بانوی هزار فصل

من و خودم

چهارشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۲۶ ب.ظ

خواهرم با شوهر و بچه هاش دارن میرن مسافرت همدان،برادرم با خانمش میخواد بره شمال و طرفای تبریز،اصلا همه دارن میرن مسافرت.تو این هوای خنک پاییزی،که رنگ برگا عوض شده و از درختا می ریزه پایین،تو این هوای ابری،منم دلم مسافرت میخواد.

تو این هوای لعنتی،یه آدم لعنتی تر پیدا نمیشه که منو ببره سفر؟ تو این هوای لعنتی یکی باید باشه که با هم چمدونمون رو ببندیم سوار ماشینمون بشیم.تو این هوای ابری تو جاده پنجره هارو بکشیم پایین و ترانه ی مورد علاقمون رو از ضبط ماشین گوش کنیم،با هم هله هوله و میوه بخوریم.بگیم و بخندیم و هوای سرد و خنک پاییزی رو با تموم وجود بکشیم تو ریه هامون.آخ هوا بدجوری دو نفره ست.

اما حالا که کسی نیست که با هم بریم سفر و روحیه مون عوض شه؛حالا که نمی تونم تو این هوای ابری بشینم کنار دریا و انگشتای پاهامو فرو کنم تو شنهای خیس ساحل و موجهای دریا بیان شنهای زیر پامو خالی کنن و با خودشون ببرن؛حالا که نمی تونم تو جنگلهای شمال قدم بزنم و از سایه ی درختا لذت ببرم و صدای خش خش برگارو رو زیر پاهام بشنوم و با همدیگه من تو چای زغالی درست کنیم و کبابی بزنیم تو رگ و حسابی از هوا لذت ببریم و با هم حرف بزنیم،دستای همو بگیریم و بین درختا بدویم؛حالا که کسی نیست من چیکار می کنم؟

میرم تو خیابونا تو این هوای ابری قدم میزنم.به آدمهایی که از کنارم عبور می کنن نگاه می کنم.بدون اینکه قصد خرید خاصی داشته باشم از پشت ویترین مغازه هارو تماشا می کنم.دختر و پسری جوونی رو می بینم که معلومه تازه با هم نامزد شدن و اومدن برای خرید حلقه طلا،جلو مغازه وایستادن و شادی از چشماشون میباره و میخندن.زن و مرد میانسالی رو می بینم.مرد رو می کنه به زنش و میگه خسته شدی خانوم بیا با هم بریم یه بستنی بخوریم.من تنها تو این هوای ابری و گرد و خاکی که بلند شده و برگای پاییزی رو می کوبه تو صورتم،از کنار سینما رد میشم.تنهایی سینما رفتن لذتی نداره.میرم داخل فروشگاه محصولات فرهنگی شش،هفت تا فیلم دی وی دی قشنگ می خرم و میام خونه.برای خودم قهوه و کیک درست می کنم.یکی از فیلمهارو میذارم داخل سی دی رم کامپیوتر،قهوه و کیک میخورم و فیلم تماشا می کنم.یک سیب سبز ترش از یخچال برمیدارم و گاز میزنم و خودمو سرگرم می کنم.مثلا خوشحالم و دارم از زندگی لذت می برم.وای چه هوای عالیی،چه کیک خوشمزه ای و چه بوی قهوه ی ترکی که پیچیده تو فضای خونه.خودمو گول میزنم.چقدر تنهایی خوبه.چقدر تماشای فیلم با این قهوه ی غلیظ  و این کیک خوشمزه می چسبه.

آهههههه چه هوای لعنتیه دلچسبی.تو این هوای لعنتی یکی باید باشه.مطمئنا یکی باید باشه.





نظرات  (۷)

یک عدد کیف کوچک از این پوست نارگیلیاست که قابل شمارو هم نداره ^.^

آخ آخ آرامیس گفتی .... بدبختی رو ببین امسال پاییزم زودتر بساطشو پهن کرده آدم زودتر داغ تنهاییش تازه میشه ...

منم همینم ... جدن و انصافن و از صمیم قلب دلم میخواست یکی بود باهاش قدم میزدم تو این هوا میرفتیم بیرون خشو میگذروندیم ... اووووووف اوف اوف

انسانم آرزوست ... وگرنه پسر مسر که کلی ریخته ... آدم اما که ...

پاسخ:
خواهش می کنم.مبارکت باشه عزیزم کیف قشنگیه.می بینی؟ ای بخشکی شانس :))
آره آدمش باید پیدا شه.
عالللللللللللی بود
لذت بردم
مگه دل ما، دل نیست؟
پاسخ:
مرسی آبانه جون،والااااااا 
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۳۲ مقداد رحیمی
اوهوم
عقده ایی شدی 
عقده ایی شدیم !
پاسخ:
بحث عقده ای بودن و نبودن نیست.من بیشتر از یک سال میشه که سفر نرفتم.دلم سفر خواست تا بعد از یک سال کاری،یه تغییری تو روحیه ام بده و حال و هوامو عوض کنه؛چه با خانواده چه با کسی دیگه.ولی متاسفانه نشد که برم :(
موفق باشید
پاسخ:
ممنون
نمیشود تنهایی بروی مسافرت ؟
پاسخ:
تنهایی کجا بری؟ اصلا تنهایی خوش میگذره؟
آره،اون چند روز هوا20بودش واقعا
پاسخ:
آره خیلی هوا عالی بود.
وقتی کسی نبود سعی کردم و کلی از زندگی لذت بردم.( و البته که رنجهایی هم..) حالا هم که هست باز هم...
پاسخ:
زندگی بدون پستی و بلندی نمیشه.شاید همین باعث میشه که تکراری نباشه و باعث روزمرگی نشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی