بانوی هزار فصل

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

تو صبح از خواب بلند میشی و میگی،وای خدای من،چه روز قشنگی! باید خودمو برای سال جدید آماده کنم.سریع بلند میشی در حالیکه شادی,صبحانتو میخوری و مشغول خونه تکونیت میشی.شاید یک موزیک شاد هم بذاری و در حالیکه اون آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنی،مشغول دستمال کشیدن در و پنجره ها و سابوندن فرشها میشی.

من از خواب بیدار میشم،امروز چهارشنبه سوریه; هوا ابریه و نم نم بارون میاد.صدای ترقه و فشفشه از کوچه ها و خیابانهاى اطراف بگوش میرسه;شهر مثل منطقه جنگی شده.کافیه چشماتو ببندی و فکر کنی تو زمان جنگ و زیر حملات خمپاره و موشک هستی.

اما من اینجا روی مبل نشستم و دارم فکر می کنم به روزهایی که هنوز نیومده، به بهار،بهاری که امسال برعکس سالهای دیگه اصلا آمادگی اومدنشو ندارم.قلبم سخت میزنه.تنگی نفس گرفتم،وقتی که بیشتر فکر می کنم قلبم بیشتر و تندتر میزنه.نفسم به شماره افتاده،هوای اتاق کفاف اکسیژن منو نمیده.تندتر نفس می کشم با دهان باز; نفس هام سریع و سریعتر و با صدای خرناس همراه میشه.چشمام همه جارو سفید می بینه.اشک چشمام بی محابا و بی اختیار شروع به ریختن می کنه.

ایام عید که شروع بشه،همه شادن و میرن مهمونی و عید دیدنی،فیلمها و سریالهای تلویزیون به مناسبت عید رو می بینن; اما من،باید بشینم و دوباره کتاب زبانی رو که امتحان دادم و قبول هم شدم،دوباره امتحان speaking بدم.باید بشینم و خوب بخونم،چون اسپیکینگم ضعیفه و اگه دوباره رد بشم; باید یه ترم عقب بیفتم.باید یه ترم نرم کلاس و بجای KAC 8 مجبور بشم با اختلاف یک ترم KAC 7 رو بخونم.

اصلا حس و حال خوندن دوباره رو ندارم ولی مجبورم.

منو بگو چه فکرهایى میکردم کتاب کی سی 8 رو خریده بودم و میخواستم جلو بیفتم.میخواستم کتابهای کمک آموزشیی که برای کلاس خصوصی زبانم گرفته بودم بخونم.نقشه هام همه نقش بر آب شد.

حالم بده;بدتر از اونیکه فکرشو بکنی.کاش میتونستم شاد باشم و از بهاری که داره میاد لذت ببرم.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۴۹
آرامیس

دارم سعی می کنم نرمال باشم.اما چشمای تو،نگاه تو نمی ذاره.سعی می کنم بزرگ بشم،سعی می کنم بچه بازی رو بذارم کنار،اما دنیای بچگی عالمی داره.بزرگ شدن بده،دنیای بزرگها دنیای قشنگی نیست;توش پر از حسادت و زیرآب زنیه،توش پر از غیبت و تهمته.وقتی بزرگ میشی باید غصه خیلی چیزارو بخوری;غصه نداشتناتو،غصه کارهای انجام ندادتو،غصه پول درآوردن،غصه پول جمع کردن.

دنیای قشنگی نیست.

بذار بگن رفتارش بچگونه اس.

بذار هر جوری دوست دارند قضاوتت کنند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۲
آرامیس

سپهر  (سه ساله) :میزنمتا

من: چرا،من که بچه خوبی ام.

سپهر: نخیرم.تو بچه بدی هستی .میخوام سگه رو بگم بیاد تورو بخوره.

من:آخ جون! بگو بیاد.اصلا من خودم سگه رو می خورم.

سپهر: سگه رو میگم بخورتت بعدش من با چوب میزنمت.

من: منم می شینم گریه میکنم.

سپهر: خوب بکن!

من:غصه هم می خورم.

سپهر: نخیرم.همه ی غصه هارو خودم تنهایی می خورم !!!



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۵۷
آرامیس