بانوی هزار فصل

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دیشب بیدار بودم.با خودم حرف زدم،همان حرفهایی که همیشه با خودم تکرار می کردم.حرفهایی که بر اثر تکرار زیاد حفظ شده بودم و باز مسلسل وار تکرار می کردم.گفتم و گفتم.دهانم بسته بود اما کلمات در ذهنم رژه می رفتند.حرفهایی که مدتهاست می خواهم به تو بگویم اما نمی توانستم.حرفهایی که شبها،روزها و ساعتها با خودم بارها و بارها زمزمه می کردم.حرفها و کلماتی که مدتهاست مثل شمشیری روحم را می خراشد.

جمله هایی که به ذهنم هجوم می آورند و ساعتها وقتم را به خود مشغول می کنند و در پایان کلمات سنگ می شوند،سفت و سخت  و در قلبم جا خوش می کنند و یا بغضی می شوند در گلویم و از چشمهایم فرو می ریزند.

حرفهایی که هیچ وقت فرصت نشد به تو بگویم.هر شب با خودم تکرارشان کردم و به خودم قول دادم تا فردا به تو بگویم اما نگفتم.شاید نمی خواستم ناراحتت کنم .نمی خواستم دلت بشکند همانطور که دل من شکست.حرفها و بغضهایی که خوردم تا حرمتها و رفاقتها از بین نرود.اما تو چه کردی؟

مرا افسرده خواندی.گفتی که انتقاد پذیر نیستم .گفتی که حسودم.گفتی که حال و حوصله ندارم،بداخلاقم،زود رنجم.من همه ی اینها را دیدم.من همه ی تبعیض ها و حقارتها را دیدم اما به خاطر اینکه روبرویت نایستم.به خاطر اینکه نخ نازک اعتماد بینمان پاره نشود سکوت کردم.

امشب دوباره حرفهایی که عمریست روی دلم سنگینی می کند را مرور کردم.فردا دیگر به تو خواهم گفت.چیزهایی هست که نمیدانی!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۹
آرامیس

هوا داره پاییزی میشه و تابستون داره به پایان خودش نزدیک میشه.هرچی تابستون فصل رخوت و بی حالیه،پاییز که میشه آدم احساس میکنه باید زندگی رو از نوع شروع کنه.اگه تابستونو به تنبلی گذرونده باید پاشه و تلاش رو از سر بگیره.اگه تو زندگیش شکست خورده باید دوباره و از نو شروع کنه.باید تمام وقتشو پر کنه،تموم لحظه هاشو،پر کنه از کار و تلاش.پر کنه از انرژی مثبت و خوب.پر کنه از زندگی.باید بی خیال روزها و ساعاتی که داشته،بشه؛روزهایی که براش یادآور خاطرات بد بوده.باید جوری رفتار کنه که انگار دوباره متولد شده.انگار یه دانشمنده یا یه نابغه با کلی افکار و کارهای تازه و بدیع که تو ذهنش تلنبار شده و قراره هر کدوم از اونهارو عملی کنه.

وقتی پاییز میاد یه حالی میشم،یه حال خوب،مثل بچه ی کلاس اولی که برای رفتن به مدرسه اش و پیدا کردن دوستان تازه،عجله داره.مثل بچه ای که برای رفتن به مدرسه انگشتاشو میذاره رو برگه و به تعداد روزهای باقیمونده تا مهر انگشت می کشه و هر روز که میگذره روی یکی از انگشتارو خط می کشه و برای رسیدن مهر بی صبرانه لحظه شماری می کنه.

وقتی که فصل تابستون به آخرش نزدیک میشه،وقتی که هوا رنگ و بوی پاییز رو به خودش میگیره و خنک میشه،احساس می کنم باید عاشق بشم و کسی رو دوست داشته باشم،که اونم منو دوست داشته باشه.باید برای تمام ساعتها و لحظه های باقیمانده ی عمرم برنامه ریزی کنم.باید با عشق دوباره زندگی رو از سر بگیرم.باید اینقدر کار کنم و وقتم پر و مفید باشه که دیگه وقت آزادی برای حسرت خوردن،برای پوچی،برای بی مصرف بودن،برای احساس باطل بودن و بدرد نخور بودن نداشته باشم.پاییز که میشه احساس می کنم باید شاد و پرانرژی باشم،و به افراد دور و برم هم این احساس شادی رو منتقل کنم.اما نمیدونم که میشه یا نه.نمیدونم میتونم عاشق بشم یا نه.میتونم دیدمو نسبت به دنیا و زندگی پیش روم عوض کنم یا نه.

