بانوی هزار فصل

۹ مطلب با موضوع «عشق» ثبت شده است

دارم سعی می کنم نرمال باشم.اما چشمای تو،نگاه تو نمی ذاره.سعی می کنم بزرگ بشم،سعی می کنم بچه بازی رو بذارم کنار،اما دنیای بچگی عالمی داره.بزرگ شدن بده،دنیای بزرگها دنیای قشنگی نیست;توش پر از حسادت و زیرآب زنیه،توش پر از غیبت و تهمته.وقتی بزرگ میشی باید غصه خیلی چیزارو بخوری;غصه نداشتناتو،غصه کارهای انجام ندادتو،غصه پول درآوردن،غصه پول جمع کردن.

دنیای قشنگی نیست.

بذار بگن رفتارش بچگونه اس.

بذار هر جوری دوست دارند قضاوتت کنند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۲
آرامیس

فکر میکنم دیگه وقتشه.وقت چی؟ خوب معلومه،وقت رفتن،وقت همیشه رفتن.به قول سیاوش قمیشی،وقتشه،وقتشه رفتن وقتشه،وقتشه از تو گذشتن وقتشه.

هیچ موقع تو وبلاگم از غم و غصه نگفتم.میدونم اینقدر مردم تو زندگیشون غم و غصه دارن که دیگه حال شنیدن غم و غصه بقیه رو ندارن.ببین چقدر داغونم که دیگه کاسه صبرم لبریز شده،که دیگه توان نگه داشتن این ناراحتی رو تو سینه ام نداشتم.احساس میکنم باید برم.باید برای همیشه برم.نه اینکه فکر کنی میخوام اینجارو ول کنم و برم،نه.دوست دارم برای همیشه برم.به جایی رسیدم که دیگه نمیتونم بخندم.به جایی رسیدم که تعداد گریه ها و غصه هام بیشتر از خنده هام شده.حتی وقتی خیلی میخندم و لوده بازی درمیارم بعدش عذاب وجدان دارم که چرا مسخره بازی درآوردم.اصلا آیا اون موضوع خنده دار بود که من خندیدم.زندگی داره پیش میره.اما گاهی اوقات شک میکنم که الان دور تنده یا کند.یه حس پوچی به سراغم اومده.خنده هام ظاهریه و هیچی از ته دل منو خوشحال نمیکنه.چیزی برام نمونده که بخوام بخاطرش تلاش کنم.هدفی واسه آینده ام ندارم که بخام بخاطرش زمین و زمانو بهم بدوزم.همیشه سعی کردم دیگران رو خوشحال کنم و بخندونمشون.حالا خیاط هم در کوزه افتاد.نمیدونم چه مرگمه.چرا دیگه خوشحال نمیشم.چرا دیگه نمیتونم از ته دل بخندم.

میدونم همه این اتفاقات زیر سر توئه،تو مقصری؛من که داشتم زندگیمو میکردم،چه خوب و چه بد،داشتم زندگی میکردم.تا اینکه سر و کله تو پیدا شد،تو منو داغون کردی.تو قلبمو ،شادیهامو ازم گرفتی؛اما بجاش چی بهم دادی؟

یه قلب شکسته،یه قلب خسته،یه قلب تنها و افسرده،از دار دنیا تنها همین نصیبم شد.تو راست میگفتی،آره،همه زنها و دخترا حسودن؛منم مثل بقیه،آخه منم یه دخترم،پس باید بهم حق بدی حسودی کنم.باید بهم حق بدی به نداشتنت حسودی کنم.باید بهم حق بدی به توجه کردنت به دیگران حسودی کنم.

دیشب خوابم نمی برد،تا ساعت چهار و نیم صبح بیدار بودم و آهنگ گوش دادم و مثل احمق ها گریه کردم.

