بانوی هزار فصل

۲۸ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

دارم سعی می کنم نرمال باشم.اما چشمای تو،نگاه تو نمی ذاره.سعی می کنم بزرگ بشم،سعی می کنم بچه بازی رو بذارم کنار،اما دنیای بچگی عالمی داره.بزرگ شدن بده،دنیای بزرگها دنیای قشنگی نیست;توش پر از حسادت و زیرآب زنیه،توش پر از غیبت و تهمته.وقتی بزرگ میشی باید غصه خیلی چیزارو بخوری;غصه نداشتناتو،غصه کارهای انجام ندادتو،غصه پول درآوردن،غصه پول جمع کردن.

دنیای قشنگی نیست.

بذار بگن رفتارش بچگونه اس.

بذار هر جوری دوست دارند قضاوتت کنند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۲
آرامیس

گاهی رفتارهات باعث شکسته شدن قلب یکی میشه که خیلی دوستش داری.گاهی یک نفر که خیلی دوستش داری بخاطر تو فداکاری میکنه و از خواسته اش،از عشقش،از علاقه اش میگذره.تو دوستش داری،اما نمیخوای زندگیش بخاطر تو فنا بشه.حالا اون بخاطر تو سکوت میکنه.تو می رنجی،ازش میخوای کوتاه بیاد.ازش میخوای مثل قبل شاد و خندون باشه.اما حالا اون نمیخواد و تو بیشتر میفهمی که اشتباه کردی.آیا باید بی خیال شادی خودت بشی یا اینکه اونو بی خیال بشی.اما تو اینو نمیخوای.تو نمیخوای رو خرابه های عشق دیگران خونه بسازی.تو دوست داری هم اون شاد باشه هم تو.دوست داری با هم بخندین،نه اینکه تو بخندی و ته دل اون پر غم باشه.اون عزیزترین کس توئه.دوست نداری غم و رنجششو ببینی.خدا جون کمکم کن بتونم دوباره لبخند رو به لباش برگردونم.کمکم کن بتونم دوباره شادیشو،هیجان رو به زندگیش برگردونم.خداجون دوست ندارم اینجوری بشه.دوست ندارم اوضاع اینطور پیش بره.خداجون دوست ندارم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۱
آرامیس

زمان با سرعت هر چه تمام تر داره پیش میره.کلاسهای انگلیسی فشرده ام داره خیلی فشرده میشه،تا تکون میخوریم میرسیم به آخر کتاب و باید امتحان پایان ترم بدم مخصوصا این آموزشگاه که واسه کلاسهای فشرده اش  دوتا کتاب رو با هم امتحان میگیره.باز باید هفته ی دیگه دوتا کتاب رو با هم تو یک ساعت و زمان امتحان بدم.وای هیچی نخوندم.خیلی سخته،هم زمان دوتا کتاب،دوتا لیسنینگ،دوتا رایتینگ و اسپیکینگ،کلی به آدم استرس وارد میشه.خوب لعنتی ها،امتحانارو تکی تکی بگیرین که ما وقت بکنیم بخونیم که messed up نکنیم حداقل با یک روز فاصله.وای باز دارم استرسی میشم چشمم به کتابهای زبان میفته.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۸
آرامیس

دلت خیلی گرفته،حال خوبی نداری اما مجبوری بری کلاس زبان که عقب نیفتی.اینقدر حالت گرفته که حتی نمیتونی به شوخیهای آقای ل (که دوستش داری) با بچه های کلاس بخندی.سعی میکنی جلوی بغضتو بگیری سرتو میندازی پایین،استاد متوجه میشه میاد بالای سرت و آروم ازت میپرسه چی شده و تو میگی هیچی.

کلاس تموم میشه.استادو می بینی جلو در اتاقش ایستاده و به تو اشاره میکنه که بری تو اتاق و ازت میپرسه از من ناراحتی؟ میگی نه.پسرا چیزی بهت گفتن؟ نه.دخترا چیزی بهت گفتن؟ نه

و تو نمی تونی حرف دلتو به استادت بگی.همونطوری که خیلی حرفهارو نمیتونی به دیگران یا حتی پدر و مادرت بگی.

