بانوی هزار فصل

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۷/۲۴
    :(

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تصمیم نهایی» ثبت شده است

نمیدونم چرا وقتی برام خواستگار میاد به جای اینکه مثل همه خوشحال و شاد باشم؛برعکس بداخلاق میشم.ترش و شور میشم.اخلاقم سگی میشه.اعصابم بهم می ریزه و اینقدر بداخلاقی می کنم که همه رو از خودم می رنجونم.از شدت فشار روحی و عصبانیت سر درد می گیرم.وقتی که کسی پاشو میذاره تو خونمون احساس می کنم که اومده آرامش و راحتی منو بهم بزنه.اومده منو از خانواده ام جدا کنه.اومده آرزوها و هدفهایی که داشتم یه شبه به باد بده.اومده جلو پیشرفت منو بگیره.اومده منو محدود کنه.شاید واقعا اینجوری نباشه ولی من این حسو دارم.نمی تونم به هیچکس از کسانی که میان اعتماد کنم.نمی تونم به تنهایی انتخاب کنم.توی یه دو راهی گیر می کنم،دوراهی خواستن یا نخواستن،دو راهی قبول کردن یا رد کردن.توی این مواقع اینقدر غر میزنم و گریه می کنم و اینقدر بهانه و اشکال از طرف می گیرم و به خانواده ام ارائه میدم که فقط یه جوری طرف از سرم وابشه و بره پی کارش و من بتونم به همون زندگی آروم و بدون دغدغه و آرامشی که داشتم برگردم.خانواده هم انتخاب رو به خودم واگذار می کنن،کاری که من همیشه ازش می ترسیدم.اینکه اشتباه کنم و بعد پشیمون بشم و راه برگشتی نباشه.اینکه شاید این آدمی که اومده نیمه ی گمشده ی من نباشه.اینکه باید هنوز منتظر بمونم تا کسی که قسمت منه و خوشبختیم در گرو ازدواج با اونه بیاد.یا شایدم یکی از این همه آدمی که اومدن و من به بهانه های الکی ردشون کردم می تونست منو خوشبخت کنه.شاید با خودتون فکر کنین من منتظر شخص خاصی هستم که بیاد،چیزی که گاهی خانواده ام فکر می کنن.نه من منتظر هیچکسی نیستم.هیچ دوست یا عشقی هم تو زندگیم ندارم که قرار باشه پاشو بذاره تو خونمون و از والدینم جواب رد بشنوه.آرزوی ازدواج با هیچکسی هم تو سرم نیست.

انتخاب،انتخاب برای من سخت ترین کار دنیاست.انتخاب بین رفتن و موندن،انتخاب بین پذیرفتن و رد کردن.انتخاب برای یک عمر زندگی مشترک.



۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۰۸
آرامیس