدرت ریسک کردن نداشتم.هیچ وقت تو ذهنم رؤیا پردازی نکردم و برای رسیدن به خواسته هام زمین و آسمونو به هم ندوختم و اونجوری که باید برای رسیدن بهشون تلاش نکردم.همیشه تو زندگیم یک روند کند و لاکپشت وارو طی می کردم که اگه مسیر حرکتم باز بود به راهم ادامه می دادم اما اگه یه سنگ بزرگ جلو پام بود؛منتظر بودم که کسی بیاد و اون سنگ رو از جلو پام برداره در غیر اینصورت اون سنگ و مسیر رو دور می زدم و به راهم ادامه میدادم.همیشه تو زندگیم یه سکوت و سکون حاکم بوده،یه زندگی بی هیجان و تکراری.هیچ وقت به آینده امید الکی نبستم.هیچ وقت خواسته های بزرگ تو سرم نداشتم.هیچ وقت هیجان رو تجربه نکردم.همیشه تو زندگیم ترسیدم.از اتفاقاتی که هنوز نیفتاده ترسیدم.از بلندی و ارتفاع ترسیدم.از شکست ترسیدم.از تلاش کردن و نرسیدن ترسیدم.از اینکه اشتباه کنم و بعدا پشیمون بشم ترسیدم.از ریسک کردن ترسیدم.از تجربه نکرده هارو تجربه کردن ترسیدم.از زمین خوردن و دوباره بلند شدن ترسیدم.من هیچ زمانی زندگی دانشجویی را تجربه نکردم.من هیچ وقت تنهایی یا با دوستانم سفر نرفته ام.من از کابوسهایی که نشان از سفر و تنهایی و گم شدن دارد ترسیده ام.من از اینکه روزی مجبور باشم تصمیم های بزرگ بگیرم ترسیده ام.

شاید اگر دانشگاه شهر دیگری قبول می شدم.شاید اگر سختی زندگی دانشجویی را تجربه می کردم.شاید اگر تنهایی سفر می کردم.شاید اگر مستقل بودن را تجربه می کردم.شاید اگر از ریسک کردن نمی ترسیدم؛الان زندگی شادتر،موقعیتهای بهتر،شغل خوبتر و روحیه ای شادابتر و سرزنده تری داشتم.

یادم اومد چند تا سخن حکیمانه بگم که اگه تو زندگیمون عملی کنیم،جلو خیلی از شکستها و ناامیدی ها و افسردگی هارو می گیریم.


+ فرزندان خود را مستقل بار بیاوریم.به خواسته ها و نظرات کودکانمان بها بدهیم و برای آنها ارزش و احترام قائل شویم.حتی اگر میدانیم تصمیمات آنها اشتباه است،بطور غیر مستقیم آنها را راهنمایی کنیم و هیچ زمانی به جای آنها تصمیم نگیریم و آنها را سرکوب نکنیم.




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۶
آرامیس

پارسال،مثل دیشب کلی حرف داشتم که با خدا بزنم.کلی آرزو داشتم که به خدا بگم که البته بیشترش آرزوهایی برای دیگران بود.پارسال همین موقع حال کسی رو داشتم که بهش گفته بودند فقط چهار پنج ساعت بیشتر زنده نیست و من می خواستم این چند ساعت باقیمانده رو ببلعم.می خواستم از نهایت وقتم استفاده کنم می خواستم قبل از اینکه بمیرم حرفای باقیموندمو با خدا بزنم می خواستم ازش طلب بخشش کنم.تسبیحمو برمیداشتم و ذکرهای شب قدرو زمزمه می کردم،سه سورۀ قرآن که توصیه شده تو این شبا خونده بشه می خوندم.دعای مجیر و جوشن کبیرو می خوندم و همه اش حرص و ولع داشتم که اعمالی ازین شب باقی نمونده باشه که من بجا نیاورده باشم.صد رکعت نمازمو تو این هر سه شب می خوندم انگار فقط همین سه شب وعده ی بین من و خدا بود و از فردا دوباره روز از نو روزی از نو؛انگار دیگه گذر من به خدا نمی افته.یادم میاد پارسال تو این شبا اینقدر حرف داشتم که با خدا بزنم،اینقدر درد دل،اینقدر ناله،اینقدر خواسته و آرزو،تو این ساعتای باقیمونده از شبای قدر مثل ابر بهار گریه می کردم و زار میزدم.اینقدر گریه می کردم که اشکای شور مثل کویر بارون زده رو صورتم می ماسید.اینقدر گریه می کردم که چشمام میشد مثل این چشمای کُره ای ها یه خط باریک و قرمز و پُف کرده و بینیم مثل دماغ دلقکها قرمز و بزرگ و براق.هرچی گریه میکردم فکر می کردم صدام به خدا نمیرسه و خدا منو نمی بینه پس باید بیشتر التماسش کنم.نه اینکه فکر کنین عاشق بودم و برای رسیدن به عشقی که تو زندگیم نداشتم دعا می کردم،نه،دعا می کردم که آروم باشم که به خدا نزدیکتر بشم،که باهاش رفیقتر بشم.می ترسیدم وقت بگذره و حرفای نگفته ی من مونده باشه.دستمال کاغذی هام از اشک چشام اینقدر خیس بود که میشد چلوندشون و بعد از تمام اینها یه حس خوب داشتم یه حس آرامش بخش؛اما دیشب... .

