بانوی هزار فصل

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

آقای ل استاد ترم جدید زبان ماست.خیلی باحال،پرانرژی،شاد و پرهیجانه.آقای ل یک سال از من بزرگتره.زبان انگلیسی رو مثل یک شهروند آمریکایی تبار زیبا،تند و از ته حلق تلفظ میکنه و اصلا اجازه نمیده تو کلاسش کلمه ای فارسی صحبت کنیم مگه اینکه واقعا نتونی معادل انگلیسیشو پیدا کنی.جذاب،خوش پوش و در یک کلمه به زبان انگلیسی هند سامه (hand some) . اون همیشه با کت و شلوار و اتو کشیده و موهای ژل زده و کفشای واکس زده میاد سر کلاس.

آقای ل همیشه میخنده و حرفاشو با عشوه و اشاره چشم و ابرو بیان میکنه؛هم با پسرا و هم دخترای کلاس راحته و شوخی میکنه،گاهی وقتا لباشو غنچه میکنه وبا خنده ادای آدمو درمیاره مخصوصا وقتی که تو صحبت کردن خرابکاری میکنیم و یا حاضرجواب میشیم،اما شوخیهاش زشت و زننده نیست و کسی رو تحقیر یا مسخره نمیکنه.

آقای ل تو اولین جلسه اش که اومد تو کلاس حسابی به هممون استرس و هیجان وارد کرد و اینقدر همه خندیدیم و تک تک پسرا و دخترای کلاس رو برد پای تخته وایت برد و بینشون تو صحبت کردن و آموزش درس مسابقه گذاشت که قلبم داشت میومد تو دهنم.ضربان قلبمو به راحتی می شنیدم و از شدت استرس دستام یخ کرده بود،جوری که به خودم گفتم جلسه ی بعد باید قرص زیر زبونی با خودم بیارم وگرنه سکته رو کردم.

آقای ل دائما و تو هر جلسه بین پسرا و دخترا مسابقه میذاره و به قول خودش همیشه برامون سورپرایز داره؛تو چند دقیقه با مسابقاتی که میذاره و هیجانی که به آدم وارد میکنه میتونی پونزده کلمه انگلیسی رو حفظ بشی.

آقای ل تو اولین جلسه برخلاف استاد قبلی مجرد و متاهل بودن بچه هارو پرسید و برای اینکه دخترا براش نقشه نکشن و فکر تور کردنشو نداشته باشن؛آب پاکی رو روی دست همه دخترا ریخت و خیال همه رو راحت کرد و بهشون گفت که متاهله.

 سال نو میلادی و البته ولنتاین نزدیکه،وقتی آقای ل خواهرم رو با یک نایلون بزرگ و سفید مخصوص خرید دید،با شوخی و خنده گفت که اینو واسه و لنتاین و him خریدی و کلی سر به سرش گذاشت و هرچی خواهرم میگفت نه مال خودمه میگفت for him .آقای ل دائما با عشوه انگشتر حلقشو نشون میده و اگه کسی جواب سوالارو درست بده و ازدواج کرده هم باشه میخنده و میگه چون مثل خودم ازدواج کرده است و این از خواص تاهله.

خلاصه کلام اینکه آقای ل،تو تا حالا کجا بودی؟ و اینکه خداجون چرا سر راه ما از این آدما قرار نمیدی تا بلکه ما هم از وجود چنین آدمایی شاد و پرانرژی بشیم و امید به زندگی در وجودمون زنده بشه و احساس جوانی و شادابی بکنیم؟ خخخخخ




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۶
آرامیس

می گفت خیلی از ما آدما نمیدونیم که حق الناس فقط خوردن مال مردم و بالا کشیدن پولشون نیست.خیلی از ماها نمیدونیم چه حق الناس هایی که ضایع نکردیم.

وقتی که سر کلاسی و حوصله نداری به بچه ها آموزش بدی.وقتی که می بینی بچه ها حال و حوصله ی گوش دادن به حرف تورو ندارن و دوست دارن بازی کنند و حرف بزنند و تو میگی ولش کن بذار بازی کنند.وقتی که تو چیزهای بیشتری در مورد مطلبی که آموزش میدی بلدی ولی به علت ذیق وقت،تنبلی و گاهی هم به علت اینکه فکر میکنی همین آموزشها کافیه، و با خودت میگی مگه میخوان فیلسوف بشن! ولش کن بقیه چیزارو میتونن تو مدرسه هم یاد بگیرن؛ از آموزش بیشتر دانستنیهات خودداری می کنی.

