بانوی هزار فصل

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

فکر میکنم دیگه وقتشه.وقت چی؟ خوب معلومه،وقت رفتن،وقت همیشه رفتن.به قول سیاوش قمیشی،وقتشه،وقتشه رفتن وقتشه،وقتشه از تو گذشتن وقتشه.

هیچ موقع تو وبلاگم از غم و غصه نگفتم.میدونم اینقدر مردم تو زندگیشون غم و غصه دارن که دیگه حال شنیدن غم و غصه بقیه رو ندارن.ببین چقدر داغونم که دیگه کاسه صبرم لبریز شده،که دیگه توان نگه داشتن این ناراحتی رو تو سینه ام نداشتم.احساس میکنم باید برم.باید برای همیشه برم.نه اینکه فکر کنی میخوام اینجارو ول کنم و برم،نه.دوست دارم برای همیشه برم.به جایی رسیدم که دیگه نمیتونم بخندم.به جایی رسیدم که تعداد گریه ها و غصه هام بیشتر از خنده هام شده.حتی وقتی خیلی میخندم و لوده بازی درمیارم بعدش عذاب وجدان دارم که چرا مسخره بازی درآوردم.اصلا آیا اون موضوع خنده دار بود که من خندیدم.زندگی داره پیش میره.اما گاهی اوقات شک میکنم که الان دور تنده یا کند.یه حس پوچی به سراغم اومده.خنده هام ظاهریه و هیچی از ته دل منو خوشحال نمیکنه.چیزی برام نمونده که بخوام بخاطرش تلاش کنم.هدفی واسه آینده ام ندارم که بخام بخاطرش زمین و زمانو بهم بدوزم.همیشه سعی کردم دیگران رو خوشحال کنم و بخندونمشون.حالا خیاط هم در کوزه افتاد.نمیدونم چه مرگمه.چرا دیگه خوشحال نمیشم.چرا دیگه نمیتونم از ته دل بخندم.

میدونم همه این اتفاقات زیر سر توئه،تو مقصری؛من که داشتم زندگیمو میکردم،چه خوب و چه بد،داشتم زندگی میکردم.تا اینکه سر و کله تو پیدا شد،تو منو داغون کردی.تو قلبمو ،شادیهامو ازم گرفتی؛اما بجاش چی بهم دادی؟

یه قلب شکسته،یه قلب خسته،یه قلب تنها و افسرده،از دار دنیا تنها همین نصیبم شد.تو راست میگفتی،آره،همه زنها و دخترا حسودن؛منم مثل بقیه،آخه منم یه دخترم،پس باید بهم حق بدی حسودی کنم.باید بهم حق بدی به نداشتنت حسودی کنم.باید بهم حق بدی به توجه کردنت به دیگران حسودی کنم.

دیشب خوابم نمی برد،تا ساعت چهار و نیم صبح بیدار بودم و آهنگ گوش دادم و مثل احمق ها گریه کردم.

آره من احمقم،یه احمق واقعی،چرا؟ آخه عاشق تو شدم.میدونم عاشق تو شدن کار اشتباهیه.میدونم دوست داشتن تو کار اشتباهیه.این اولین باره که دارم همچین چیزی رو تجربه میکنم.باید فراموشت کنم.باید برای همیشه فراموشت کنم.احمق،بی شعور،stupid تورو چه به این غلطها،تورو چه به این حرفها،تو که آدمش نیستی،تو که بی جنبه ای،تو که ظرفیتشو نداری بشین تو خونه ات.بشین و مثل آدم زندگیتو بکن.تفریحتو بکن.لعنتی،لعنتی،آخه چه مرگته.

خداجون کمکم کن حالم خیلی بده.خداجون دارم از دست میرم.با رفتارام دارم همه رو ناراحت میکنم.با رفتارام دارم همه رو می رنجونم.خداجون اگه به فکر من نیستی حداقل دلت به حال خانواده ام بسوزه،آخه اونا چه گناهی کردن که باید من دیوونه رو تحمل کنند.

خداجون ! میشنوی چی میگم؟؟؟


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۴۳
آرامیس

من از سر کار میام،دستامو میشورم و میشینم کنار میز که نهار بخورم.هنوز چند لقمه نخورده بابا میگه سرتو بیار بالا و نگاهی به جوشهام میندازه و بعدش به من میگه این جوشهای  تو خوب شدنی نیست.فردا دوباره سرمیز نهار بهم میگه این جوشها دیروز اینجا نبود،امروز سر و کلشون پیدا شده و بعد با مامان شروع به بحث و مشورت درباره جوشهای من میکنه و اینکه چطوری درمانش کنم.

فردا دوباره سر نهار بابا بهم میگه سرتو بیار بالا.این جوشهای تو کی میخواد خوب بشه،و بعد دوتایی با مامان به من اشاره می کنند.خوب این جوش رو پیشونیت نبود امروز دراومده.اون جوش رو چونه ات تبدیل به لک شده.اون جوشی که قبلا رو گونه ات بود حالا خوب شده.دکتری که رفتی اصلا بدرد نمی خورده.جوشهات فرقی نکرده،بدتر شده که بهتر نشده.برو یه دکتر دیگه.

فردا دوباره موقع نهار همین صحبتها بین ما پیش میاد.

یکی از مهمترین و کلیدی ترین مشکل در خانواده ما و یکی از مهمترین و پربحث ترین سوژه ها در خانواده ما صحبت در مورد جوشهای صورت منه و آمار گرفتن از آنها که کدومیک از اونا خوب شده و کدومیک جدید اضافه شده.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۵۱
آرامیس