بانوی هزار فصل

وای خوشبختی!

پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۰ ق.ظ

دفعه آینده به وضع خودم سر و سامانی میدهم می دانی... حتماً.

کسی را برای خودم پیدا می کنم.یک پسر خوب.یک پسر سفید پوست.پسری بی همتا.کسی که گواهی نامه رانندگی و تویوتا داشته باشد.

برای خودم کسی را تور میزنم که در اداره مخابرات کار کند چون پدرش هم در اداره پست کار می کرده،کسی که بیست و چهار ساعته بدون وقفه بی آن که مریض شود کار کند.پسری که سیگاری نباشد.این را در برگه قرار ملاقاتم خاطرنشان کرده ام.باور نمی کنی؟ عجب،خواهی دید.چرا قهقهه می زنی،دیوانه؟

این طوری دیگر شنبه صبح ها برای رفتن به خارج از شهر مزاحم تو نخواهم شد.به شوشوی چند رسانه ای ام می گویم: "شوشو جان! مرا به عروسی پسر خاله ام می بری؟ با اتومبیل زیبایت که جی پی اس دارد و حتی کُرس و دُم -تُم را هم رهیابی می کند؟ " و جانمی جان! همه چیز روبه راه خواهد شد.

چرا مثل احمق ها می خندی؟ فکر می کنی به اندازه کافی زبر و زرنگ نیستم که مثل بقیه بتوانم  پسرکی مهربان و شیرین و خودشیرین و تو دل برو تور بزنم؟ نامزدی که وقتی سرکار می روم،وقت های ناهاری ام بروم برایش لباس زیر مارک دار بخرم؟ یک آدم خوب.درستکار،ساده دل،مجهز به پول و دفترچه حساب پس انداز.

کسی که هرگز خودش را نگیرد،وقتی به فکر مقایسه قیمت مجله ها و کاتالوگ های مصالح و لوازم خانگی هستم،با مهربانی بگوید: " عزیزم چرا نگرانی؟ از هر فروشگاهی دوست داری خرید کن،نگران قیمت نباش،قیمت ها واقعاً ناچیز است،ارزش این که فکرت را مشغول کنی ندارد... "

همیشه از در پارکینگ رفت و آمد می کنیم تا در ورودی خانه کثیف نشود.کفش هامان را زیر راه پله می گذاریم تا پلکان کثیف نشود.همیشه با همسایه هایی که خوش رفتار هستند دوست می شویم،یک باربی کیوی درست و حسابی خواهیم داشت چون برای بچه ها خوب است،چون همان طور که زن برادرم می گوید نقشه ساختمان خانه،بدون باربی کیو نقشه ی قابل اعتمادی نیست و ...

وای خوشبختی.



+ گریز دلپذیر / آنا گاوالدا



نظرات  (۴)

۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۲۱ نیمه سیب سقراطی
^_^ 
.
.
.
یعنی میشه از این دغدغه ها شیفت خورد ؟!
پاسخ:
یعنی میشه؟ اصلاً بگو مگه میشه؟ مگه داریم؟ 

همه ی اینا بخوره تو سر یه مرد !

آدم باشن ... اخلاق داشته باشن مهربون باشن کفایت میکنه وگرنه باربی کیو به درد مردای عنتر منتری میخوره که از سگ اخلاقیشون باید بندازیشون اون تو جیلیز ویلیز کنن :/

پاسخ:
فکر کن مردارو بندازی تو باربی کیو تا جلز و ولز بسوزن :) وای پرستو فکر کن من و تو با این اخلاقامون! هر کدوم از ما برای خودمون یه پا فمینیستیم :)))
سلام آرمیس جان ممنونم که به من سر زدی.

پاسخ:
خواهش می کنم قابلی نداشت :))
من این کتابو خوندم
نمیدونم چرا پایانش رو زیاد دوست نداشتم
شما چطور؟
بعد اینکه فکر میکنم مثل دو تا کتاب قبلی آنا گاوالدا قوی نبود
اینطور فکر نمیکنی؟
پاسخ:
فکر می کردی آخر داستان چطوری تموم بشه.یا بهتره بگم دلت میخواست آخرش چجوری باشه.شاید دوست داشتی در پایان داستان هر کدوم از شخصیتها،مخصوصا شخصیت اصلی (خواهر کوچیکه) سروسامون گرفته باشه و ازدواج کرده باشه.به نظر من پایان بدی نداشت.داستان ماجرای زندگی چهار خواهر و برادره که بعد از مدتها دوست دارن یاد ایام بچگیشون بکنن و دوباره مثل قدیم برای چند ساعت هم که شده فارغ از دنیا و آدمای اطرافشون کنار هم باشن و خوش بگذرونن.یک زندگی معمولی با اتفاقات معمولی مثل زندگی هر کدوم از ماها،که بعد از چند ساعت خوش بودن و اتفاقات تازه و حتی مسافرتهای جالب،آخرش باید برگردیم به اصل خودمون.دوباره همون زندگی قبلیی که داشتیم.همیشه بعد از اتفاقات جالب شاید قرار نیست که زندگیمون و پایان اون عوض شه.شاید قراره این اتفاق چند ساعته و یا چند روزه که برامون پیش اومده،باعث بشه دیدمون رو به زندگی عوض کنیم و با روحیه ای شادتر و پرانرژی تر برای روزهای باقیموندمون تصمیم بگیریم و برنامه ریزی کنیم و این فقط یه تایم استراحته برای گرفتن انرژی و شارژشدن و آماده شدن برای شروع دوباره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی