بانوی هزار فصل

من و شب و تنهایی

شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۰:۱۹ ق.ظ

با گوشی ام به وبلاگهای مختلف میروم و مطالب آنها را می خوانم.همه جا تاریک است فقط نور گوشی ام مثل شمعی از دور به نظر میرسد که در گوشه ای از این خانه روشن است.بلاگی که می خوانم عکسهای زیادی دارد که باعث شده بارگزاری عکسها سخت شود و باز مثل همیشه گوشی ام قفل کرده است و نه دکمه ها و نه صفحه هیچکدام عمل نمی کند.اعصابم به هم می ریزد و تمام دکمه ها را فشار می دهم،نه خیال باز شدن ندارد حتی دکمه ی برگشت هم عمل نمی کند.دستم را روی شکمم می کشم و چینی به پیشانی ام می اندازم.پتو را روی خودم مرتب می کنم.گوشی را خاموش می کنم.بعد از چند دقیقه دوباره روشنش می کنم شاید حالش بهتر شده باشد.دوباره وایرلس را روشن می کنم و شروع به گشتن تا دستگاه ADSL را پیدا کند و دوباره وصل به اینترنت و گوگل و این دفعه وارد وبلاگی دیگر می شوم.حالت تهوع دارم دستم را مشت می کنم و پاهایم را داخل شکمم جمع می کنم تا شاید دل دردم کمتر شود.بدنم داغ شده است اما می ترسم پتو را کنار بزنم تا مبادا دوباره سرماخورده شوم.حواسم را به گوشی ام پرت می کنم.پست جدید نیکولا را می خوانم،بقیه ی مطالب را دیشب خوانده ام.وبلاگی دیگر را باز می کنم هنوز یکی دو خط نخوانده دوباره صفحه قفل می شود.اعصابم به هم می ریزد،کلاً گوشی را خاموش می کنم و پرتش می کنم آنطرف،حالم بد است.در خودم مچاله می شوم و مثل جنینی که در رحم مادرش است دوباره گلوله می شوم.همه خوابند.خواهرم کنارم خوابیده است.از این شانه به سمت دیگر می چرخم و تند و تند دستم را روی شکمم مالش می دهم،هرچند می دانم با اینکار دردم کمتر نمی شود.انگشتان پاهایم را بس که از شدت درد بهم مالیده ام عرق کرده است.نگاهم روی سقف می افتد چیزی مثل نور یک آذرخش روی سقف خاموش و روشن می شود دوباره نگاه می کنم،هوا صاف و بی ابر است پس این نور چیست؟

از جایم بلند می شوم تا به دستشویی بروم همه جا ساکت است از کنار اتاق مامان و بابا عبور می کنم در اتاق باز است چشمم به تلوزیون داخل اتاقشان می افتد که روشن است ولی صدا ندارد،خوب دقیق می شوم اما حرکتی در هیچکدامشان نمی بینم حتماً باز مامان موقعیکه داشته برنامه ای را تماشا می کرده خوابش برده و تلوزیون روشن مانده است.نمی توانم وارد اتاق شوم مبادا مرا یهویی داخل اتاق تاریک ببینم و بترسند.بی خیال می شوم و به سمت دستشویی میروم نگاهم روی ساعت دیواری می ماند ساعت یک و نیم شب است.فردا باید ساعت شش بیدار شوم.کمی راه رفتن حالم را بهتر می کند به اتاقم برمی گردم.دوباره دراز می کشم و با خودم فکر می کنم.دوست دارم بخوابم یک خواب عمیق و راحت و طولانی،دوست دارم ساعتها بخوابم بدون اینکه خوابی ببینم.دوست دارم به هیچ چیزی فکر نکنم.خواب و دنیای بی خبری را دوست تر می دارم.وقتی که خوابی و از دنیا واقعی بی خبری هیچ احساسی نداری هیچ فکری تو را اذیت نمی کند؛فقط آرامش و آرامش،ساعت نزدیک دو است.نمیدانم چه مدتیست که خوابم برده،یک خواب راحت و بدون رؤیا.



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی