بانوی هزار فصل

انتخاب

يكشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۰۸ ب.ظ

نمیدونم چرا وقتی برام خواستگار میاد به جای اینکه مثل همه خوشحال و شاد باشم؛برعکس بداخلاق میشم.ترش و شور میشم.اخلاقم سگی میشه.اعصابم بهم می ریزه و اینقدر بداخلاقی می کنم که همه رو از خودم می رنجونم.از شدت فشار روحی و عصبانیت سر درد می گیرم.وقتی که کسی پاشو میذاره تو خونمون احساس می کنم که اومده آرامش و راحتی منو بهم بزنه.اومده منو از خانواده ام جدا کنه.اومده آرزوها و هدفهایی که داشتم یه شبه به باد بده.اومده جلو پیشرفت منو بگیره.اومده منو محدود کنه.شاید واقعا اینجوری نباشه ولی من این حسو دارم.نمی تونم به هیچکس از کسانی که میان اعتماد کنم.نمی تونم به تنهایی انتخاب کنم.توی یه دو راهی گیر می کنم،دوراهی خواستن یا نخواستن،دو راهی قبول کردن یا رد کردن.توی این مواقع اینقدر غر میزنم و گریه می کنم و اینقدر بهانه و اشکال از طرف می گیرم و به خانواده ام ارائه میدم که فقط یه جوری طرف از سرم وابشه و بره پی کارش و من بتونم به همون زندگی آروم و بدون دغدغه و آرامشی که داشتم برگردم.خانواده هم انتخاب رو به خودم واگذار می کنن،کاری که من همیشه ازش می ترسیدم.اینکه اشتباه کنم و بعد پشیمون بشم و راه برگشتی نباشه.اینکه شاید این آدمی که اومده نیمه ی گمشده ی من نباشه.اینکه باید هنوز منتظر بمونم تا کسی که قسمت منه و خوشبختیم در گرو ازدواج با اونه بیاد.یا شایدم یکی از این همه آدمی که اومدن و من به بهانه های الکی ردشون کردم می تونست منو خوشبخت کنه.شاید با خودتون فکر کنین من منتظر شخص خاصی هستم که بیاد،چیزی که گاهی خانواده ام فکر می کنن.نه من منتظر هیچکسی نیستم.هیچ دوست یا عشقی هم تو زندگیم ندارم که قرار باشه پاشو بذاره تو خونمون و از والدینم جواب رد بشنوه.آرزوی ازدواج با هیچکسی هم تو سرم نیست.

انتخاب،انتخاب برای من سخت ترین کار دنیاست.انتخاب بین رفتن و موندن،انتخاب بین پذیرفتن و رد کردن.انتخاب برای یک عمر زندگی مشترک.



نظرات  (۸)

دقیقن اعتماد کردن به کسی که هیچ شناختی نسبت بهش نداری سخته اعتماد کردن به کسی هم که سال ها میشناختیشم باز سخته ... کلن به نظر من ازدواج خیلی سخته خیلی ... وقتی طرفو نشناسی و فقط خواستگار باشه و یکی معرفی کرده باشه و فلانو بیسارو بهمانو رحمان سخت تر هم میشه ... ادم نمیدونه قراره بقیه ی زندگیش رو با کی شریک بشه و ترس بند بند وجودشو میگیره

ولی من امیدوارم بهترین اتفاق های ممکن برات بیفته چه ازدواج کنی چه نکنی امیدوارم همیشه خوشحال باشی

پاسخ:
ممنونم پرستو جون،قربونت برم که اینقدر مهربونی :*

ینی اقاهه رو وقتی دیدم فقط خندیدم نمیتونستم عکس بگیرم که تا رفت توی آب و از نظرها ناپدید شد :))

خیلی ضایع بود به خدا هرچی فک کردم نفهمیدم چرا یه مرد باید مایوی پلنگی پاش کنه =)))

پاسخ:
منم وقتی خوندم داشتم تو ذهنم تصورش می کردم.
جوری گفتی از نظرها ناپدید شد که فکر کردم به قعر آب رفته تا با پری دریای ازدواج کنه :))
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۰ نیمه سیب سقراطی
منم عصبی میشم ! دلم میخواد زودتر بره تا به آرامش قبلم برگردم !!!
پاسخ:
منم همینجوری ام.حاضرم تا آخر عمرم همینطوری عزب باقی بمونم ولی هرگز تو همچین مخمصه ای گیر نکنم.
بدی ازدواج سنتی همینه.همین که بار اوله طرفو می بینی.بعد خانوده ات انتظار دارن همون جا قضاوتش کنی و به این نتیجه برسی که مرد رویاهاته:))
البته بین خودمون بمونه...الان دغدغه ی زندگی من اینه که پس چرا خواستگار ندارم که ردش کنم؟خیلی کلاس داره:)))

پاسخ:
متاسفانه همینطوریه.با یکی دو جلسه ی یکی دو ساعته که آدم نمی تونه به شناخت برسه،اونم برای یک عمر زندگی مشترک.
قربونت برم.بدبختانه سن ازدواج خیلی اومده پایین و کسانی هم که سنشون به ما میخوره دخترای بیست و چند ساله میخوان و البته اگه کارمند باشه و شغل ثابت هم داشته باشه که چه بهتر.فکر کن تفاوت سنی بیشتر از هفت سال!!!!
۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۱ صحبتِ جانانه
توی همین حس و حال ازدواج کن:)
از مشاور ها و خانواده ت خیلی کمک بگیر
+ حتما حتما از والدینت بخواه دعات کنن و خودت هم دعا کن
با ازدواج نه از خانواده ت جدا میشی نه از اهدافت باز می مونی
پاسخ:
ممنون از راهنماییت،ولی بعضی مواقع با اونکسی که میخوای ازدواج کنی هدفهاتو نمی پسنده و باهاش موافق نیست.
منم همینجوریم
البته که رفتار بسیار غلط و بچه گانه ایه
ازدواج دور کردن از خانواده یا راهی به سوی بدبختی نیست. خیلی آدما از بین خواستگارا آدم مناسب پیدا میکنن. شاید دلیلش اینه همیشه دلم گیر کسی بوده که به خواستگار بدبین بودم
پاسخ:
آره میدونم که رفتارام درست نیست.ولی خودتم میدونی که شناخت یه آدم و بله گفتن به اون اونم از بین خواستگارایی که میان و تو شناختی ازشون نداری؛اونم تو یکی دو جلسه خیلی سخته.
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۴۲ مقداد رحیمی
رفتارهای غیرقابل پیش بینی انجام بده 
مفهوم انتخاب رو یه مدت به سخره بگیر
بی مقدمه برو دیدن کسی
بی برنامه ریزی مدون برو سفر 
سعی کن یه مدت درباره دیگران قضاوت نکنی
یا اگه قضاوت میکنی از مناظر مختلف به قضایا نگاه کن 


بشین ببین واقعا چی میخوای از زندگی ، 
خواستگار و ازدواج هم توی زندگی رخ میده . ببین واقعا از این موارد چی میخوای . و حتی خونواده . علت یابی کن . برای مثال : خواستگار وارد میشود . تو عصبی میشی . چرا؟ . مثلا چون احساس میکنی اومده تو رو از خانوادت جدا کنه . چرا همچی فکری میکنی ؟ بگرد پی علت . یا مثلا از خودت بپرس آیا الان ینی متصلی به خانوادت ؟ .این اتصال چه کیفیتی داره ؟ . منافع این اتصال برا اعضا چیه ؟ چی این اتصال رو تداوم میبخشه و چی و کجاها میشه این اتصال رو کمرنگ دید . 
خلاصه بشین مث یه کارآگاه کنکاش کن خودت و محیط اطرافت رو 
موفق باشی 


پاسخ:
ممنون بابت راهنماییت
کامنت اینجامم نیست!نوشته بودم که واقعا حق داری که نگران باشی چون واقعا خوف داره.
پاسخ:
سلام شیشه جون،واسه من نظری از طرف شما ثبت نشده اینجا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی