بانوی هزار فصل

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است



" سهراب سپهری "





۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۲
آرامیس

سرماخورده ام.با صدایی شبیه صدای دوبلورها برای خروسهایی که در کارتونها صحبت می کنند؛و تب و سرفه و سوزش گلو،همراه با کمی ناله در هنگام خواب. و با صدایی که از ته چاه شنیده میشود و تا ظهر محو و نابود میشود،برای صبحها.

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۷
آرامیس


من: بچه ها اگه کارتون تموم شده،کتاباتونو جمع کنین.

نرگس: چشم

علیرضا: چشم شما بی بلا،ایشاله بری کربلا

ابوالفضل: ایشاله بری مکه

پارسا: بره مکه بمیره؟

من: مگه هر کی میره مکه می میره؟ مکه میرن دعا کنن.

پارسا: آره.مکه یه سربازایی داره که هر کی بره اونجا می میره.

من: !!!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۹:۱۲
آرامیس

سلام،خیلی وقته که آپ نکردم.حسابی سرمو شلوغ کردم.از صبح تا ساعت یک و نیم تا دو میرم سرکار،بعد که برگشتم خونه ناهار می خورم.بعد ار ناهار روزهای یکشنبه،سه شنبه و پنجشنبه میرم باشگاه از ساعت چهار تا شش.بعد که میام خونه کارهای عقب افتاده واسه کارم که مربوط به فردامه باید انجام بدم.روزهای شنبه و سه شنبه هم کلاس زبان میرم.فکر کن! روزهای سه شنبه اصلا وقت خالی ندارم.بعد از ناهار میرم باشگاه،بعد از باشگاه میرم کلاس زبان تا ساعت هشت و نیم شب.وقتی که برمی گردم خونه خیلی خسته ام.تازه باید کارهای فردامو هم انجام بدم؛به اینا خوندن و تمرین کردن زبان رو هم باید اضافه کرد.بعد از کلاس مثل یه خرس خوابم میاد.منو بگو با این تفاسیر واسه ارشد هم میخوام بخونم.ولی دریغ از یک صفحه،زهی خیال باطل.

پس باید بهم حق بدین که وقت نمی کنم پست بذارم،هر چند خودمم دوست دارم ولی نمیشه.میخونمتون،ولی با گوشی،با گوشی هم پست گذاشتن و کامنت گذاشتن کمی سخته.واسه بلاگفا راحت می تونستم کامنت بذارم.ولی واسه ی بقیه نمیدونم چرا نمیشه.هوا هم خیلی سرد شده.خوب این چه ربطی به مطلبم داشت نمیدونم همینجوری یهویی نوشتم.زمستون که میاد انگشتای دست و پام یخ میزنه.سه شنبه بعد از کلاس،اینقدر هوا سرد بود که داشتم تو خیابون مثل بید می لرزیدم.دهنم یخ زده بود.میخواستم آدرس خیابونمونو به راننده تاکسی بگم،زبونم گیر کرد و با یه صدای کلفت و دهن کجی فراوون مثل اونایی که مشگلات گفتاری دارن مفهوم رو رسوندم.حتما راننده تاکسی با خودش گفته،طفلک این دختره عقب افتاده اس.خدا شفاش بده.   :))

آییییییییی دلم تنگ شده واسه استراحت،فیلم دیدن،کتاب قصه خوندن،اینترنت گردی  :(

کجایی روزهای شیرین تابستون

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۹:۲۲
آرامیس