حالت خرابه،نمیتونی جلو اشکتو بگیری پس ترجیح میدی سریع از اتاق بیای بیرون حتی بدون خداحافظی .دیگه تو تاکسی مثل ابر بهار گریه میکنی.میای خونه چشات قرمز شدن و حوصله ی هیچ چیزی رو نداری.مامان ازت میپرسه چی شده حالت خوبه و تو میگی آره خوبم.میگه پس چرا بی حالی و تو میگی چون خستم.مامانها طبق معمول کوتاه نمیان.

مامان: پس چرا دماغت قرمز شده

من: صورتمو با صابون شستم و هر وقت این داروهای جوشمو میزنم پوستم قرمز میشه.

مامان: با کدوم صابونشستی؟ با محلول شوینده ات؟

من: نه،با صابون معمولی شستم.

مامان بعد از نیمساعت:

چرا قوز میکنی؟ سردته.سرما خوردی؟ 

من: نه سرما نخوردم.حالم خوبه.فقط خستم.خوابم میاد.حوصله ندارم.

مامان میره واسم ژاکت میاره و میگه بپوش.هر چی بهش میگم سرما نخوردم.به زور میندازه روی پاهام.انگشت دست و پاهام یخ زده.شام نمیخورم چون میل ندارم و کلی سر شام نخوردن با مامان جروبحث میکنم.اشتها به میوه هم ندارم،و مامان باز جمله ی معروف و همیشگیشو استفاده میکنه «چی خوردی که سیری».ساعت یازده میشه و من میرم که بخوابم.مامان از آشپزخونه صدام میزنه.میرم و میبینم که داره برام آب پرتقال و لیمو میگیره،باز میگم که سیرم ولی مجبورم میکنه که بخورم.

مامان: فردا با آرمیتا برو یه سرم بزن آب بدنت کم شده و بدنت ضعیف شده

من: ای بابا چند بار بگم حالم خوبه و فقط حوصله ندارم.

مامان قشنگ و مهربونم طفلک نمیدونه که این قلبمه که ضعیف شده نه بدنم.این قلبمه که زودرنج شده و زود میشکنه.این قلبمه که یه ماهی هست امونمو بریده.این قلب بی صاحابمه که بهونه گیر شده،که لجباز شده،که با هر حرفی چشمامو میسوزونه.

آبمیومو می خورم و میرم که بخوابم.سرمو میبرم زیر پتو و یک ساعت یک دل سیر گریه میکنم.اینقدر گریه میکنم که صبح چشام میشه مثل چشمای کره ایها.اینقدر گریه می کنم که نه تنها قلبم که بینیمم می گیره و تنها راه نفس کشیدنم میشه دهنم.دهانی که تا صبح باز می مونه و دستمال کاغذیی که مچاله شده کنار بالشم.اما من هنوز دلتنگم.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۱۵:۴۷
آرامیس

دیشب امتحان ترم زبانم بود.کلی استرس داشتم.اصلا من همیشه موقع امتحانها استرس دارم حتی اگه درسمو خونده باشم.خیر سرم مثلا من رشته روانشناسی خوندم ولی موقع آزمونها یکی باید بیاد به من امیدواری و آرامش بده.

تازه امروز کمی سرم خلوت شده و راحت نشستم بدون اینکه کار عقب مونده ای داشته باشم.حالا دارم میفهمم علت اینهمه جوش روی پوستم،به خاطر استرس و فشار کاریه.از یه طرف مهدکودک از طرف دیگه کارهایی که باید واسه اونجا انجام بدم،از طرف دیگه کلاسهای زبانم که همیشه هول هولکی میخونمشون.این وسط کلاسهای باشگاهم که میلی وقته نرفتم.واسه خودم تاسف میخورم.مثلا ماه دی آزمون کمربند داشتم.حالا بچه های همدوره ی من میرن آزمون کمربند مشکیشونو میگیرن،من با خیال راحت نشستم اینجا.اصلا آمادگیشو ندارم و تمرین نکردم.هم دوست دارم برم باشگاه حداقل تا دو ماه دیگه آزمون بدم هم حالشو ندارم.یه جورایی نسبت به بیشتر چیزا بی تفاوت شدم.

چرا من اینجوری شدم؟ 

آیا این از علایم افسردگیه؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۷
آرامیس
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است



" سهراب سپهری "





۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۲
آرامیس

نمیدونم چرا وقتی برام خواستگار میاد به جای اینکه مثل همه خوشحال و شاد باشم؛برعکس بداخلاق میشم.ترش و شور میشم.اخلاقم سگی میشه.اعصابم بهم می ریزه و اینقدر بداخلاقی می کنم که همه رو از خودم می رنجونم.از شدت فشار روحی و عصبانیت سر درد می گیرم.وقتی که کسی پاشو میذاره تو خونمون احساس می کنم که اومده آرامش و راحتی منو بهم بزنه.اومده منو از خانواده ام جدا کنه.اومده آرزوها و هدفهایی که داشتم یه شبه به باد بده.اومده جلو پیشرفت منو بگیره.اومده منو محدود کنه.شاید واقعا اینجوری نباشه ولی من این حسو دارم.نمی تونم به هیچکس از کسانی که میان اعتماد کنم.نمی تونم به تنهایی انتخاب کنم.توی یه دو راهی گیر می کنم،دوراهی خواستن یا نخواستن،دو راهی قبول کردن یا رد کردن.توی این مواقع اینقدر غر میزنم و گریه می کنم و اینقدر بهانه و اشکال از طرف می گیرم و به خانواده ام ارائه میدم که فقط یه جوری طرف از سرم وابشه و بره پی کارش و من بتونم به همون زندگی آروم و بدون دغدغه و آرامشی که داشتم برگردم.خانواده هم انتخاب رو به خودم واگذار می کنن،کاری که من همیشه ازش می ترسیدم.اینکه اشتباه کنم و بعد پشیمون بشم و راه برگشتی نباشه.اینکه شاید این آدمی که اومده نیمه ی گمشده ی من نباشه.اینکه باید هنوز منتظر بمونم تا کسی که قسمت منه و خوشبختیم در گرو ازدواج با اونه بیاد.یا شایدم یکی از این همه آدمی که اومدن و من به بهانه های الکی ردشون کردم می تونست منو خوشبخت کنه.شاید با خودتون فکر کنین من منتظر شخص خاصی هستم که بیاد،چیزی که گاهی خانواده ام فکر می کنن.نه من منتظر هیچکسی نیستم.هیچ دوست یا عشقی هم تو زندگیم ندارم که قرار باشه پاشو بذاره تو خونمون و از والدینم جواب رد بشنوه.آرزوی ازدواج با هیچکسی هم تو سرم نیست.

انتخاب،انتخاب برای من سخت ترین کار دنیاست.انتخاب بین رفتن و موندن،انتخاب بین پذیرفتن و رد کردن.انتخاب برای یک عمر زندگی مشترک.



۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۰۸
آرامیس

هوا داره پاییزی میشه و تابستون داره به پایان خودش نزدیک میشه.هرچی تابستون فصل رخوت و بی حالیه،پاییز که میشه آدم احساس میکنه باید زندگی رو از نوع شروع کنه.اگه تابستونو به تنبلی گذرونده باید پاشه و تلاش رو از سر بگیره.اگه تو زندگیش شکست خورده باید دوباره و از نو شروع کنه.باید تمام وقتشو پر کنه،تموم لحظه هاشو،پر کنه از کار و تلاش.پر کنه از انرژی مثبت و خوب.پر کنه از زندگی.باید بی خیال روزها و ساعاتی که داشته،بشه؛روزهایی که براش یادآور خاطرات بد بوده.باید جوری رفتار کنه که انگار دوباره متولد شده.انگار یه دانشمنده یا یه نابغه با کلی افکار و کارهای تازه و بدیع که تو ذهنش تلنبار شده و قراره هر کدوم از اونهارو عملی کنه.

وقتی پاییز میاد یه حالی میشم،یه حال خوب،مثل بچه ی کلاس اولی که برای رفتن به مدرسه اش و پیدا کردن دوستان تازه،عجله داره.مثل بچه ای که برای رفتن به مدرسه انگشتاشو میذاره رو برگه و به تعداد روزهای باقیمونده تا مهر انگشت می کشه و هر روز که میگذره روی یکی از انگشتارو خط می کشه و برای رسیدن مهر بی صبرانه لحظه شماری می کنه.

وقتی که فصل تابستون به آخرش نزدیک میشه،وقتی که هوا رنگ و بوی پاییز رو به خودش میگیره و خنک میشه،احساس می کنم باید عاشق بشم و کسی رو دوست داشته باشم،که اونم منو دوست داشته باشه.باید برای تمام ساعتها و لحظه های باقیمانده ی عمرم برنامه ریزی کنم.باید با عشق دوباره زندگی رو از سر بگیرم.باید اینقدر کار کنم و وقتم پر و مفید باشه که دیگه وقت آزادی برای حسرت خوردن،برای پوچی،برای بی مصرف بودن،برای احساس باطل بودن و بدرد نخور بودن نداشته باشم.پاییز که میشه احساس می کنم باید شاد و پرانرژی باشم،و به افراد دور و برم هم این احساس شادی رو منتقل کنم.اما نمیدونم که میشه یا نه.نمیدونم میتونم عاشق بشم یا نه.میتونم دیدمو نسبت به دنیا و زندگی پیش روم عوض کنم یا نه.

دوست داشتم از اول مهر برم برای کار برم یه جای جدید با آدمای جدید با روحیه ی جدید،اما نشد.نشد که برم. حالا دوباره اول مهر باید برم جایی که حس و حال تو برای آدماش مهم نیست.آدمایی که فقط خودشون مهمند.آدمهایی که یا زیادی غمگین و افسرده ان یا زیادی سرخوش.

باید دوباره برم جایی که پارسال هم اونجا کار می کردم.کار کردن با مدیر جدید که هیچ چیزی از اخلاق و خصوصیاتش نمیدونی.مدیری که نمیدونی میتونی باهاش کنار بیای و اونم کار تورو قبول داره یانه.کار کردن با افرادی که زیادی خاله زنکی ان،که استراحت و خوش و بش کردن و استراحت کردن براشون مهم تر از کاره.کار کردن با کسی که همه اش از غم و غصه و بی پولی شکایت و گله داره و اینقدر آه و ناله ی بدبختی سر می کنه که بچه های کلاسش هم شعرشو یاد گرفته ان و براش می خونن.کار کردن با آدمی که همه ی فکر و ذکرش اینه که بیاد بگه چی خریده و چی پوشیده و کجاها رفته.آدمی که فقط واست قیافه می گیره و پز تیپ و لباس و اندامشو میده.آدمی که هر روز سر ساعت 8 یا 9 داداشش از سرکارش میاد جلو مهد که فقط یه ساندویچ همبرگر بهش بده که به عنوان صبحانه بخوره،چون نون و پنیر و بقیه ی چیزا دوست نداره.آدمی که هر روز با یک کیسه ی نایلونی بزرگ پر از خوراکی میاد،که همه ی خوراکیها از نوع گرونه؛که نصفه نیمه میخوره و بقیه شو میریزه دور یا میده به بچه های کلاسش بخورن چون میلش نمی کشه.

زندگی کردن با آدمایی که این نوع زندگی کردن و وقت گذروندن براشون لذتبخشه.آدمایی که فقط و فقط براشون پول و وقتگذرونی مهمه یا خوردن و خرید کردن و کلاس گذاشتن برای دیگران و به رُخ کشیدن داشته هاشون.حالم بد میشه از کار کردن تو این محیط،ولی چاره ای ندارم.چون جای جدیدی برای کار کردن پیدا نکردم.دیگران بهم میگن زیادی زندگی رو سخت می گیرم.بهم میگن: ولش کن اینهمه خودتو واسه بچه ها میکُشی مگه میخوان دانشمند بشن،از اینجا برن بیرون همه چیز یادشون میره.حتی وقتی میخوان از من حرف بزنن،میگن آرامیس موقع خداحافظی از بچه،تا دم در مهد هم آموزش میده.نمیدونم اونا درست فکر می کنن یا من.اونا درست عمل می کنن یا من.

از اینکه اول مهر دوباره باید برگردم اونجا،مرگمه.کاش وضعیت با این مدیر جدید روبراه بشه.



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۶
آرامیس

یک ساله دائم دارن تو گوش ما می خونن آزمون،آزمون،دائم دارن تو سایتها و رسانه ها میگن استخدامی مربیان پیش دبستانی.حالا که لیست رشته ها و شغلهای مورد نیازو اعلام کردن می بینم از تمام رشته هایی که فکرشو بکنی میخوان جز رشته هایی که مرتبط به مربیان هستش.نه اینکه نخوان میخوان در حد یک یا دو نفر اونم آقا،دو سوم رشته ها رشته های فنی  حرفه ای و کار دانش هستن که قراره استخدام بشن.بیشتر کسانیکه تو این مشاغل نیاز دارن مرد هستش.خب بیاین یه بررسی بکنیم.فرزندان و خواهر و برادران شهید و جانبازان و ایثارگران که سهمیه دارن و بدون آزمون استخدام میشن.رشته های فنی که مورد نیازه از چوب و مکانیک و غیره که بیشتر رشته هاش مردونه اس و مسلما برای این شغلها مرد لازم دارن.اون رشته هایی هم که زن میخوان،رشته شون به من نمی خوره و رشته های دیگه هم در حد یکی دو زن لازم دارن.من تعجب می کنم چطور این یکی یکی ها جمعش میشه 3700 نفر،با عقل جور درنمیاد.تکلیف منم که روشن شد یعنی تکلیف تمام مربیهای پیش دبستانی که رشته ی روانشناسی و علوم تربیتی و ... هستند (که مرتبط با آموزش پیش دبستانیه) روشن شد؛هیچکدومشونو لازم ندارن. خب ما که رفتیم غازمونو بچرونیم !

به نام ما و به کام شما ! 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۲
آرامیس

دوشنبه تولدم بود.دیگه چند ساله که روز تولدم خوشحال نیستم.هر سال تو اوج تابستون 12 مرداد که میرسه من یک سال به پیری و به مرگ نزدیکتر میشم.پدر و مادرم هیچوقت سالروز تولدم یادشون نمیمونه مگه اینکه خواهرم بهشون یادآوری کنه.سالهاست دیگه دوست ندارم کسی روز تولدمو بدونه و بهم تبریک بگه.احساس پوچی می کنم.خسته ام خیلی خسته.

موهای سفیدم بیشتر شده و فاصله ی بین رنگ کردنام کمتر.روحم خسته اس اما جسممو سرپا نگه داشتم.تو ظاهر با دیگران میگم و می خندم اما درونم غوغاست.

وقتی که کوچیکی دوست داری سریع بزرگ بشی.سالگرد تولدت که میرسه دوست داری عالم و آدم خبردار بشن که تو یک سال بزرگتر شدی.سرتو می گیری بالا،سینَتو میدی جلو و بادی به غبغب میندازی انگار چه خبره؛انگار میخوای فیل هوا کنی.انگار قراره چه کار مهمی توی دنیا توسط تو صورت بگیره.

از یه سنی به بعد می افتی تو سراشیبی زندگی.دست خودت نیست،کم کم،کم میاری.دیگه از بالا رفتن سنت احساس شادی نمی کنی.دیگه تو سالروز تولدت ذوق نمیکنی.دیگه از تبریک و هدایای دیگران ذوقمرگ نمیشی.احساس می کنی به پایان خط رسیدی.احساس میکنی دیگه وقت رفتنه.

از یه سنی به بعد دیگه نمی تونی مثل دخترهای نوجوون رفتار کنی.نمی تونی مثل تین ایجرها لباس بپوشی.از سن سی سالگی به بعددیگه نمیتونی تیپ اسپرت بزنی،نمیتونی کوله ات رو بندازی پشتت و بری جلو مغازه جینگیل جات و رنگی رنگی وایستی و از دیدنشون قند تو دلت آب شه؛یا با دیدن لاکهای خوشگل دست و پاهات شُل شه و یا با دوستات دیوونه بازی دربیارین و با صدای بلند به کارهاتون بخندین.دیگران ازت انتظار دارن مثل خانومها رفتار کنی،مثل خانمها لباس بپوشی.دیگه نمیشه با انواع و اقسام کرمهای ضدچروک،ضدلک و روشن کننده سنتو به عقب برگردونی و دوباره جوون بشی.دیگه حتی با کرم پودر هم نمیتونی خودتو گول بزنی.

هههوف ! دلم میخواست سنم تو 25 سالگی متوقف میشد.کاش سن آدم هر سه سال یکبار اضافه میشد.کاش هر سال روز 12 مرداد خدا پیریمو به رُخم نمی کشید! 



۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۹
آرامیس