آره من احمقم،یه احمق واقعی،چرا؟ آخه عاشق تو شدم.میدونم عاشق تو شدن کار اشتباهیه.میدونم دوست داشتن تو کار اشتباهیه.این اولین باره که دارم همچین چیزی رو تجربه میکنم.باید فراموشت کنم.باید برای همیشه فراموشت کنم.احمق،بی شعور،stupid تورو چه به این غلطها،تورو چه به این حرفها،تو که آدمش نیستی،تو که بی جنبه ای،تو که ظرفیتشو نداری بشین تو خونه ات.بشین و مثل آدم زندگیتو بکن.تفریحتو بکن.لعنتی،لعنتی،آخه چه مرگته.

خداجون کمکم کن حالم خیلی بده.خداجون دارم از دست میرم.با رفتارام دارم همه رو ناراحت میکنم.با رفتارام دارم همه رو می رنجونم.خداجون اگه به فکر من نیستی حداقل دلت به حال خانواده ام بسوزه،آخه اونا چه گناهی کردن که باید من دیوونه رو تحمل کنند.

خداجون ! میشنوی چی میگم؟؟؟


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۴۳
آرامیس

زنگ زدند.آیفونو برداشتم و گفتم کیه؟ کسی جوابی نداد.دوباره گفتم گیه؟ صدایی آروم گفت باز کن.رو به بقیه ی اعضای خانواده کردم و گفتم عمه جانه.از پشت در شیشه ای دوتا خانم دیده می شدند،گفتم حتما عمه با دخترش اومده. رفتم جلو در به استقبالشون.همینکه در رو باز کردم سرجام خشکم زد.دو تا خانم شیک و سانتی مانتال دیدم که با لبخند جلو در وایستادن؛منزل م ؟ بله همینجاست.اونا خوشتیپ و آرایش کرده و من مثل جودی آبوت که تازه از خواب بیدار شده باشه.موهای بافته ام،نامرتب و ژولیده و موهای کوتاه کنار شقیقه هام که در اثر اصطکاک با متکا سیخ سیخ شده و مثل شیری که یالشو باز کرده و آماده حمله شده به اونها بِر و بِر نگاه می کردم.درحالیکه شلوار راحتی بندی پوشیده بودم و بندهای سر پاچه هامو گره زده اندازه ی شلوارک شده بود و لباس شل و ول و گلگلی پوشیده بودم و قیافه ام از خستگی و بیحالی زار میزد و یه ذره آرایش روی صورتم نداشتم؛جلو در مثل بُز اَخوش ایستاده بودم و بسیار هم معذب بودم.

خانمها: مامان هستند؟

من: نه نیستند.کاری باهاشون داشتین؟

اونا: واسه امر خیر مزاحم شدیم.

من: 0 _ 0  معمولا وقتی جایی میخوان برن اول تماس می گیرن.

اونا: بله اما فقط آدرس داشتیم و شماره تلفن نداشتیم.شما دخترشون هستین؟

من: بله

اونا: متولد چه سالی هستین؟

من: 61

اونا: خیلی ممنون و خداحافظ

من: خداحافظ



تعجب می کنم چطور بعضی آدما همینطور بدون خبر دادن قبلی پا میشن میرن خونه ی مردم.

آیا به نظر شما این کار درستیست؟ شاید میزبان مهمون داشته باشن.شاید خونشون نامرتب باشه.شاید مریض داشته باشن و حال مهمون نداشته باشن.شاید خونشون میوه و بساط پذیرایی نداشتن.شاید مثل من مامانشون خونه نباشه و طرف مورد نظر هم مثل من وضعیت ظاهریش شلخته و نامرتب باشه.شاید من بخوام یه لباس خوب و شیک بپوشم،نه اینکه با لباس خونه و سر و ضع نامرتب بیام جلو یه نفر آدم غربیه بشینم و خیلی شاید دیگه. خودتون میدونین که دیدار اوله که تو هر مراسم و مهمونی،دیداری مهم و سرنوشت سازه.دیدار اوله که میتونه طرف رو جذب خودش کنه یا از اون زده بشه.

شما وقتی به دیدن نامزد یا دوست پسرتون میرین قشنگترین مانتو و لباسایی که بهتون میاد رو می پوشین و خودتونو واسه طرف زیبا می کنین.وقتی عروسی میرین شیکترین و جذابترین لباس متناسب با مراسمو می پوشین و با توجه به نزدیکی یا دوری نسبت خویشاوندی با میزبانان مراسم عروسی آرایشگاه میرین و موهاتونو شینیون می کنین و صورتتونو آرایش می کنین.وقتی براتون مهمون میاد،خونه رو آماده و مرتب می کنین و براش بساط پذیرایی رو فراهم می کنین و لباسای خوب و تمیز می پوشین.

با شمام. آره درست با خود شما. همینطور بی خبر و سرزده میرین در خونه ی مردم. چطور انتظار دارین باهاتون درست ترین برخورد رو بکنن و یا به بهترین شیوه ی ممکن ازتون پذیرایی بشه و خونه ی طرف هم مرتب و خوب باشه؟ 


+ خوب معلومه دیگه هم میزبان از دیدنتون جا میخوره و هم شما با اولین نگاه به دختر مورد نظرتون با اون فیافه و ظاهر نامرتب اونو نمی پسندین و منصرف میشین.کاش همیشه قبل از اینکه به مهمونی یا خونه ی کسی بریم اول باهاشون تماس بگیرین و اومدنتونو بهشون اطلاع بدین.



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۶
آرامیس

وقتی که دیدمشون،نتونستم ازشون بگذرم.پس تصمیم گرفتم عکسشونو بذارم.به شدت از من دلبری می کنن :)

من ازینا میخواااااااااااام.چقدر دوست داشتنی ان




banooalexa.blog.ir



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۹:۲۳
آرامیس
وقتی کسی نیست که دلش واست تنگ بشه.وقتی که دوستی نداری که نگران حالت باشه و دائم ازت خبر بگیره و بهت بگه میای بریم بیرون یه هوایی بخوریم؟میدونم دلتنگ و ناراحتی،میای با هم بریم پارک و یه دل سیر با هم حرف بزنیم؟ 
وقتی کسی نیست که بهت زنگ بزنه و بپرسه چطوری،دلم واست تنگ شده.وقتی که دوستی نداری که باهاش درد دل کنی،باهاش بخندی.
وقتی که تلفنت جز برای دادن اس ام اس های تبلیغاتی به صدا درنمیاد.وقتی که همراه اول به تو یک روز مکالمۀ رایگان هدیه میده و تو کسی رو نداری که بهش زنگ بزنی و حداقل از هدیه ات استفاده کنی.
وقتی که مبلغ قبض گوشیت اینقدر پایینه که روت نمیشه کسی اونو ببینه،مخصوصا وقتی نصف اون مبلغ هم آبونمان گوشیته.
اونوقته که دیگه تلفن همراه داشتن و گرفتن هدیه های یک روز مکالمه همراه اول به چه دردی می خوره؟


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۸:۳۹
آرامیس

آخر کوچۀ ما،سر نبش خیابان مدرسۀ سما قرار دارد.زمانی مقطع ابتدایی و حالا مقطع دبیرستان است.ایام مدرسه که می شود از توی کوچه ما پسرانی عبور می کنند که چند نفری با هم دوستند،و با هم دختری را سرکار گذاشته اند و او را دست می اندازند و می خندند.پسری عبور می کند که با تلفن همراهش با دوست  دخترش دعوا می کند که چرا او را درک نمی کند؛چرا در کارهای او دخالت می کند و پسر می خواهد که رابطه اش را بهم بزند چون از دست دختر خسته شده است.گاهی هم پسرانی پشت پنجرۀ اتاقم می ایستند و با تلفنشان قربون صدقۀ دوست دخترشان میروند و حرفهای عاشقانه میزنند.کوچه ما برای خودش داستانهایی دارد؛داستانهایی با موضوع درام،عشقی و احساسی!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۹
آرامیس

سردم است.مثل بچه ها گریه می کنم.دلم می خواهد هر جایی جز این جا باشم.از خودم می پرسم با چه حالی برگردم خانه.

رو به آسمان می کنم؛حتی یک ستاره هم در آسمان نیست.گریه ام بیشتر و بیشتر می شود.امیدم از همه جا ناامید شده.

کاش کسی جایی منتظرم باشد...

این آرزوی زیادی است؟



+ کاش کسی جایی منتظرم باشد / آنا گاوالدا 



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۵
آرامیس

http://banooalexa.blog.ir


دیشب داشتم قسمت اول و دوم فیلم عشق تعطیل نیست رو تماشا می کردم،این فیلم به صورت سریاله.با اینکه تو این فیلم از بازیگرای مطرح و مشهور سینما مثل محمدرضا گلزار،مهناز افشار و آهنگساز و خواننده ای به نام زانیار خسروی (برادر سیروان خسروی) استفاده شده،ولی یه جورایی فیلم آبکی و به سبک فیلمهای هندی عاشقانه درست شده؛هرچند ساخت بقیۀ سریال به علت به تفاهم نرسیدن بیژن بیرنگ با بازیگران این فیلم،متوقف شد.چیزی که با دیدن این فیلم منو ساعتها به خودش مشغول کرد؛نه بازی بازیگراش و نه ترانه هایی بود که توسط زانیار خونده میشد بلکه جمله ای بود که از اول تا آخر این قسمت بارها و بارها تکرار شد.

عزیزترین جای زندگیتون کجاست؟جایی که بین شما و هسرتون مشترک باشه و هردوتاتون اونجارو به عنوان عزیزترین جای زندگیتون بشناسین.اگه یک روزی همسرتون بره و براتون یه نامه بذاره که من عزیزترین جای زندگیمون هستم؛آیا شما میدونین کجا رفته که برین دنبالش؟

تا به حال به این جمله فکر کردین؟ آیا دوتاییتون اینقدر با هم تفاهم دارین و اینقدر عاشق هم هستین که عزیزترین جای زندگیتون یکی باشه؟یا مثل این فیلم که مهناز افشار گذاشته رفته عزیزترین جای زندگیشون و گلزار هرچی فکر میکنه یادش نمیاد که عزیزترین جای زندگیشون کجاست و از هرکسی هم میپرسه اونا هم نمیدونن.حتی هیچکدوم از زوجهای این فیلم هم جایی مشترک به عنوان عزیزترین جای زندگیشون سراغ ندارند.


راستی،یه سوال: عزیزترین جای زندگیتون کجاست؟


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۷
آرامیس

بهم تلفن زد.بعد از سلام و احوالپرسی حال مامانشو پرسیدم.گفت: مامان فوت کرد.شوکه شدم،آخه هنوز یک ماه پیش بود که بهم گفت واسه شفای مامانم دعا کن،چقدر زود،چقدر ناگهانی اتفاق افتاد.نمیدونستم واسه تسلای دلش چی بهش بگم.آخه حتی تسلیت هم نمیتونه جای خالی مامانشو پر کنه و مرهمی روی زخمش بذاره.مادر دوستم سرطان پانکراس داشت و دکترا ازش قطع امید کرده بودند.

آخرین جمله ای که قبل از خداحافظی بهم گفت این بود: قدر مامانتو بدون.

با خودم فکر کردم.چقدر قدر مامانمو دونستم.تا حالا چند بار پیش اومده دلشو شکستم.چند بار با صدای بلند باهاش حرف زدم.چند بار عصبانی شدم و داد و فریاد راه انداختم.چندبار به خاطر سهل انگاری و تنبلی حرفشو پشت گوش انداختم و انجامش ندادم.چندبار وقتی ازم کاری خواسته،ایش و پف کردم و غر زدم.چند بار؟؟؟؟؟؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۴
آرامیس