بانوی هزار فصل

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعضی موقع ها از این زندگی خسته میشم.کم میارم.گاهی وقتا دوست دارم که نباشم.وجود نداشته باشم.نفس نکشم.بعضی وقتا خسته میشم از اینکه دائم خودمو گول بزنم و با خودم تکرار کنم که زندگی شیرینه.زندگی قشنگه.گاهی وقتا از کلمه ی امید هم ناامید میشم.هر وقت میخوام به خودم نشون بدم که زندگی شیرینه،زندگی قشنگه؛زندگی اون روی دیگشو بهم نشون میده و چنان تو دهنی محکمی بهم میزنه که حساب کار دستم بیاد.چرا من اینقدر خَرم که فکر میکردم زندگی شیرین و قشنگه.چرا فکر می کردم باید همیشه به آینده امیدوار بود.چرا فکر می کردم دنیارو هر جور بگیری همونجور واست میاد.چرا شادی و خنده ها و قهقهه هامون فقط واسه دیگرونه و یه جور حفظ ظاهر،که من شادم و هیچ غمی نمی تونه منو از پا دربیاره.گاهی وقتا سیاهی و غم مثل قیر می چسبه به زندگیت که حتی با تینر و نفت هم نمی تونی لکه شو پاک کنی،و اگه هم پاک بشه بوی گند بنزین رو تا مدتها باید تحمل کنی.

اگه در ظاهر بخندی و به تموم عالم و آدم نشون بدی که شادی،که خوشبختی،اگه بتونی تموم مردم دنیارو گول بزنی؛خودتو که نمی تونی گول بزنی.میتونی؟

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۴
آرامیس

این مدت سرم خیلی شلوغ بود.درگیر کار و مهد،اینقدر سرم شلوغ بود که گاهی شبها ساعت دو یا سه می خوابیدم.همه ی وقتم اختصاص داده شده بود به کار،طوریکه وقت خالیی برای خودم نداشتم.همون هفته ی اول کم آوردم.میخواستم انصراف بدم و بیام بیرون و خیال خودمو راحت کنم.مدیر جدیدمون خیلی به کار و بچه ها بها میده و دوست داره کلاسهای فرهنگی و هنری مختلف واسه بچه ها بذاره.پس سختی کار واسه ما مربیها دو برابر میشه.حتی با اینکه من خودم مربی فعالی هستم و سعی می کنم واسه بچه ها کم نذارم،ولی این مدت خیلی فشار کاری روم بود که نه وقت کتاب خوندن داشتم چه از نوع داستانی و چه درسی و نه حتی وقت نت اومدن و پست گذاشتن.شبها هم تا با گوشی میخواستم وبلاگهای بچه هارو بخونم تو همون پست وبلاگ اولی خوابم می برد و گوشیم تا صبح تو همون صفحه روشن باقی می موند.الان اوضاع روبراه تره و وقتم کمی آزادتر شده.اینطوری نمیشه باید یه نظم و نظامی به کارها و برنامه هام بدم.اینطوری از پا درمیام.دو روزه که شونه و کتف و قفسه ی سینه ام درد می کرد.فکر می کنم سرماخورده بودم.رگ گردنم گرفته و وقتی میخواستم با کسی صحبت کنم باید با تموم بدنم به سمت طرف میچرخیدم.شش هام می سوخت و موقع برداشتن وسایل و خم شدن خیلی اذیت میشدم و جیغم درمی اومد.قرص سرماخوردگی و گرفتگی عضلات خوردم و امروز صبح هم کمی ورزش کردم.الان خیلی بهترم.با خودم فکر می کردم که دیگه آخرای عمرمه و تنگی نفسی یا سرطانی چیزی گرفتم.آخه خانواده ی ما زمینه ی ارثی سرطان دارند.اما خدارو شکر درد سینه ام خوب شد و الان راحت نفس می کشم.کلاس زبان هم اسم نوشتم.نه اینکه وقت آزاد خیلی دارم،هم میخوام سر کار برم هم باشگاه هم کلاس زبان و هم واسه ارشد بخونم.امیدوارم بتونم.آخه این مهد،کل انرژی منو می گیره و وقتی که میام خونه،مثل جنازه می افتم و اگه ظهر نخوابم عصر سر درد می گیرم.چه برنامه هایی که واسه سال جدید نداشتم.امیدوارم بتونم عملیش کنم.وقت زیادی ندارم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
آرامیس

روز اول مهر،واسه بچه های مهد یه جشن کوچولو گرفتیم.برای اینکه جو سنگین نباشه و بچه ها احساس راحتی کنن و بیشتر با هم آشنا بشن؛ازشون خواستم هر کی هر شعری که بلده به نوبت بخونه.از اولین نفر پرسیدم،شعر "یه توپ دارم قل قلیه" رو خوند.نفر بعدی همینطور.نزدیک بیست نفر از بچه ها یکی پس از دیگری همین شعرو خوندن.حتی کسانی هم که داشتن فکر می کردن میگفتن یه شعر میخوام بخونم اولش یادم نیست.یا اولش چی بود.بعد یه دفعه می گفتن آهااا یادم اومد.

یه توپ دارم قل قلیه

سرخ و سفید و آبیه

میزنم زمین هوا میره

.

.

...

الان مدت ده ساله که من مربی مهد هستم و هنوز هم اولین شعری که یه بچه بلده و میخواد برام بخونه، "یه توپ دارم قل قلیه" هستش.فکر کنم این شعر قدمت تاریخی داشته باشه.چون از زمانی که منم بچه بودم،اولین شعری که من و دوستام بلد بودیم و می خوندیم،یکی یه توپ دارم قل قلیه بود و یکی شعر آقا پلیسه  :)))


 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۱
آرامیس