وقتی با خودت میگی مگه من چقدر حقوق می گیرم که تمام عمر و وقتمو واسه بچه های مردم بذارم و جون بکنم،آخر سر هم والدین و مدیرمون دو قورت و نیمشون باقیه،انگار که مارو خریدن!

اینا همه حق الناسه که ما ضایعش میکنیم و خودمون اصلا متوجه نمیشیم.بعد هی دست به دعا برمیداریم.هی به خدا التماس می کنیم.بعد تعجب میکنیم و با خودمون میگیم مگه من چه کار بدی انجام دادم که دعام مستجاب نمیشه.

چرا خدا به حرفای من گوش نمیده؟ چرا آرزوهای من برآورده نمیشه؟


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۶
آرامیس

وفات حضرت محمد و شهادت امام حسن مجتبی و امام رضا رو به همتون تسلیت میگم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۲:۵۳
آرامیس

پارسا میاد تو کلاس.بچه ها میگن: پارسا داره گریه میکنه.

پارسا پسر شیطون کلاس که خیلی کم پیش میاد گریه کنه،حتی وقتی که دعواشم می کنی میخنده،عجیبه پارسا و گریه.

میرم پیشش.پارسا با یه قد نسبتا کوتاه، با کاپشن سورمه ای،کلاهی شبیه کلاه شکارچیها،که کنارای کلاه تا زیر گوش پایین میاد و لبه جلو کلاه به سمت بالا برمیگرده و پشمالوی لبه داخل کلاه دیده میشه؛ با موهای چتری که از زیر کلاه بیرون اومده و تا بالای ابرو مرتب شونه شده و عینک دور مشکی رو چشاش و لبهای آویزون و کج و کوله و اشکی که تو چشماشه.چشمم که بهش میفته خندم می گیره،ولی میرم جلو.

من: پارسا چیشده چرا داری گریه میکنی؟

پارسا: بابام داره میره کربلا.

من: اینکه خوبه.مامانت هم باهاش میره؟

پارسا: نه.بابام خودش تنهایی میره.

من: خب بابات میره زیارت امام حسین،زیارت حضرت ابوالفضل.دعا میکنه.

پارسا: من دلم نمیخواد بره.

من: چرا دوست نداری بره؟ مامانت که پیشت هست و تو تنها نیستی.تازه زودم برمیگرده.

پارسا: زود برمیگرده؟

من: باید خوشحالم باشی وقتی برگرده،برات سوغاتی هم میاره.

حرف که به اینجا رسید گریه ی پارسا کمتر شد و چشاش نشون میداد یه ذره خوشحال شده.

پارسا: سوغاتی میاره؟

من: آره.از بازار اونجا برات چیزای قشنگ میخره.

پارسا (با تعجب): مگه اونجا مغازه هم داره؟

من: معلومه که داره.

پارسا: برقم داره؟

من (با تعجب): آره داره.

پارسا: گازم داره؟

من: آره عزیزم.برق داره.گاز داره.مغازه داره.کربلا هم یه شهره.مثل شهر ما.همه چی داره.

پارسا خوشحال شد و رفت نشست رو صندلی.با خودم فکر کردم منظور پارسا از این حرفها چی میتونه باشه.یادم اومد یک هفته ی پیش لوحه محرم و واقعه ی روز عاشورا و شهادت امام حسین و یاراشو برای بچه ها تعریف کرده بودم.دوزاریم افتاد.پارسا فکر کرده بود هنوز هم کربلا یه بیابونه،یه صحرا،مسلما تو یه بیابون هم برق و گاز و مغازه و فروشگاه پیدا نمیشه.یه بیابون که هنوزم یزید و سربازاش اونجان و آب رو بستن و هنوزم اونجا جنگه.واسه همین بود که دلش نمیخواست باباش بره اونجا.


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۹:۳۸
آرامیس