دوست داشتم از اول مهر برم برای کار برم یه جای جدید با آدمای جدید با روحیه ی جدید،اما نشد.نشد که برم. حالا دوباره اول مهر باید برم جایی که حس و حال تو برای آدماش مهم نیست.آدمایی که فقط خودشون مهمند.آدمهایی که یا زیادی غمگین و افسرده ان یا زیادی سرخوش.

باید دوباره برم جایی که پارسال هم اونجا کار می کردم.کار کردن با مدیر جدید که هیچ چیزی از اخلاق و خصوصیاتش نمیدونی.مدیری که نمیدونی میتونی باهاش کنار بیای و اونم کار تورو قبول داره یانه.کار کردن با افرادی که زیادی خاله زنکی ان،که استراحت و خوش و بش کردن و استراحت کردن براشون مهم تر از کاره.کار کردن با کسی که همه اش از غم و غصه و بی پولی شکایت و گله داره و اینقدر آه و ناله ی بدبختی سر می کنه که بچه های کلاسش هم شعرشو یاد گرفته ان و براش می خونن.کار کردن با آدمی که همه ی فکر و ذکرش اینه که بیاد بگه چی خریده و چی پوشیده و کجاها رفته.آدمی که فقط واست قیافه می گیره و پز تیپ و لباس و اندامشو میده.آدمی که هر روز سر ساعت 8 یا 9 داداشش از سرکارش میاد جلو مهد که فقط یه ساندویچ همبرگر بهش بده که به عنوان صبحانه بخوره،چون نون و پنیر و بقیه ی چیزا دوست نداره.آدمی که هر روز با یک کیسه ی نایلونی بزرگ پر از خوراکی میاد،که همه ی خوراکیها از نوع گرونه؛که نصفه نیمه میخوره و بقیه شو میریزه دور یا میده به بچه های کلاسش بخورن چون میلش نمی کشه.

زندگی کردن با آدمایی که این نوع زندگی کردن و وقت گذروندن براشون لذتبخشه.آدمایی که فقط و فقط براشون پول و وقتگذرونی مهمه یا خوردن و خرید کردن و کلاس گذاشتن برای دیگران و به رُخ کشیدن داشته هاشون.حالم بد میشه از کار کردن تو این محیط،ولی چاره ای ندارم.چون جای جدیدی برای کار کردن پیدا نکردم.دیگران بهم میگن زیادی زندگی رو سخت می گیرم.بهم میگن: ولش کن اینهمه خودتو واسه بچه ها میکُشی مگه میخوان دانشمند بشن،از اینجا برن بیرون همه چیز یادشون میره.حتی وقتی میخوان از من حرف بزنن،میگن آرامیس موقع خداحافظی از بچه،تا دم در مهد هم آموزش میده.نمیدونم اونا درست فکر می کنن یا من.اونا درست عمل می کنن یا من.

از اینکه اول مهر دوباره باید برگردم اونجا،مرگمه.کاش وضعیت با این مدیر جدید روبراه بشه.



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۶
آرامیس

دفعه آینده به وضع خودم سر و سامانی میدهم می دانی... حتماً.

کسی را برای خودم پیدا می کنم.یک پسر خوب.یک پسر سفید پوست.پسری بی همتا.کسی که گواهی نامه رانندگی و تویوتا داشته باشد.

برای خودم کسی را تور میزنم که در اداره مخابرات کار کند چون پدرش هم در اداره پست کار می کرده،کسی که بیست و چهار ساعته بدون وقفه بی آن که مریض شود کار کند.پسری که سیگاری نباشد.این را در برگه قرار ملاقاتم خاطرنشان کرده ام.باور نمی کنی؟ عجب،خواهی دید.چرا قهقهه می زنی،دیوانه؟

این طوری دیگر شنبه صبح ها برای رفتن به خارج از شهر مزاحم تو نخواهم شد.به شوشوی چند رسانه ای ام می گویم: "شوشو جان! مرا به عروسی پسر خاله ام می بری؟ با اتومبیل زیبایت که جی پی اس دارد و حتی کُرس و دُم -تُم را هم رهیابی می کند؟ " و جانمی جان! همه چیز روبه راه خواهد شد.

چرا مثل احمق ها می خندی؟ فکر می کنی به اندازه کافی زبر و زرنگ نیستم که مثل بقیه بتوانم  پسرکی مهربان و شیرین و خودشیرین و تو دل برو تور بزنم؟ نامزدی که وقتی سرکار می روم،وقت های ناهاری ام بروم برایش لباس زیر مارک دار بخرم؟ یک آدم خوب.درستکار،ساده دل،مجهز به پول و دفترچه حساب پس انداز.