دیشب مثل کسی بودم که بود و نبودش فرقی نمی کنه مثل کسی که تموم آرزوهاش برآورده شده باشه و آرزوی دیگه ای نداشته باشه.مثل درخت پوسیده ای که از اسم درخت فقط تنه ی خشکیدش براش باقی مونده و عمر خودشو کرده و سردی و گرمی روزگارو چشیده.مثل درخت خشکیده ای که رو به مرگه و آرداشو بیخته و الکشو آویخته و آرزوی دیگه ای نداره.

دیشب خیلی راحت و آروم بودم.هول و هراس از دست رفتن زمان رو نداشتم.اشکی برای ریختن نداشتم،اشک چشمام خشکیده بود.آرزوهای کلی و تکراری هر سال رو تکرار نکردم.انگار دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.از گفتن حرفای تکراری خسته شده بودم،حرفایی که مثل نوار کاست هر سال و هر سال تو این شبای قدر تکرارش میکردم.آرزوهایی که هرچند دور و دست نیافتنی نبودند،هرچند غیر ممکن نبودن،ولی تکراری بودند.

دیشب در کمال آرامش دعای مجیر و جوشن کبیرو خوندم.دیشب به خاطر اینکه ظهر نخوابیده بودم خسته و خواب آلود بودم.دیشب میخواستم دعاهام و آرزوهامو بگم دعاهایی که مثل هیشه برای دیگران بودن نه برای خودم،دعاهایی که تو خواب و بیداری بلغور می کردم.اما انگار خدا هم خسته شده بود ازین حرفای تکراری،خواب به چشام اومد و من رفتم.وقتی منو بیدار کردن ساعت 2:30 برای خوردن سحری بود.من بیدار شدم،نه رسیده بودم دعا کنم و حاجتهامو بخوام،نه تونسته بودم قرآن رو سرم بذارم و خدارو به قرآنش و به اماماش قسمش بدم.

دیشب من خوابیدم بدون استرس،بدون ترس از دست رفتن زمان،بدون اینکه قطره اشکی بریزم،بدون غصه خوردن واسه اینکه تو این شبه که قسمت و تقدیر هر کسی معلوم میشه.

فکر کنم وقتشه دیگه دست از گفتن این دعاها و آرزوهای تکراری بردارم.


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۴ ، ۱۴:۳۳
آرامیس

مسخره تر از این هم میشه که تو ببینی بلاگفا برگشته و خوشحال و شاد بری سراغ وبلاگت و هرچی نام کاربری و رمزتو بزنی ببینی می نویسه وبلاگی با این نام وجود نداره.حال کسی رو دارم که با دوستا و فامیلاش از یه شهر جنگزده کوچ میکنه و بعد از یک سال بهشون خبر میدن که شهر آزاد شده و میتونین به خونه هاتون برگردین.بعد خوشحال و شاد برمی گرده به شهر و کوچه اش،اما وقتی جلو در خونه اش میرسه به جای ساختمون خونه اش،یه زمین خرابه می بینه که توش هیچ خونه ای وجود نداره.

بیشتر دوستا و کسانیکه وبلاگاشون می خوندم برگشتن به بلاگفا،به خونه هاشون،اما من خونه ای ندارم.پس همینجا می مونم.شاید اگه یه زمانی بلاگفا حالش خوب شد و آدرس و وبلاگمو بهم برگردوند شاید برگشتم؛شایدم نه.با خودم میگم برم دوباره از اول یه وبلاگ تازه با همون اسم خودم دوباره بسازم.دودلم با خودم میگم نه،آخه میگن مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه.می ترسم دوباره وبلاگو بسازم و باز دود بشه و بره هوا،هرچند این اتفاق برای هر سایتی می تونه بیفته.اعتماد کردن سخته و اعتمادتو نسبت به کسی از دست دادن سخت تر.آدرس دوستان بلاگفاییمو از دست دادم.نوشته های یک سالمو از دست دادم.حالا دوستانی که با من به سایتهای دیگه کوچ کرده بودند برگشتن به خونه هاشون؛اونارو هم از دست دادم.

پس فعلا همینجا می مونم و می نویسم.شاید یه زمانی برگشتم؛شایدم هیچ وقت!


+ دوستان بلاگفایی،نظرات هیچ سایتی (پرشین،بلاگ و...) غیر از سایت بلاگفا برای شما ثبت نمیشه.همش می نویسه اسپم و تبلیغات غیرمجاز

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۱۹:۱۰
آرامیس