بانوی هزار فصل

۵ مطلب با موضوع «امیدهای کوچولو» ثبت شده است

دو روز پیش اینقدر تو باشگاه ضربه پا زدم یا به قول مامانم جفتک و لگدپرونی کردم که هنوزم پاهام حسابی خسته اس.آخه پیری گفتن،جوونی گفتن.از سن و سال ما گذشته خب.مارو چه به ورزشهای رزمی :)) ولی خودمونیم لگد زدن و جیغ کشیدن عجب حالی میده.دلت باز میشه و روحتو حسابی جلا میده،و همینطور تخلیه ی انرژی میشی.انگار دوباره متولد میشی و با روحیه ی شاد و پرانرژی برمی گردی خونه.حالا بماند که ماهیچه های ران پات کش میان و درد میگیرن.ولی همین دردشم کلی لذت داره.

وسایل مبارزمو گذاشتم گوشه ی اتاقم،مامان اومده داخل اتاق بو میکشه و میگه یه بویایی میاد و میره و میرسه به بند و بساطم کوشه ی اتاق،و میگه بوی لاشه میده.میگم بوی چی؟ میگه بوی لاشه ی مرده،بوی جنازه ی فاسد شده.خواهرم میگه بوی پا و عرقه نه لاشه!

من ؟ آیکن دختری که تا گردن فرو رفته تو نایلون هوگو و روپایی و ساق دست،و داره بو میکشه تا بفهمه دقیقا بوی چی میده!   :)))





۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۳۸
آرامیس

سی روز مهمون سفره ی خدا بودیم و ازمون پذیرایی شد.امروز روز عیده،عید فطر،هوا خیلی گرم بود.خورشید تو وسط آسمون به شدت خودنمایی می کرد و اگه یک ساعت تو آفتاب می موندی حتما ذوب می شدی.خدا دلش خواست بهمون عیدی بده،یه عیدی خوب!

هوا ابری شد.آسمون رعد و برق زد و بارون شروع شد،چه بارونی! بارون به شدت می بارید،انگار صدها فرشته تشت های پر از آبو از آسمون رو زمین خالی می کردند.بارون اومد و اومد شرُ شُر و با فشار،از در و دیوار آب می ریخت رو زمین،اگه از خونه پاتو میذاشتی بیرون تو همون دو ثانیه ی اول مثل موش آب کشیده میشدی.آب اینقدر زیاد بود که از زیر در و پنجره ها وارد خونه شده بود و اگه به همین منوال ادامه پیدا می کرد شهرمونو سیل می برد.الان هوا خیلی خوبه،درست مثل هوای شمال و کنار دریا،خنک،ابری و بوی نم و بارون همه جارو برداشته،عجب هوایی شده،یه هوایی که یار رو می طلبه؛یه هوای دو نفره.آی قدم زدن تو این هوا می چسبه.

زمین پاک وشسته شده،تراس و حیاط خونمون با کمک خدا،آب و جارو شده.خدا بهمون عیدی داد.دستش درد نکنه و دمش گرم،حسابی شرمندمون کرد.گلها و درختا که داشتن از گرما له له میزدن دستاشونو به اطراف دراز کردن و بعد از یه شنای درست و حسابی،دارن خودشونو کش و قوس میدن و موهاشونو با کمک نسیم سشوار می کشن.خداجون خیلی ازت ممنونم و شکرت.

کاش همونطور که بارون تموم گرد و غبار و خاکها رو شست و برد و هوارو تمیز کرد؛میشد غم و سیاهی ها،حسد و کینه و نفرتها رو با خودش بشوره و ببره. 