کسی که هرگز خودش را نگیرد،وقتی به فکر مقایسه قیمت مجله ها و کاتالوگ های مصالح و لوازم خانگی هستم،با مهربانی بگوید: " عزیزم چرا نگرانی؟ از هر فروشگاهی دوست داری خرید کن،نگران قیمت نباش،قیمت ها واقعاً ناچیز است،ارزش این که فکرت را مشغول کنی ندارد... "

همیشه از در پارکینگ رفت و آمد می کنیم تا در ورودی خانه کثیف نشود.کفش هامان را زیر راه پله می گذاریم تا پلکان کثیف نشود.همیشه با همسایه هایی که خوش رفتار هستند دوست می شویم،یک باربی کیوی درست و حسابی خواهیم داشت چون برای بچه ها خوب است،چون همان طور که زن برادرم می گوید نقشه ساختمان خانه،بدون باربی کیو نقشه ی قابل اعتمادی نیست و ...

وای خوشبختی.



+ گریز دلپذیر / آنا گاوالدا



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۰۰
آرامیس

زن برادرم،کارین دوره دارو سازی دیده اما دوست دارد به او بگویند خانم دکتر،یک داروخانه دار است ولی ترجیح می دهند او را دکتر داروساز بنامند،مغازه دارو فروشی دارد،اما میل دارد بگویند داروخانه.

هنگام دسر خیلی دوست دارد از حسابدارش با آه و ناله شکوه کند،یک پیراهن جراحی دکمه دار می پوشد و دکمه ها را تا گردن می بندد.اسمش روی یک برچسب آبی مخصوص پزشک ها نوشته شده و به روپوش سنجاق شده.این روزها بیش از هر چیز کرم سفت کننده ی کفل می فروشد و کپسول های جوان کننده پوست چون طرفدار زیاد دارد،اما خُب ترجیح می دهد بگوید گیشه محصولاتش را بهینه سازی می کند.



+ گریز دلپذیر / آنا گاوالدا



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۴
آرامیس

کاش کسی پیدا میشد که می تونست با نگاه کردن به چهزه ی آدم و چند تا سوال و تست ساده بهت بگه،استعداد تو در چیه.کسی که می تونست بهت بگه اگر در فلان رشته و یا فلان زمینه هنری فعالیت کنی می تونی موفق باشی.کسی که بتونه تورو کشف کنه.کاش میشد!

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۱۰
آرامیس

یک ساله دائم دارن تو گوش ما می خونن آزمون،آزمون،دائم دارن تو سایتها و رسانه ها میگن استخدامی مربیان پیش دبستانی.حالا که لیست رشته ها و شغلهای مورد نیازو اعلام کردن می بینم از تمام رشته هایی که فکرشو بکنی میخوان جز رشته هایی که مرتبط به مربیان هستش.نه اینکه نخوان میخوان در حد یک یا دو نفر اونم آقا،دو سوم رشته ها رشته های فنی  حرفه ای و کار دانش هستن که قراره استخدام بشن.بیشتر کسانیکه تو این مشاغل نیاز دارن مرد هستش.خب بیاین یه بررسی بکنیم.فرزندان و خواهر و برادران شهید و جانبازان و ایثارگران که سهمیه دارن و بدون آزمون استخدام میشن.رشته های فنی که مورد نیازه از چوب و مکانیک و غیره که بیشتر رشته هاش مردونه اس و مسلما برای این شغلها مرد لازم دارن.اون رشته هایی هم که زن میخوان،رشته شون به من نمی خوره و رشته های دیگه هم در حد یکی دو زن لازم دارن.من تعجب می کنم چطور این یکی یکی ها جمعش میشه 3700 نفر،با عقل جور درنمیاد.تکلیف منم که روشن شد یعنی تکلیف تمام مربیهای پیش دبستانی که رشته ی روانشناسی و علوم تربیتی و ... هستند (که مرتبط با آموزش پیش دبستانیه) روشن شد؛هیچکدومشونو لازم ندارن. خب ما که رفتیم غازمونو بچرونیم !

به نام ما و به کام شما ! 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۲
آرامیس

دوشنبه تولدم بود.دیگه چند ساله که روز تولدم خوشحال نیستم.هر سال تو اوج تابستون 12 مرداد که میرسه من یک سال به پیری و به مرگ نزدیکتر میشم.پدر و مادرم هیچوقت سالروز تولدم یادشون نمیمونه مگه اینکه خواهرم بهشون یادآوری کنه.سالهاست دیگه دوست ندارم کسی روز تولدمو بدونه و بهم تبریک بگه.احساس پوچی می کنم.خسته ام خیلی خسته.

