بانوی هزار فصل

۸ مطلب با موضوع «صندوقچه ی کتاب» ثبت شده است

آیا یکی از ایستگاه های زندگی را اشتباه عوض کرده بودم؟

زندگی ام کجا به گند کشیده می شد؟ کسی جایی منتظرم بود؟ لولا و سیمون و ونسون دلداری ام دادند،کمی به خودم آوردند،انگار به خیرخواهی آنها تن داده بودم.

وانگهی از هم خرده هایی گرفتیم و همه وانمود کردیم که متقاعد شده ایم.

چون به هر حال زندگی،بگویی نگویی،بلوفی بیش نیست،نه؟

میزِ بازی کوچک است،کارت ها ناقص،و آن قدر ضعیف دست آورده ای که رغبت نمی کنی بازی را تا آخر بروی...



+ گریز دلپذیر / آنا گاوالدا


 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۳۵
آرامیس

دفعه آینده به وضع خودم سر و سامانی میدهم می دانی... حتماً.

کسی را برای خودم پیدا می کنم.یک پسر خوب.یک پسر سفید پوست.پسری بی همتا.کسی که گواهی نامه رانندگی و تویوتا داشته باشد.

برای خودم کسی را تور میزنم که در اداره مخابرات کار کند چون پدرش هم در اداره پست کار می کرده،کسی که بیست و چهار ساعته بدون وقفه بی آن که مریض شود کار کند.پسری که سیگاری نباشد.این را در برگه قرار ملاقاتم خاطرنشان کرده ام.باور نمی کنی؟ عجب،خواهی دید.چرا قهقهه می زنی،دیوانه؟

این طوری دیگر شنبه صبح ها برای رفتن به خارج از شهر مزاحم تو نخواهم شد.به شوشوی چند رسانه ای ام می گویم: "شوشو جان! مرا به عروسی پسر خاله ام می بری؟ با اتومبیل زیبایت که جی پی اس دارد و حتی کُرس و دُم -تُم را هم رهیابی می کند؟ " و جانمی جان! همه چیز روبه راه خواهد شد.

چرا مثل احمق ها می خندی؟ فکر می کنی به اندازه کافی زبر و زرنگ نیستم که مثل بقیه بتوانم  پسرکی مهربان و شیرین و خودشیرین و تو دل برو تور بزنم؟ نامزدی که وقتی سرکار می روم،وقت های ناهاری ام بروم برایش لباس زیر مارک دار بخرم؟ یک آدم خوب.درستکار،ساده دل،مجهز به پول و دفترچه حساب پس انداز.

کسی که هرگز خودش را نگیرد،وقتی به فکر مقایسه قیمت مجله ها و کاتالوگ های مصالح و لوازم خانگی هستم،با مهربانی بگوید: " عزیزم چرا نگرانی؟ از هر فروشگاهی دوست داری خرید کن،نگران قیمت نباش،قیمت ها واقعاً ناچیز است،ارزش این که فکرت را مشغول کنی ندارد... "

همیشه از در پارکینگ رفت و آمد می کنیم تا در ورودی خانه کثیف نشود.کفش هامان را زیر راه پله می گذاریم تا پلکان کثیف نشود.همیشه با همسایه هایی که خوش رفتار هستند دوست می شویم،یک باربی کیوی درست و حسابی خواهیم داشت چون برای بچه ها خوب است،چون همان طور که زن برادرم می گوید نقشه ساختمان خانه،بدون باربی کیو نقشه ی قابل اعتمادی نیست و ...

وای خوشبختی.



+ گریز دلپذیر / آنا گاوالدا



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۰۰
آرامیس

زن برادرم،کارین دوره دارو سازی دیده اما دوست دارد به او بگویند خانم دکتر،یک داروخانه دار است ولی ترجیح می دهند او را دکتر داروساز بنامند،مغازه دارو فروشی دارد،اما میل دارد بگویند داروخانه.

هنگام دسر خیلی دوست دارد از حسابدارش با آه و ناله شکوه کند،یک پیراهن جراحی دکمه دار می پوشد و دکمه ها را تا گردن می بندد.اسمش روی یک برچسب آبی مخصوص پزشک ها نوشته شده و به روپوش سنجاق شده.این روزها بیش از هر چیز کرم سفت کننده ی کفل می فروشد و کپسول های جوان کننده پوست چون طرفدار زیاد دارد،اما خُب ترجیح می دهد بگوید گیشه محصولاتش را بهینه سازی می کند.



+ گریز دلپذیر / آنا گاوالدا



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۴
آرامیس
درست وقتی که فکر می کنیم جای پایمان محکم است،تازه افتاده ایم توی تله.آن وقت است که تصمیم هایی می گیریم،تعهداتی می دهیم،خطرهایی را می پذیریم،وام می گیریم،خانه می خریم،بچه دار می شویم،اتاق بچه ها را صورتی می کنیم و شب ها بغل هم می خوابیم.تعجب می کنیم از این... چی می گویند؟ از این تفاهم.بله،وقتی خوشبخت بودیم،این کلمه را بکار می بردیم.حتی وقتی دیگر مثل قبل خوشبخت نبودیم هم آن را بکار می بردیم...
تله این است که فکر کنیم خوشبختی حقمان است.
چقدر احمقیم.آن قدر ساده لوحیم که لحظه ای باور می کنیم مهار زندگی مان را بدست داریم.
مهار زندگی از دستمان در می رود،امامهم نیست.چندان اهمیتی ندارد...
بهتر است از قبل بدانیم.
"از قبل" یعنی از کی؟
از قبل.
مثلا قبل از اینکه اتاقها را رنگ صورتی بزنیم...


+ دوستش داشتم / آنا گاوالدا




۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۰
آرامیس

جالب است،اصطلاح ها فقط اصطلاح نیستند؛مثلا باید ترس واقعی را تجربه کرده باشیم تا معنی اصطلاح "عرق سرد" را بفهمیم،یا خیلی دلهره داشته باشیم تا اصطلاح "دلشوره" برایمان واقعا معنا پیدا کند،نه؟

"ول کردن" هم همینطور است.نقص ندارد.کی آن را ساخته؟

طناب را ول می کنند.

همسر را ول می کنند.

بعد راه دریا را در پیش می گیرند،بال های پهنِ مثل مرغ دریایی را باز می کنند و به آسمانهای دیگر پر می کشند.

واقعا اصطلاح از این بهتر پیدا نمی شود...

دارم تلخ می شوم... نشانه ی خوبی است.بگذار چند هفته بگذرد،آن وقت زشت هم می شوم.



+ دوستش داشتم / آنا گاوالدا



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۹:۵۵
آرامیس
حتی در زشت ترین زن ها هم همیشه یک چیزی هست؛دست کم میل به خوشگل شدن.


+ کاش کسی جایی منتظرم باشد / آنا گاوالدا
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۷
آرامیس

در امتداد خانه های کوچک بنا شده از سنگ سیاه راه می روم.ویلا ماری ترز،مافلیسیته،دونی.بهار است و من کم کم احساس دلتنگی شدید می کنم.چیز مهمی نیست؛اشک تمساح،دوا و درمان،بی اشتهایی و این جور چیزها نیست،نه.

درست مثل همان عبور از خیابان اوژن-گونون،چهار بار در روز،است هلاکم می کند.حالا آدمی را پیدا کن که دردم را درک کند.

اما این احوالات من چه ربطی با بهار دارد...

صبر کنید تا بگویم: بهار،پرنده های کوچولو که میان جوانه های درختان تبریزی سروصدا می کنند.شب ها گربه ها قیل و قال راه می اندازند،مرغابی های نر به دنبال مرغابیهای ماده روی رود سن روانند و عشاق دست در دست هم.نگو که عشاق را نمی بینی؛هرجا چشم بگردانی هستند.دست های بی قرار و نیمکت های پر.این ها دیوانه ام می کنند.

دیوانه ام می کنند.همین.


حسادت می کنی؟دلت می خواهد؟

من؟ حسادت؟ کمبود؟ اصلا و ابدا.ببینم... شوخی می کنی.

اَی یَیَی،مزخرف نگو.فقط همین مانده که به این احمق هایی که همه را با آتش شهوتشان کلافه می کنند حسادت کنم.پس مزخرف نگو.

خب،البته حسادت می کنم!!! یعنی معلوم نیست؟عینک می خواهی؟ معلوم است که حسودم.دارم از حسادت می میرم،کمبود عشق دارم.

نمی فهمی؟



+ کاش کسی جایی منتظرم باشد / آنا گاوالدا



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۱
آرامیس

سردم است.مثل بچه ها گریه می کنم.دلم می خواهد هر جایی جز این جا باشم.از خودم می پرسم با چه حالی برگردم خانه.

رو به آسمان می کنم؛حتی یک ستاره هم در آسمان نیست.گریه ام بیشتر و بیشتر می شود.امیدم از همه جا ناامید شده.

کاش کسی جایی منتظرم باشد...

این آرزوی زیادی است؟



+ کاش کسی جایی منتظرم باشد / آنا گاوالدا 



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۵
آرامیس