بانوی هزار فصل

۷ مطلب با موضوع «گنجشکی در چشمهایم زندانی شده» ثبت شده است

تو صبح از خواب بلند میشی و میگی،وای خدای من،چه روز قشنگی! باید خودمو برای سال جدید آماده کنم.سریع بلند میشی در حالیکه شادی,صبحانتو میخوری و مشغول خونه تکونیت میشی.شاید یک موزیک شاد هم بذاری و در حالیکه اون آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنی،مشغول دستمال کشیدن در و پنجره ها و سابوندن فرشها میشی.

من از خواب بیدار میشم،امروز چهارشنبه سوریه; هوا ابریه و نم نم بارون میاد.صدای ترقه و فشفشه از کوچه ها و خیابانهاى اطراف بگوش میرسه;شهر مثل منطقه جنگی شده.کافیه چشماتو ببندی و فکر کنی تو زمان جنگ و زیر حملات خمپاره و موشک هستی.

اما من اینجا روی مبل نشستم و دارم فکر می کنم به روزهایی که هنوز نیومده، به بهار،بهاری که امسال برعکس سالهای دیگه اصلا آمادگی اومدنشو ندارم.قلبم سخت میزنه.تنگی نفس گرفتم،وقتی که بیشتر فکر می کنم قلبم بیشتر و تندتر میزنه.نفسم به شماره افتاده،هوای اتاق کفاف اکسیژن منو نمیده.تندتر نفس می کشم با دهان باز; نفس هام سریع و سریعتر و با صدای خرناس همراه میشه.چشمام همه جارو سفید می بینه.اشک چشمام بی محابا و بی اختیار شروع به ریختن می کنه.

ایام عید که شروع بشه،همه شادن و میرن مهمونی و عید دیدنی،فیلمها و سریالهای تلویزیون به مناسبت عید رو می بینن; اما من،باید بشینم و دوباره کتاب زبانی رو که امتحان دادم و قبول هم شدم،دوباره امتحان speaking بدم.باید بشینم و خوب بخونم،چون اسپیکینگم ضعیفه و اگه دوباره رد بشم; باید یه ترم عقب بیفتم.باید یه ترم نرم کلاس و بجای KAC 8 مجبور بشم با اختلاف یک ترم KAC 7 رو بخونم.

اصلا حس و حال خوندن دوباره رو ندارم ولی مجبورم.

منو بگو چه فکرهایى میکردم کتاب کی سی 8 رو خریده بودم و میخواستم جلو بیفتم.میخواستم کتابهای کمک آموزشیی که برای کلاس خصوصی زبانم گرفته بودم بخونم.نقشه هام همه نقش بر آب شد.

حالم بده;بدتر از اونیکه فکرشو بکنی.کاش میتونستم شاد باشم و از بهاری که داره میاد لذت ببرم.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۴۹
آرامیس

فکر میکنم دیگه وقتشه.وقت چی؟ خوب معلومه،وقت رفتن،وقت همیشه رفتن.به قول سیاوش قمیشی،وقتشه،وقتشه رفتن وقتشه،وقتشه از تو گذشتن وقتشه.

هیچ موقع تو وبلاگم از غم و غصه نگفتم.میدونم اینقدر مردم تو زندگیشون غم و غصه دارن که دیگه حال شنیدن غم و غصه بقیه رو ندارن.ببین چقدر داغونم که دیگه کاسه صبرم لبریز شده،که دیگه توان نگه داشتن این ناراحتی رو تو سینه ام نداشتم.احساس میکنم باید برم.باید برای همیشه برم.نه اینکه فکر کنی میخوام اینجارو ول کنم و برم،نه.دوست دارم برای همیشه برم.به جایی رسیدم که دیگه نمیتونم بخندم.به جایی رسیدم که تعداد گریه ها و غصه هام بیشتر از خنده هام شده.حتی وقتی خیلی میخندم و لوده بازی درمیارم بعدش عذاب وجدان دارم که چرا مسخره بازی درآوردم.اصلا آیا اون موضوع خنده دار بود که من خندیدم.زندگی داره پیش میره.اما گاهی اوقات شک میکنم که الان دور تنده یا کند.یه حس پوچی به سراغم اومده.خنده هام ظاهریه و هیچی از ته دل منو خوشحال نمیکنه.چیزی برام نمونده که بخوام بخاطرش تلاش کنم.هدفی واسه آینده ام ندارم که بخام بخاطرش زمین و زمانو بهم بدوزم.همیشه سعی کردم دیگران رو خوشحال کنم و بخندونمشون.حالا خیاط هم در کوزه افتاد.نمیدونم چه مرگمه.چرا دیگه خوشحال نمیشم.چرا دیگه نمیتونم از ته دل بخندم.