موهای سفیدم بیشتر شده و فاصله ی بین رنگ کردنام کمتر.روحم خسته اس اما جسممو سرپا نگه داشتم.تو ظاهر با دیگران میگم و می خندم اما درونم غوغاست.

وقتی که کوچیکی دوست داری سریع بزرگ بشی.سالگرد تولدت که میرسه دوست داری عالم و آدم خبردار بشن که تو یک سال بزرگتر شدی.سرتو می گیری بالا،سینَتو میدی جلو و بادی به غبغب میندازی انگار چه خبره؛انگار میخوای فیل هوا کنی.انگار قراره چه کار مهمی توی دنیا توسط تو صورت بگیره.

از یه سنی به بعد می افتی تو سراشیبی زندگی.دست خودت نیست،کم کم،کم میاری.دیگه از بالا رفتن سنت احساس شادی نمی کنی.دیگه تو سالروز تولدت ذوق نمیکنی.دیگه از تبریک و هدایای دیگران ذوقمرگ نمیشی.احساس می کنی به پایان خط رسیدی.احساس میکنی دیگه وقت رفتنه.

از یه سنی به بعد دیگه نمی تونی مثل دخترهای نوجوون رفتار کنی.نمی تونی مثل تین ایجرها لباس بپوشی.از سن سی سالگی به بعددیگه نمیتونی تیپ اسپرت بزنی،نمیتونی کوله ات رو بندازی پشتت و بری جلو مغازه جینگیل جات و رنگی رنگی وایستی و از دیدنشون قند تو دلت آب شه؛یا با دیدن لاکهای خوشگل دست و پاهات شُل شه و یا با دوستات دیوونه بازی دربیارین و با صدای بلند به کارهاتون بخندین.دیگران ازت انتظار دارن مثل خانومها رفتار کنی،مثل خانمها لباس بپوشی.دیگه نمیشه با انواع و اقسام کرمهای ضدچروک،ضدلک و روشن کننده سنتو به عقب برگردونی و دوباره جوون بشی.دیگه حتی با کرم پودر هم نمیتونی خودتو گول بزنی.

هههوف ! دلم میخواست سنم تو 25 سالگی متوقف میشد.کاش سن آدم هر سه سال یکبار اضافه میشد.کاش هر سال روز 12 مرداد خدا پیریمو به رُخم نمی کشید! 



۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۹
آرامیس

عصر یه روز با خانواده ام توی یکی از صحن های حرم امام رضا روی فرشهایی که پهن کرده بودن نشسته بودیم.من برای اینکه بهانه دست برادران و خواهران انتظامات ندم،روسریمو کشیده بودم جلو و چادرمو از قسمت زیرگلو با دست نگه داشته بودم که عقب نره و بهم نگن: خانوم چادرتو بکش جلو.

داشتم با امام رضا حرف میزدم و درد دل می کردم و زیارتنامه می خوندم و حسابی توی افکار خودم غرق بودم که یکباره یکی از این خانومهای انتظامات رو درحالیکه دستکش سیاه دستش بود و سر تا پا سیاه پوشیده بود و فقط گردی صورتش معلوم بود رو جلو خودم دیدم.نمیدونم کی اومده بود که من متوجه حضورش نشدم.یواش خم شد و بهم گفت: دخترم،انگشترت برق میزنه و آقایون تحریک میشن!

من در حالیکه همه ی وجودم یک علامت تعجب گنده شده بود و داشتم شاخ درمی آوردم بهش نگاه کردم سپس یک نگاه به انگشتر طلای ساده ام که حتی یک نگین هم روش نداشت و بعد نگاهی به خواهرم و پدر و مادرم که داشتن خیره خیره به انگشترم نگاه می کردن انداختم درحالیکه از تعجب گوشه های لبم آویزون شده بود.با خودم گفتم خاک بر سر اون مردی که بخواد با یک انگشتر ساده تحریک بشه.


خانومها و دختران عزیز لطفا اگر انگشتر،دستبند،عینک،ساعت و یا هر چیزی که برق میزند و یا نگین دارد،در انگشت یا دستان و یا سر و گردن خود دارید آن را هر چه سریعتر درآورده و از خود دور سازید؛چون هر لحظه و در هر جایی امکان دارد مردی با دیدن یکی از این وسایل تحریک شده و به گناه بیفتد.


با تشکر





۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۰
آرامیس

دیروز که خواهرم به من گفت که من چقدر ترسو و ملاحظه کارم و چقدر رؤیاهام کوچیکه،به حرفاش فکر کردم.

بله من آدم رؤیاهای بزرگ و دست نیافتنی نیستم و نبودم.همیشه آرزوهام کوچیک و قابل دسترس بودن.هیچ وقت قدرت ریسک کردن نداشتم.هیچ وقت تو ذهنم رؤیا پردازی نکردم و برای رسیدن به خواسته هام زمین و آسمونو به هم ندوختم و اونجوری که باید برای رسیدن بهشون تلاش نکردم.همیشه تو زندگیم یک روند کند و لاکپشت وارو طی می کردم که اگه مسیر حرکتم باز بود به راهم ادامه می دادم اما اگه یه سنگ بزرگ جلو پام بود؛منتظر بودم که کسی بیاد و اون سنگ رو از جلو پام برداره در غیر اینصورت اون سنگ و مسیر رو دور می زدم و به راهم ادامه میدادم.همیشه تو زندگیم یه سکوت و سکون حاکم بوده،یه زندگی بی هیجان و تکراری.هیچ وقت به آینده امید الکی نبستم.هیچ وقت خواسته های بزرگ تو سرم نداشتم.هیچ وقت هیجان رو تجربه نکردم.همیشه تو زندگیم ترسیدم.از اتفاقاتی که هنوز نیفتاده ترسیدم.از بلندی و ارتفاع ترسیدم.از شکست ترسیدم.از تلاش کردن و نرسیدن ترسیدم.از اینکه اشتباه کنم و بعدا پشیمون بشم ترسیدم.از ریسک کردن ترسیدم.از تجربه نکرده هارو تجربه کردن ترسیدم.از زمین خوردن و دوباره بلند شدن ترسیدم.من هیچ زمانی زندگی دانشجویی را تجربه نکردم.من هیچ وقت تنهایی یا با دوستانم سفر نرفته ام.من از کابوسهایی که نشان از سفر و تنهایی و گم شدن دارد ترسیده ام.من از اینکه روزی مجبور باشم تصمیم های بزرگ بگیرم ترسیده ام.

شاید اگر دانشگاه شهر دیگری قبول می شدم.شاید اگر سختی زندگی دانشجویی را تجربه می کردم.شاید اگر تنهایی سفر می کردم.شاید اگر مستقل بودن را تجربه می کردم.شاید اگر از ریسک کردن نمی ترسیدم؛الان زندگی شادتر،موقعیتهای بهتر،شغل خوبتر و روحیه ای شادابتر و سرزنده تری داشتم.

یادم اومد چند تا سخن حکیمانه بگم که اگه تو زندگیمون عملی کنیم،جلو خیلی از شکستها و ناامیدی ها و افسردگی هارو می گیریم.


+ فرزندان خود را مستقل بار بیاوریم.به خواسته ها و نظرات کودکانمان بها بدهیم و برای آنها ارزش و احترام قائل شویم.حتی اگر میدانیم تصمیمات آنها اشتباه است،بطور غیر مستقیم آنها را راهنمایی کنیم و هیچ زمانی به جای آنها تصمیم نگیریم و آنها را سرکوب نکنیم.




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۶
آرامیس

سه ماهه که منتظر آزمون استخدامی آموزش پرورش هستم.اونا هم دستشون درد نکنه چون میدونن مردم لنگ اونان حسابی ناز و عشوه میان و هی امروز و فردا می کنن.آزمونی که هیچیش معلوم نیست و سایتها بنا به میل و سلیقه ی خودشون براش شرایط و منابع تعیین می کنن.سازمان سنجش هم که قرار بوده طی 48 ساعت آینده خبر بده،چهل و هشت ساعتش شد 56 ساعت و خبری نشد.

من چطوری ام؟ یه طرف کتاب معارف اسلامی،یه طرف کتاب آزمون های استخدامی،طرف دیگه خلاصه ی اتفاقات و روزشمار تقویم هجری قمری و شمسی،طرف دیگه کتاب داستانهای نخونده و سخت به دنبال پیدا کردن کتاب ادبیات فارسی و حفظ کردن اسامی کتاب های منتشر شده توسط نویسنده های معروف،در حالیکه هیچکدومشونو نخوندم و اصلا نمیدونم مجاز به شرکت تو این آزمون هستم یانه؟ و منابع و شرایط این آزمون چیه؟ نمیدونم!



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۰
آرامیس