+ داشت یادم می رفت.طاعات و عباداتتون قبول حق و عیدتون مبارک.با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همتون.امیدوارم لبتون همیشه خندون باشه و دلتون دریایی :)


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۴ ، ۱۷:۴۵
آرامیس

وقتی می بینی موندنت فرقی تو اوضاع نمی کنه.وقتی می بینی قرار نیست اتفاق شاد و هیجان انگیزی برات بیفته،وقتی می بینی دنیا و روزگار همونطوری هست که قبل بوده.وقتی می بینی تغییری تو اوضاع و روحیه ات ایجاد نمیشه و تو هنوز هم دچار روزمرگی هستی و هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه تورو ازین قفس تکرار بیرون بیاره؛پس بهتره خودت دست به کار بشی و پیلۀ دور خودتو پاره کنی و مثل یه پروانه تو آسمون آبی پرواز کنی.منم دیدم زندگیم خسته کننده و تکراری شده،وقتی دیدم امروزم مثل فردا و فردام مثل دیروزه،تصمیم گرفتم خودمو یک تکونی بدم و ازین قفس نجات بدم پس دوباره رفتم باشگاه تا یک تغییر تو روحیه ام ایجاد بشه و الحق که واقعاً جواب داد.و من با کلی انرژی،شادی و احساس جوانی که تو وجودم ذخیره شد به خونه برگشتم.


+ همیشه منتظر نباش که دیگران اوضاعتو عوض کنن یا برای تغییر زندگی و روحیه ات دست بکار شن؛آستیناتو بزن بالا،دستتو بذار رو زانوت و خودت اولین قدمو بردار.چون هیچکس غیر از خودت به فکر تو نیست!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۱:۱۳
آرامیس

دنبال دوتا از دوستام می گردم که قبلاً تو بلاگفا وبلاگ داشتن و وقتی که بلاگفا خراب شد و من به اینجا مهاجرت کردم؛دیگه پیداشون نکردم.متاسفانه ایمیلی هم ازشون ندارم تا ببینم که حالشون خوبه،وبلاگ جدید درست کردند یا نه.پس همینجا از بازدید کنندگان محترم درخواست می شود اگه ازشون خبری دارن یا وب جدیدشون رو دیدن به من اطلاع بدن.شایدم یه روز گذرشون به وبلاگ من افتاد.اسم و آدرس قبلیشون:

آبانه،دختر آبان  http://dokhtare-aban.blogfa.com

مداد رنگی (منو مداد رنگیامو ی دنیای بنفشابی جیغ )  booye-medadrangi.blogfa.com


از یابندگان محترم تقاضا میشود در صورت رؤیت نامبرده ها به اینجانب اطلاع دهند.


با تشکر

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۵
آرامیس

ز چیزهای مورد علاقه و هیجان انگیز من از بچگی تا الان این بوده که به سه جا دستبرد بزنم.یکی از جاهای مورد علاقم داروخونه و بعدی سوپرمارکت و آخری فروشگاه های بزرگ لوازم آرایشی بهداشتیه!  

نه اینکه با خودم اسلحه ببرم و بگم دستا بالا و درحالیکه کلاه مشکی با دوتا سوراخ برای چشام روسرم کشیدم گاوصندوق یا دخل اونجارو خالی کنم نه!

من به پول احتیاجی ندارم.فقط عاشق خرت و پرتهای داخل مغازه هستم.توی داروخونه عاشق انواع کرمها،شامپو،صابونهای بهداشتی و توی مغازه ی سوپرمارکت عاشق انواع خوراکیهای خوشمزه ی توی قفسه ها و مغازه ی لوازم آرایشی رو که کلاً همشو دوست دارم! 

دوست دارم شب برم تو مغازه و کسی هم اونجا نباشه.   مغازه دزدگیر هم نداشته باشه لطفاً،چون من واسه ی چند تیکه وسیله،حوصله ی پلیس و شکایت ندارم.داشتم می گفتم برم توی مغازه و هرچی دوست دارم بردارم و بیام بیرون؛فقط همین.مگه این خواسته ی زیادیه؟ 

حالا چرا فحش میدی؟ میگی چیکار کنم اینم یکی از آرزوهای بچگیم بوده خُب!

فکر می کنی بَد باشه اگه الانم یه همچین آرزویی داشته باشم؟    



 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۰۰
آرامیس