میدونم همه این اتفاقات زیر سر توئه،تو مقصری؛من که داشتم زندگیمو میکردم،چه خوب و چه بد،داشتم زندگی میکردم.تا اینکه سر و کله تو پیدا شد،تو منو داغون کردی.تو قلبمو ،شادیهامو ازم گرفتی؛اما بجاش چی بهم دادی؟

یه قلب شکسته،یه قلب خسته،یه قلب تنها و افسرده،از دار دنیا تنها همین نصیبم شد.تو راست میگفتی،آره،همه زنها و دخترا حسودن؛منم مثل بقیه،آخه منم یه دخترم،پس باید بهم حق بدی حسودی کنم.باید بهم حق بدی به نداشتنت حسودی کنم.باید بهم حق بدی به توجه کردنت به دیگران حسودی کنم.

دیشب خوابم نمی برد،تا ساعت چهار و نیم صبح بیدار بودم و آهنگ گوش دادم و مثل احمق ها گریه کردم.

آره من احمقم،یه احمق واقعی،چرا؟ آخه عاشق تو شدم.میدونم عاشق تو شدن کار اشتباهیه.میدونم دوست داشتن تو کار اشتباهیه.این اولین باره که دارم همچین چیزی رو تجربه میکنم.باید فراموشت کنم.باید برای همیشه فراموشت کنم.احمق،بی شعور،stupid تورو چه به این غلطها،تورو چه به این حرفها،تو که آدمش نیستی،تو که بی جنبه ای،تو که ظرفیتشو نداری بشین تو خونه ات.بشین و مثل آدم زندگیتو بکن.تفریحتو بکن.لعنتی،لعنتی،آخه چه مرگته.

خداجون کمکم کن حالم خیلی بده.خداجون دارم از دست میرم.با رفتارام دارم همه رو ناراحت میکنم.با رفتارام دارم همه رو می رنجونم.خداجون اگه به فکر من نیستی حداقل دلت به حال خانواده ام بسوزه،آخه اونا چه گناهی کردن که باید من دیوونه رو تحمل کنند.

خداجون ! میشنوی چی میگم؟؟؟


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۴۳
آرامیس

بعضی موقع ها از این زندگی خسته میشم.کم میارم.گاهی وقتا دوست دارم که نباشم.وجود نداشته باشم.نفس نکشم.بعضی وقتا خسته میشم از اینکه دائم خودمو گول بزنم و با خودم تکرار کنم که زندگی شیرینه.زندگی قشنگه.گاهی وقتا از کلمه ی امید هم ناامید میشم.هر وقت میخوام به خودم نشون بدم که زندگی شیرینه،زندگی قشنگه؛زندگی اون روی دیگشو بهم نشون میده و چنان تو دهنی محکمی بهم میزنه که حساب کار دستم بیاد.چرا من اینقدر خَرم که فکر میکردم زندگی شیرین و قشنگه.چرا فکر می کردم باید همیشه به آینده امیدوار بود.چرا فکر می کردم دنیارو هر جور بگیری همونجور واست میاد.چرا شادی و خنده ها و قهقهه هامون فقط واسه دیگرونه و یه جور حفظ ظاهر،که من شادم و هیچ غمی نمی تونه منو از پا دربیاره.گاهی وقتا سیاهی و غم مثل قیر می چسبه به زندگیت که حتی با تینر و نفت هم نمی تونی لکه شو پاک کنی،و اگه هم پاک بشه بوی گند بنزین رو تا مدتها باید تحمل کنی.

اگه در ظاهر بخندی و به تموم عالم و آدم نشون بدی که شادی،که خوشبختی،اگه بتونی تموم مردم دنیارو گول بزنی؛خودتو که نمی تونی گول بزنی.میتونی؟

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۴
آرامیس

دیشب بیدار بودم.با خودم حرف زدم،همان حرفهایی که همیشه با خودم تکرار می کردم.حرفهایی که بر اثر تکرار زیاد حفظ شده بودم و باز مسلسل وار تکرار می کردم.گفتم و گفتم.دهانم بسته بود اما کلمات در ذهنم رژه می رفتند.حرفهایی که مدتهاست می خواهم به تو بگویم اما نمی توانستم.حرفهایی که شبها،روزها و ساعتها با خودم بارها و بارها زمزمه می کردم.حرفها و کلماتی که مدتهاست مثل شمشیری روحم را می خراشد.

جمله هایی که به ذهنم هجوم می آورند و ساعتها وقتم را به خود مشغول می کنند و در پایان کلمات سنگ می شوند،سفت و سخت  و در قلبم جا خوش می کنند و یا بغضی می شوند در گلویم و از چشمهایم فرو می ریزند.

حرفهایی که هیچ وقت فرصت نشد به تو بگویم.هر شب با خودم تکرارشان کردم و به خودم قول دادم تا فردا به تو بگویم اما نگفتم.شاید نمی خواستم ناراحتت کنم .نمی خواستم دلت بشکند همانطور که دل من شکست.حرفها و بغضهایی که خوردم تا حرمتها و رفاقتها از بین نرود.اما تو چه کردی؟

مرا افسرده خواندی.گفتی که انتقاد پذیر نیستم .گفتی که حسودم.گفتی که حال و حوصله ندارم،بداخلاقم،زود رنجم.من همه ی اینها را دیدم.من همه ی تبعیض ها و حقارتها را دیدم اما به خاطر اینکه روبرویت نایستم.به خاطر اینکه نخ نازک اعتماد بینمان پاره نشود سکوت کردم.

امشب دوباره حرفهایی که عمریست روی دلم سنگینی می کند را مرور کردم.فردا دیگر به تو خواهم گفت.چیزهایی هست که نمیدانی!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۹
آرامیس
وقتی کسی نیست که دلش واست تنگ بشه.وقتی که دوستی نداری که نگران حالت باشه و دائم ازت خبر بگیره و بهت بگه میای بریم بیرون یه هوایی بخوریم؟میدونم دلتنگ و ناراحتی،میای با هم بریم پارک و یه دل سیر با هم حرف بزنیم؟ 
وقتی کسی نیست که بهت زنگ بزنه و بپرسه چطوری،دلم واست تنگ شده.وقتی که دوستی نداری که باهاش درد دل کنی،باهاش بخندی.
وقتی که تلفنت جز برای دادن اس ام اس های تبلیغاتی به صدا درنمیاد.وقتی که همراه اول به تو یک روز مکالمۀ رایگان هدیه میده و تو کسی رو نداری که بهش زنگ بزنی و حداقل از هدیه ات استفاده کنی.
وقتی که مبلغ قبض گوشیت اینقدر پایینه که روت نمیشه کسی اونو ببینه،مخصوصا وقتی نصف اون مبلغ هم آبونمان گوشیته.
اونوقته که دیگه تلفن همراه داشتن و گرفتن هدیه های یک روز مکالمه همراه اول به چه دردی می خوره؟


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۸:۳۹
آرامیس

داشت برایم صحبت می کرد و بهتر است بگویم درد دل،او می گفت و من می شنیدم.می گفت وقتی می شنود دختران وابسته به پدرانشان هستند و به اصطلاح بابایی هستند تعجب می کند.می گفت که سالیان سال است که می خواهد در مورد افکارش نسبت به پدرش تجدید نظر کند موفق نمی شود.می خواهد در مورد پدرش مثبت بیندیشد موفق نمی شود.از خاطرات کودکی اش برایم گفت.گفت وقتی کوچک بوده و در دوران بلوغ،پدری بداخلاق داشته،پدری که مردسالار بوده.پدری که همیشه حرف حرف او بوده و اگر کسی برخلاف نظر او نظری می داده بی عقل به حساب می آمده.اصلا بچه ها حق اظهار نظر نداشته اند،آنهم دختر،چرا؟ چون آنها چیزی سرشان نمیشده،چون بچه اند و صلاح خودشان را نمی دانند.چون با هر قربون صدقۀ پسری زود به انحراف کشیده می شوند.می گفت وقتی نوجوانی بیش نبوده،دائما توسط پدرش تحقیر میشده،که چرا در مهمانیها با دخترهای همسن فامیل خودش با صدای بلند می خندد.می گفت پدرش معتقد بوده خنده برای دختر آنهم بلند گناه دارد.می گفت باید از خودش خجالت بکشد که دختر فامیل این ویژگی و محصنات را دارد و او ندارد.می گفت که پدرش دائم او را با دختران فامیل مقایسه می کرده و روزی نبود که به او سرکوفت نزند.می گفت چون تپل بوده و اندام برجسته ای داشته،پدرش به او می گفته دختر هیکل.حرفهایش پر از درد بود.دردهایی که سالهای سال در دلش مدفون بوده و حالا گوشی برای شنیدن پیدا کرده بود و می خواست تمام اسرار زندگی اش،تمام چیزهایی که یک عمر اذیتش می کرده؛یکدفعه بیرون بریزد تا خالی شود تا سبک شود از این حس نفرت و تظاهر.

می گفت هر وقت به مهمانی می رفته اند؛موقع برگشت پدرش اینقدر او را تحقیر می کرده که همیشه با چشمان گریان به خانه می رفته،که مهمانی کوفتش میشده."دختر هیکل تو خجالت نمی کشی با این سنت،دختران همسن تو الان فلان کار را می کنند.دختران فامیل را ببین چقدر خوب و محجبه اند.دختر باید سنگین باشد.دختر باید به مردان نامحرم پا ندهد.دختر باید سربزیر باشد." اینها جملاتی بود که پدرش بارها و بارها و به مناسبتهای مختلف و در جمع اعضای خانواده به او تاکید می کرده،و جالب اینکه در تمام این سالها حتی یک نفر از اعضای خانواده از او طرفداری نکرده و حق را به او نداده؛حتی یک نفر به دفاع از او بلند نشده و همه فقط گوش بوده اند.او محکوم بود.محکوم بود به شنیدن این حرفها چون از نظر دیگران لایقش بود؛حتی با اینکه بی گناه بود.می گفت در خانوادۀ آنها بچه ها حق دستور دادن حتی به صورت خواهش و محترمانه را به پدر خانواده نداشته اند.لبخند تلخی زد و آهی از ته دلش کشید و گفت،که یادم می آید یک روز کولر روشن بوده و پدرش وارد خانه شده و در سالن را باز گذاشته و او از پدرش خواهش کرده که لطفا شما که جلو در هستید در را ببندید؛و پدرش همان موقع با صدای بلند فریاد زده در حالیکه چشمانش از شدت خشم از حدقه بیرون زده،که با که هستی،من ببندم،من؟ می گفت همان موقع داشتم از ترس قالب تهی می کردم و از شدت وحشت سراپایم می لرزیده طوریکه هر کسی به من نگاه می کرده لرزش آشکارش را می دیده و به پدرم گفتم من که حرف بدی نزده ام.

حالا سالیان سال از آن ماجراها می گذرد و او دختری سی ساله شده.دختری که حالا پدرش پیر شده و رفتارش با آنها فرق کرده که اخلاقش ملایم تر شده که انتقاد پذیر تر شده،که بچه هایش را آدم به حساب می آورد.،آدمهایی که می توانند نظر بدهند و عقیدۀ خودشان را بیان کنند.پدری که به آنها لبخند میزند و شاید سعی می کند رفتار اشتباه گذشته اش را جبران کند.

می گفت حالا بعد از مدتها با اینکه پدرش نرمتر و مهربانتر شده؛با اینکه علائم پیری و شکستگی را در پدرش می بیند،با اینکه موهای یک دست سفید و صورت پرچروک پدرش را می بیند؛نمی تواند گذشته را فراموش کند.می گفت سعی می کند تا مهربانتر باشد،سعی می کند تا گذشته و رفتاری که با او شده را برای همیشه فراموش کند،اما نمی تواند.دوست دارد با پدرش مهربان باشد،دوست دارد پدرش را ببوسد،دوست دارد به او مهر بورزد،دوست دارد دستش را ببوسد و به خاطر زحماتش از او تشکر کند؛اما همیشه آن خاطرات لعنتی به سراغش می آید و در ذهنش مجسم میشود،طوریکه دیگر لبخندهای پدرش برایش معنی محبت نداشته است.

می گفت،باور کن دارم تمام تلاشم را می کنم تا عوض شوم؛اما خاطرات بد هیچگاه فراموش نمی شوند.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۲:۵۷
آرامیس

بهم تلفن زد.بعد از سلام و احوالپرسی حال مامانشو پرسیدم.گفت: مامان فوت کرد.شوکه شدم،آخه هنوز یک ماه پیش بود که بهم گفت واسه شفای مامانم دعا کن،چقدر زود،چقدر ناگهانی اتفاق افتاد.نمیدونستم واسه تسلای دلش چی بهش بگم.آخه حتی تسلیت هم نمیتونه جای خالی مامانشو پر کنه و مرهمی روی زخمش بذاره.مادر دوستم سرطان پانکراس داشت و دکترا ازش قطع امید کرده بودند.

آخرین جمله ای که قبل از خداحافظی بهم گفت این بود: قدر مامانتو بدون.

با خودم فکر کردم.چقدر قدر مامانمو دونستم.تا حالا چند بار پیش اومده دلشو شکستم.چند بار با صدای بلند باهاش حرف زدم.چند بار عصبانی شدم و داد و فریاد راه انداختم.چندبار به خاطر سهل انگاری و تنبلی حرفشو پشت گوش انداختم و انجامش ندادم.چندبار وقتی ازم کاری خواسته،ایش و پف کردم و غر زدم.چند بار؟؟؟؟؟؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۴
آرامیس