بانوی هزار فصل

مردم او را گدا کردند

چهارشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۵۸ ب.ظ

توی خیابانهای شهر راه می رفت پای پیاده و سلانه سلانه،بعضی برای او دل می سوزاندند و عده ای او را مسخره می کردند و می گفتند دیوانه است،کم دارد.سنش به سی و چند سال می رسید.او دفترچه ای در دست داشت و به خیال خودش و با سوادی که نداشت روی کاغذ چیزهایی می نوشت که بی شباهت به خط میخی نبود.او در دفترچه اش که هیچگاه آن را از خود دور نمی کرد خط خطی می کرد و یا به خیال خودش عدد می نوشت و بعد آن برگه را کنده و زیر برف پاک کن ماشینها می گذاشت.هیچ ماشینی برای او فرقی نمی کرد؛همه ماشینهایی که کنار پیاده رو پارک شده بودند باید بی برو برگرد جریمه می شدند،ماشین لوکس و قراضه هم فرقی نداشت.اسم این مرد علی بود و مردم به او علی پلیس می گفتند.بعضی دلشان برای علی پلیس می سوخت و به او پولی می دادند،اما پول برای او ارزشی نداشت.علی پلیس هر چه پول از دیگران جمع می کرد از بین درهای بسته یک مغازه داخل آن می انداخت و اگر در آن مغازه باز بود پول را باز به داخل مغازه پرت می کرد.صاحب مغازه آدم منصف و دلرحمی بود و پولهایی که علی پلیس جمع می کرد برای او پس انداز کرده و وقتی زیاد می شد جلو چشم علی به خانواده اش تحویل می داد.این کار هر روزه علی پلیس بود،کم کم دیدن دسته ی پول که بسته بندی شده برای او عادت شد،اینکه خانواده اش خوشحال می شدند و او بیشتر تشویق می شد که پول جمع کند.پول جمع کردن بیشتر و بیشتر و بیشتر برای او عادت شد.

حالا علی دیگر آن علی پلیس سابق نیست،دیگر آن معصومیت در چهره اش موج نمی زند؛او حالا راحت و بدون هیچ ناراحتیی دستش را جلو دیگران دراز می کند و می گوید: پول بده،پول بده.و اگر به او پول ندهی به زور از تو می گیرد.مردم او را گدا کردند.



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی